حدیث دربارهبررسى و تحليل

الإمام عليّ عليه السلام:بَعَثَني رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلَى اليَمَنِ وقالَ لي: يا عَلِيُّ، لا تُقاتِلَنَّ أحَدا حَتّى تَدعوَهُ، وَايمُ اللّهِ لَأَن يَهدِيَ اللّهُ عَلى يَدَيكَ رَجُلاً خَيرٌ لَكَ مِمّا طَلَعَت عَلَيهِ الشَّمسُ وغَرَبَت! ولَكَ وَلاؤُهُ يا عَلِيُّ. ۱
امام على عليه السلام:پيامبر خدا، مرا به يمن فرستاد و به من فرمود: «اى على! با كسى مجنگ تا آن كه او را دعوت كنى و به خدا قسم، اگر خداوند به دست تو كسى را هدايت كند، برايت از آنچه خورشيد بر آن مى تابد، بهتر است و تو بر او ولايت دارى، اى على!».
۱.الكافي: ج 5 ص 28 ح 4 عن السكوني عن الإمام الصادق عليه السلام، تهذيب الأحكام: ج 6 ص 141 ح 240 عن السكوني عن الإمام الصادق عن آبائه عنه عليهم السلام.

احادیث دیگر این موضوع

۵
تاريخ الطبرىـ به نقل از ابو اسحاق از بَراء بن عازب ـ: پيامبر خدا، خالد بن وليد را به سوى مردم يمن فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت كند و من در ميان كسانى بودم كه با او رفتيم. او شش ماه ماند و مردم به دعوت او پاسخ ندادند. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله، على بن ابى طالب عليه السلام را فرستاد و به او فرمان داد تا خالد و همراهانش را بازگرداند و اگر كسى از همراهان خالد بن وليد خواست با او بيايد، اجازه دهد. من از كسانى بودم كه به دنبال على عليه السلام رفتيم. چون به اوايل يمن رسيديم، به آنان خبر رسيد و همه جمع شدند. على عليه السلام، برايمان نماز صبح را خواند و چون از نماز، فارغ شد، ما را در يك صف قرار داد و در جلوى ما ايستاد و پس از حمد و ثناى الهى، نامه پيامبر خدا را بر ايشان خواند. پس قبيله هَمْدان، همگى در يك روز مسلمان شدند. على عليه السلام، گزارش اين واقعه را به پيامبر خدا نوشت و چون ايشان نامه او را خواند، به سجده افتاد و سپس نشست و فرمود: «درود بر هَمْدان، درود بر هَمْدان!». سپس اهل يمن، پى در پى مسلمان شدند.
الطبقات الكبرى:پيامبر خدا، على عليه السلام را به يمن فرستاد و پرچمى براى وى بست و با دست خود، بر سرش عمامه نهاد و فرمود: «پيش رو و باز نگرد. چون بر سرزمينشان رسيدى، تا نجنگيده اند با آنان مجنگ». على عليه السلام با سيصد سوار، حركت كرد و آن، نخستين گروه سوارى بود كه به سرزمين مَذحِج، وارد مى شد. على عليه السلام يارانش را پراكنده كرد و آنان، اموال و غنايم و زن و فرزند و شتر و گوسفند و مانند آن را آوردند و على عليه السلام، بريدة بن حصيب اسلمى را بر غنيمت ها گمارد و او همه آنها را براى على عليه السلام گِرد آورد. چون على عليه السلام اجتماع آنان را ديد، به اسلام دعوتشان كرد؛ امّا آنان از پذيرفتن دعوت، خوددارى ورزيدند و تير و سنگ پرتاب كردند. على عليه السلام هم يارانش را سازماندهى كرد و پرچمش را به مسعود بن سنان سِلمى سپرد و با يارانش بر آنها حمله بُرد و بيست تن از آنان را كشت. آنان متفرّق و فرارى شدند؛ امّا على عليه السلام آنان را تعقيب نكرد. سپس آنان را به اسلام دعوت كرد. به سرعت، اجابت كردند و چند تن از رؤساى آنان با او بر اسلام، بيعت كردند و گفتند: ما بر قوم پشت سرمان ولايت داريم و اين هم زكات ماست. پس حقّ الهى را از آنها برگير. على عليه السلام، غنيمت ها را گِرد آورد و به پنج بخش قسمت كرد و در يك سهم نوشت: «براى خدا» و بر آن [پنج سهم]، قرعه زد. نخستين سهم، قسمت خمس درآمد و بقيه را بر يارانش قسمت كرد. سپس بازگشت و در مكّه به پيامبر صلى الله عليه و آله ملحق شد كه در سال دهم براى حج به آن جا آمده بود.
الإرشاد:عمرو [بن معديكرب] مرتد شد و بازگشت و قومى از بنى حارث بن كعب را غارت كرد و به سوى قوم خود رفت. پيامبر خدا، على بن ابى طالب عليه السلام را خواست و او را امير مهاجران خواند و به سوى بنى زبيد فرستاد و خالد بن وليد را با گروهى از اعراب، روانه كرد و به او فرمان داد كه به سوى قبيله جُعفى برود و چون دو گروه به هم رسيدند، على بن ابى طالب عليه السلام فرمانده باشد. امير مؤمنان، حركت كرد و خالد بن سعيد بن عاص را بر پيش قراولان خود گمارد و خالد بن وليد، ابو موسى اشعرى را فرمانده پيش قراولان خود كرد. قبيله جعفى، چون خبر حركت سپاه را شنيدند، دو دسته شدند: يك دسته به يمن و دسته ديگر به قبيله بنى زبيد ملحق شدند. اين خبر به امير مؤمنان رسيد. پس به خالد بن وليد نوشت كه هر جا پيك من به تو رسيد، توقّف كن؛ ولى خالد نَايستاد. سپس على عليه السلام به خالد بن سعيد نوشت: «راه را بر او ببند و نگهش دار». پس خالد [بن سعيد]، راه را بر او بست و وى را نگه داشت تا امير مؤمنان به او رسيد و وى را بر مخالفتش سرزنش كرد. سپس حركت كرد تا در وادى كُشَر كُشَر از نواحى صنعا، در يمن است (معجم البلدان: ج 4 ص 462). به بنى زبيد رسيد. چون بنى زبيد او را ديدند، به عمرو گفتند: اى ابو ثور! چه مى كنى اگر اين جوان قريشى تو را ببيند و از تو خراج بگيرد؟ گفت: اگر مرا ببيند، خواهد دانست. عمرو [براى جنگ،] بيرون آمد و هماورد طلبيد. امير مؤمنان به سويش حركت كرد كه خالد بن سعيد برخاست و به او گفت: اى ابو الحسن! پدر و مادرم فدايت باد! بگذار من با او بجنگم. امير مؤمنان به وى فرمود: «اگر من بر تو حقّ اطاعت دارم، سر جايت بِايست». پس ايستاد. سپس امير مؤمنان به جنگ عمرو رفت و چنان فريادى بر سرش كشيد كه گريخت و برادر و پسر برادرش كشته شدند و زنش، ركانة بنت سلامة با چند زن ديگر، اسير شدند و امير مؤمنان بازگشت و خالد بن سعيد را بر بنى زبيد گمارد تا زكات هاى آنان را بگيرد و به هر يك از فراريان كه مسلمان شد و بازگشت، امان دهد.