حدیث دربارهخدايا ! او را شفا بده
اُسد الغابة عن أبي رافعـ في هِجرَةِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله ـ: أمَرَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله عَلِيّا أن يَلحَقَهُ بِالمَدينَةِ، فَخَرَجَ عَلِيٌّ في طَلَبِهِ بَعدَما أخرَجَ إلَيهِ أهلَهُ، يَمشِي اللَّيلَ ويَكمُنُ ۱ النَّهارَ، حَتّى قَدِمَ المَدينَةَ. فَلَمّا بَلَغَ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله قُدومُهُ قالَ: اُدعوا لي عَلِيّا. قيلَ: يا رَسولَ اللّهِ، لا يَقدِرُ أن يَمشِيَ. فَأَتاهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله، فَلَمّا رَآهُ اعتَنَقَهُ وبَكى؛ رَحمَةً لِما بِقَدَمَيهِ مِنَ الوَرَمِ، وكانَتا تَقطُرانِ دَما، فَتَفَلَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله في يَدَيهِ، ومَسَحَ بِهِما رِجلَيهِ، ودَعا لَهُ بِالعافِيَةِ، فَلَم يَشتَكِهِما حَتَّى استُشهِدَ رضى الله عنه. ۲
اُسد الغابةـ به نقل از ابو رافع، درباره هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله ـ: پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمان داد كه خود را در مدينه به او برساند. على عليه السلام پس از آن كه خانواده پيامبر صلى الله عليه و آله را حركت داد، به دنبال ايشان، روان شد. شب ها راه مى رفت و روزها پنهان مى شد تا به مدينه رسيد.
چون خبر ورودش به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، فرمود: «على را برايم فرا بخوانيد».
گفته شد: اى پيامبر خدا! نمى تواند راه برود.
پيامبر صلى الله عليه و آله نزد او آمد و چون وى را ديد، دست در گردنش انداخت و بر پاهاى وَرَم كرده و خون چكان او گريست. سپس آب دهانش را در دستان خود ريخت و با آن بر دو پاى على عليه السلام كشيد و برايش عافيت خواست. پس از آن على رضى الله عنه تا هنگام شهادت به دردِ پا مبتلا نشد.