حدیث دربارهعروج پيامبر از سينه وصى

الإرشاد:أقبَلَ [صلى الله عليه و آله] عَلى أميرِ المُؤمِنينَ عليه السلام فَقالَ لَهُ: يا أخي، تَقبَلُ وَصِيَّتي وتُنجِزُ عِدَتي وتَقضي عَنّي دَيني وتَقومُ بِأَمرِ أهلي مِن بَعدي؟ قالَ: نَعَم يا رَسولَ اللّهِ. فَقالَ لَهُ: اُدنُ مِنّي. فَدَنا مِنهُ، فَضَمَّهُ إلَيهِ، ثُمَّ نَزَعَ خاتَمَهُ مِن يَدِهِ فَقالَ لَهُ: خُذ هذا فَضَعهُ في يَدِكَ. ودَعا بِسَيفِهِ ودِرعِهِ وجَميعِ لَأْمَتِهِ ۱ فَدَفَعَ ذلِكَ إلَيهِ، وَالتَمَسَ عِصابَةً كانَ يَشُدُّها عَلى بَطنِهِ إذا لَبِسَ سِلاحَهُ وخَرَجَ إلَى الحَربِ، فَجيءَ بِها إلَيهِ، فَدَفَعَها إلى أميرِ المُؤمِنينَ عليه السلام، وقالَ لَهُ: اِمضِ عَلَى اسمِ اللّهِ إلى مَنزِلِكَ. ۲
الإرشاد:پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام رو كرد و فرمود: «اى برادر من! آيا وصيّت مرا مى پذيرى و وعده هاى مرا بر آورده مى كنى و بدهى هايم را مى پردازى و پس از من به امور خانواده ام رسيدگى مى كنى؟». على عليه السلام گفت: آرى، اى پيامبر خدا! سپس فرمود: «نزديك من بيا». على عليه السلام نزديك او شد. او را به خود چسبانْد و انگشترش را از دستش بيرون آورد و به على عليه السلام فرمود: «اين را بگير و به دستت كن». سپس شمشير و زره و همه ابزار جنگى اش را خواست و به او داد و دستارى را نيز كه هنگام مسلّح شدن و به جنگ رفتن به شكم خود مى بست، خواست وچون آوردند، آن را به امير مؤمنان داد و به او فرمود: «با نام خدا به خانه ات برو».
۱.اللَأْمَة: السِّلاح. ولَأْمَةُ الحَرب: أداتُه (النهاية: ج 4 ص 220 «لأم»).
۲.الإرشاد: ج 1 ص 185، قصص الأنبياء: ص 359 ح 433، إعلام الورى: ج 1 ص 266 كلاهما نحوه.

احادیث دیگر این موضوع

۸
الإرشاد:امير مؤمنان، در بيمارى پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ گاه از او جدا نمى شد، جز به ضرورت. [يك بار]چون براى كارى بيرون رفت، پيامبر صلى الله عليه و آله اندكى بهبود يافت و على عليه السلام را نديد. پس در حالى كه همسرانش پيرامونش بودند، فرمود: «برادر و همراهم را به نزدم فرا بخوانيد» و دوباره بى حال گشته، ساكت شد. عايشه گفت: ابو بكر را نزدش بياوريد. او فرا خوانده شد و به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و بالاى سر ايشان نشست. چون پيامبر صلى الله عليه و آله چشمانش را گشود و او را ديد، از او رو گردانيد. ابو بكر برخاست و گفت: اگر با من كارى داشت، مرا از آن آگاه مى كرد. هنگام بيرون رفتن ابو بكر، پيامبر صلى الله عليه و آله سخنش را تكرار كرد و فرمود: «برادر و همراهم را به نزدم فرا بخوانيد». حفصه گفت: عمر را برايش فرا بخوانيد. او را فرا خواندند. چون حاضر شد و پيامبر صلى الله عليه و آله او را ديد، از وى نيز رو گردانيد و او هم بازگشت. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «برادر و همراهم را به نزدم فرا بخوانيد». امّ سلمه گفت: على را برايش بياوريد كه جز او را نمى خواهد. امير مؤمنان، فرا خوانده شد و چون به او نزديك شد، پيامبر صلى الله عليه و آله، اشاره اى به او كرد. على عليه السلام خم شد و پيامبر صلى الله عليه و آله مدّت زيادى با او نجوا كرد. سپس برخاست و در كنارى نشست تا پيامبر صلى الله عليه و آله به خواب رفت. مردم به او گفتند: اى ابو الحسن! چه چيزى با تو در ميان نهاد؟ گفت: «هزار باب علم به من آموخت كه هر كدامش هزار باب را بر من گشود و مرا به چيزى وصيّت كرد كه اگر خدا بخواهد، بدان اقدام مى كنم». سپس پيامبر صلى الله عليه و آله سنگين شد و به حال احتضار افتاد و امير مؤمنان، نزدش بود. چون زمان آن رسيد كه جان از كالبدش به در رود، به على عليه السلام فرمود: «اى على! سرم را بر دامنت بگذار كه امر الهى رسيد و پس از بيرون رفتن جانم، آن را به دست گير و به صورتت بكش. سپس مرا رو به قبله كن محتضر بايد پيش از مرگ، رو به قبله باشد. از اين رو محتمل است در عبارت، تصحيفى رخ داده باشد و يا عبارت، تأكيد باشد. (م) و كار [غسل و كفن]مرا خود به عهده بگير و پيش از همه مردم بر من نماز بگزار و از من جدا مشو تا مرا در گور نهى و از خداى متعال يارى بخواه». على عليه السلام، سرِ پيامبر صلى الله عليه و آله را به دامن گرفت و ايشان از حال رفت. پس فاطمه عليها السلام خود را بر او افكند و به صورتش مى نگريست و ناله مى زد و مى گريست و مى گفت: سپيدرويى كه از ابرها با روى او باران مى طلبند فريادرس يتيمان، پناه بيوه زنان. پس پيامبر صلى الله عليه و آله چشمانش را گشود و با آواى ضعيفى گفت: «دخترم! اين گفته عمويت ابوطالب است. آن را مگو، بلكه بگو: «و محمّد، جز پيامبرى نيست كه پيش از او هم پيامبرانى بوده اند. آيا اگر او بميرد يا كشته شود، از عقيده خود باز مى گرديد؟» ». فاطمه عليها السلام زمانى دراز گريست و پيامبر صلى الله عليه و آله به او اشاره كرد كه نزديك آيد. فاطمه عليها السلام نزديك شد و پيامبر صلى الله عليه و آله رازى را به او گفت كه چهره اش شكفت. سپس در حالى كه دست راست امير مؤمنان در زير چانه پيامبر خدا بود، روحش پَر كشيد. پس آن (دست) را بالا آورد و بر صورت خود كشيد. سپس، او را رو به قبله نمود و چشمانش را بست و جامه اش را به رويش كشيد و به تدبير امور پيامبر صلى الله عليه و آله پرداخت.