حدیث دربارهجانشينى پيامبر در جنگ تَبوك

الإرشادـ في غَزوَةِ تَبوكَ ـ: أوحَى اللّهُ تَبارَكَ وتَعالَى اسمُهُ إلى نَبِيِّهِ صلى الله عليه و آله أن يَسيرَ إلَيها بِنَفسِهِ، ويَستَنفِرَ النّاسَ لِلخُروجِ مَعَهُ، وأعلَمَهُ أنَّهُ لا يَحتاجُ فيها إلى حَربٍ، ولا يُمنى بِقِتالِ عَدُوٍّ، وأنَّ الاُمورَ تَنقادُ لَهُ بِغَيرِ سَيفٍ، وتَعَبَّدَهُ بِامتِحانِ أصحابِهِ بِالخُروجِ مَعَهُ وَاختِبارِهِم، لِيَتَمَيَّزوا بِذلِكَ وتَظهَرَ سَرائِرُهُم. فَاستَنفَرَهُمُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله إلى بِلادِ الرّومِ، وقَد أينَعَت ثِمارُهُم، وَاشتَدَّ القَيظُ عَلَيهِم، فَأَبطَأَ أكثَرُهُم عَن طاعَتِهِ؛ رَغبَةً فِي العاجِلِ، وحِرصا عَلَى المَعيشَةِ وإصلاحِها، وخَوفا مِن شِدَّةِ القَيظِ، وبُعدِ المَسافَةِ، ولِقاءِ العَدُوِّ. ثُمَّ نَهَضَ بَعضُهُم عَلَى استِثقالٍ لِلنُّهوضِ، وتَخَلَّفَ آخَرونَ. ولَمّا أرادَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله الخُروجَ استَخلَفَ أميرَالمُؤمِنينَ عليه السلام في أهلِهِ ووُلدِهِ وأزواجِهِ ومُهاجَرِهِ، وقالَ لَهُ: «يا عَلِيُّ، إنَّ المَدينَةَ لا تَصلُحُ إلّا بي أو بِكَ»؛ وذلِكَ أنَّهُ عليه السلام عَلِمَ مِن خُبثِ نِيّاتِ الأَعرابِ، وكَثيرٍ مِن أهلِ مَكَّةَ ومَن حَولَها مِمَّن غَزاهُم وسَفَكَ دِماءَهُم، فَأَشفَقَ أن يَطلُبُوا المَدينَةَ عِندَ نَأيِه عَنها وحُصولِهِ بِبِلادِ الرُّومِ أو نَحوِها، فَمَتى لَم يَكُن فيها مَن يَقومُ مَقامَهُ، لَم يُؤمَن مِن مَعَرَّتِهِم ۱، وإيقاعِ الفَسادِ في دارِ هِجرَتِهِ، وَالتَّخَطّي إلى ما يَشينُ أهلَهُ ومُخَلَّفيهِ. وعَلِمَ عليه السلام أنَّهُ لا يَقومُ مَقامَهُ في إرهابِ العَدُوِّ وحِراسَةِ دارِ الهِجرَةِ وحِياطَةِ مَن فيها إلّا أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام، فَاستَخلَفَهُ استِخلافا ظاهِرا، ونَصَّ عَلَيهِ بِالإِمامَةِ مِن بَعدِهِ نَصّا جَلِيّا. وذلِكَ فيما تَظاهَرَت بِهِ الرِّوايَةُ أنَّ أهلَ النِّفاقِ لَمّا عَلِموا بِاستِخلافِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَلِيّا عليه السلام عَلَى المَدينَةِ حَسَدوهُ لِذلِكَ، وعَظُمَ عَلَيهِم مُقامُهُ فيها بَعدَ خُروجِهِ، وعَلِموا أنَّها تَنحَرِسُ بِهِ، ولا يَكونُ لِلعَدُوِّ فيها مَطمَعٌ، فَساءَهُم ذلِكَ، وكانوا يُؤثِرونَ خُروجَهُ مَعَهُ؛ لِما يَرجونَهُ مِن وُقوعِ الفَسادِ وَالاِختِلاطِ عِندَ نَأيِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله عَنِ المَدينَةِ، وخُلُوِّها مِن مَرهوبٍ مَخوفٍ يَحرُسُها. وغَبَطوهُ عليه السلام عَلَى الرَّفاهِيَةِ وَالدَّعَةِ بِمُقامِهِ في أهلِهِ، وتَكَلُّفِ مَن خَرَجَ مِنهُمُ المَشاقَّ بِالسَّفَرِ وَالخَطَرِ. فَأَرجَفوا بِهِ عليه السلام، وقالوا: لَم يَستَخلِفهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إكراما لَهُ وإجلالاً ومَوَدَّةً، وإنَّما خَلَّفَهُ استِثقالاً لَهُ. فَبَهَتوهُ بِهذَا الإِرجافِ كَبَهتِ قُرَيشٍ لِلنَّبِيِّ صلى الله عليه و آله بِالجِنَّةِ تارَةً، وبِالشِّعرِ اُخرى، وبِالسِّحرِ مَرَّةً، وبِالكِهانَةِ اُخرى، وهُم يَعلَمونَ ضِدَّ ذلِكَ ونَقيضَهُ، كَما عَلِمَ المُنافِقونَ ضِدَّ ما أرجَفوا بِهِ عَلى أميرِ المُؤمِنينَ عليه السلام وخِلافَهُ، وأنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله كانَ أخَصَّ النّاسِ بِأَميرِ المُؤمِنينَ عليه السلام، وكانَ هُوَ أحَبَّ النّاسِ إلَيهِ، وأسعَدَهُم عِندَهُ، وأفضَلَهُم لَدَيهِ. فَلَمّا بَلَغَ أميرَ المُؤمِنينَ عليه السلام إرجافُ المُنافِقينَ بِهِ، أرادَ تَكذيبَهُم وإظهارَ فَضيحَتِهِم، فَلَحِقَ بِالنَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، فَقالَ: يا رَسولَ اللّهِ، إنَّ المُنافِقينَ يَزعُمونَ أنَّكَ إنَّما خَلَّفتَنِي استِثقالاً ومَقتا! فَقالَ لَهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: اِرجِع يا أخي إلى مَكانِكَ، فَإِنَّ المَدينَةَ لا تَصلُحُ إلّا بي أو بِكَ، فَأَنتَ خَليفَتي في أهلي ودارِ هِجرَتي وقَومي، أ ما تَرضى أن تَكونَ مِنّي بَمَنزِلَةِهارونَ مَن موسى إلّا أنَّهُ لا نَبِيَّ بَعدي؟ ۲
الإرشادـ در جنگ تبوك ـ: خداوند ـ كه نامش مبارك و بلند باد ـ، به پيامبرش وحى كرد كه خود او به اين جنگ برود و مردم را براى كوچ به همراهى برانگيزد و او را آگاه ساخت كه در آن سفر، نيازى به جنگ ندارد و دچار پيكار با دشمن نمى شود و كارها بى شمشير، رام او خواهد شد و فرمان خروج، تنها براى آزمودن اصحاب اوست تا فرمانبردار و نافرمان، از هم جدا شوند و آنچه در نهان دارند، آشكار شود. پيامبر صلى الله عليه و آله از آنان خواست كه به سوى سرزمين روم حركت كنند، در حالى كه ميوه هايشان رسيده بود و گرما بر آنان سخت گشته بود. از اين رو، بيشتر آنان به جهت بردن سود نقد محصولات، آزمندى در تأمين و اصلاح زندگى، دلهره از شدّت گرما و دورى راه و برخورد با دشمن، از فرمان ايشان، سر باز زدند. سپس گروهى از آنان با گران جانى و دشوارى به پا خاستند و گروهى هم تخلّف كردند. چون پيامبر خدا اراده رفتن كرد، امير مؤمنان را به جاى خود در ميان خاندان و فرزندان و همسران و هجرتگاهش (مدينه) گمارد و بدو فرمود: «اى على! مدينه جز با من يا تو سامان نمى يابد»؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله از نيّت هاى ناپاك سرانِ مشركان و بسيارى از مردم مكّه و اطراف آن ـ كه با آنان جنگيده و خونشان را ريخته بود ـ، آگاه بود و بيم آن داشت كه چون از مدينه دور شود و به سرزمين روم برسد، آنان مدينه را بگيرند و يا حادثه ديگرى بيافرينند و تا كسى در مدينه نمى بود كه جاى او را بگيرد، از جنايت آنان و تباهكارى در هجرتگاهش و وقوع پيشامد ناگوار براى خاندانش و ساكنان مدينه ايمن نبود و مى دانست كه جز امير مؤمنان، كس ديگرى در ترساندن دشمن و حراست از هجرتگاه (مدينه) و پاسدارى از ساكنان آن، جاى او را نمى گيرد. پس آشكارا او را به جاى خود نهاد و به امامت او پس از خود، تصريح كرد. و اين، در روايات بسيارى آمده است كه چون منافقان دانستند پيامبر خدا، على عليه السلام را به جاى خود بر مدينه گمارده است، بر او حسد بردند و ماندن او پس از بيرون رفتن پيامبر صلى الله عليه و آله بر آنان گران آمد و دانستند كه شهر با وجود او نگاهبانى مى شود و دشمن نمى تواند در آن طمع كند. پس اين ناراحتشان كرد؛ چون انتظار داشتند كه على عليه السلام با پيامبر صلى الله عليه و آله بيرون برود تا به آرزويشان برسند؛ يعنى تباهكارى و به هم زدن اوضاع به هنگام دورى پيامبر صلى الله عليه و آله از مدينه و نبودن نگهبانى كه از او بترسند و بهراسند. آنان بر راحتى و آسايش او و غنودنش در برِ زن و فرزند، در برابر سختى و مشقّت هاى سفر و خطر براى كسانى كه بيرون رفتند، رشك بردند و برايش شايعه ساختند و گفتند: پيامبر خدا، او را نه از روى گراميداشت و بزرگداشت و محبّتش، بلكه از روى سرسنگينى، بر جاى نهاده است! با اين شايعه دروغين به او بهتان زدند، مانند قريش كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله با اوصاف جنون و شاعرى و سحر و كهانت، بهتان مى زدند، با آن كه مى دانستند كه او اين گونه نيست و بر خلاف آن است. منافقان مدينه نيز مى دانستند كه امير مؤمنان، نه آن است كه آنان شايع كرده اند و او از نزديك ترين افراد به پيامبر صلى الله عليه و آله و محبوب ترين، پُربهره ترين و برترين مردم نزد اوست. چون شايعه منافقان به امير مؤمنان رسيد، به قصد تكذيب و آشكار كردن رسوايى ايشان، به پيامبر صلى الله عليه و آله ملحق شد و گفت: اى پيامبر خدا! منافقان مى پندارند كه تو مرا از روى سرسنگينى و نامهربانى بر جاى نهاده اى! پيامبر خدا به او فرمود: «اى برادر من! به جاى خود بازگرد كه مدينه جز با من يا تو سامان نمى يابد. تو جانشين من در خاندان و هجرتگاه و قوم من هستى. آيا خشنود نمى شوى كه براى من همچون هارون براى موسى باشى، جز آن كه پيامبرى پس از من نيست؟».
۱.المَعَرَّة: الجناية، والأذى (لسان العرب: ج 4 ص 556 «عرر»).
۲.الإرشاد: ج 1 ص 154.

احادیث دیگر این موضوع

۲
تاريخ الطبرىـ به نقل از ابن اسحاق، درباره حركت پيامبر صلى الله عليه و آله براى جنگ تبوك ـ: پيامبر خدا، على بن ابى طالب عليه السلام را به جاى خود بر خاندانش گمارد و به او فرمان داد كه در ميان آنان بمانَد و سباع بن عرفطه از قبيله بنى غِفار را به جاى خود بر مدينه گذاشت. پس منافقان، شايعه ساختند و گفتند: على را جز از روى سرسنگينى و خوارشمردنش بر جاى ننهاد! چون منافقان اين را گفتند، على عليه السلام سلاحش را برگرفت و بيرون آمد تا در «جرف» به پيامبر خدا رسيد و گفت: اى پيامبر خدا! منافقان پنداشته اند چون كه تو با من سرسنگين شده اى و مرا به چيزى نگرفته اى، مرا در مدينه نهاده اى! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «دروغ گفته اند؛ بلكه من به خاطر نبودنم [در مدينه] تو را بر جاى خود نهادم. پس بازگرد و جانشين من در خاندان من و خاندان خودت باش. آن گونه كه ديگر نقل هاى واقعه نشان مى دهند، امام على عليه السلام جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان همه مردم مدينه بوده است و نه فقط خاندان خودش و پيامبر صلى الله عليه و آله. براى آگاهى از اين نقل ها، ر. ك: ج 2 ص 37 (احاديث منزلت). اى على! آيا خشنود نمى شوى كه تو براى من همچون هارون براى موسى باشى، جز آن كه پيامبرى پس از من نيست؟». على عليه السلام به مدينه بازگشت و پيامبر خدا به سفرش ادامه داد.