حدیث دربارهكوشش در فتح مكّه

تاريخ الطبري عن عبد اللّه بن أبي نجيح:إنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله حينَ فَرَّقَ جَيشَهُ مِن ذي طُوىً، أمَرَ الزُّبَيرَ أن يَدخُلَ في بَعضِ النّاسِ مِن كُدىً ۱، وكانَ الزُّبَيرُ عَلَى المُجَنِّبَةِ ۲ اليُسرى، فَأَمَرَ سَعدَ بنَ عُبادَةَ أن يَدخُلَ في بَعضِ النّاسِ مِن كَداءِ ۳. فَزَعَمَ بَعضُ أهلِ العِلمِ أنَّ سَعدا قالَ حينَ وُجِّهَ داخِلاً: «اليَومُ يَومُ المَلحَمَةِ، اليَومُ تُستَحَلُّ الحُرمَةُ»فَسَمِعَها رَجُلٌ مِنَ المُهاجِرينَ، فَقالَ: يا رَسولَ اللّهِ، اِسمَع ما قالَ سَعدُ بنُ عُبادَةَ! وما نَأمَنُ أن تَكونَ لَهُ في قُرَيشٍ صَولَةٌ!! فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله لِعَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ: أدرِكهُ فَخُذِ الرّايَةَ، فَكُن أنتَ الَّذي تَدخُلُ بِها. ۴
تاريخ الطبرىـ به نقل از عبد اللّه بن ابى نجيح ـ: چون پيامبر صلى الله عليه و آله سپاه خود را از ذى طُوى دسته دسته كرد، به زبير، فرمانده جناح چپ لشكر، فرمان داد كه با نفراتش از كُدَى ۵ وارد شوند و به سعد بن عباده فرمان داد كه با گروه ديگرى از كِداء ۶ وارد شوند. برخى آگاهان مى گويند: سعد، هنگامى كه رو به مكّه داشت، گفت: امروز، روز جنگ است. امروز، حُرمت، شكسته مى شود. يكى از مهاجران، آن را شنيد و گفت: اى پيامبر خدا! آنچه را سعد بن عباده مى گويد، بشنو؛ و ما مطمئن نيستيم كه حمله اى به قريش نداشته باشد! پس پيامبر خدا به على بن ابى طالب عليه السلام فرمود: «خود را به او برسان و پرچم را بگير و تو با پرچم، وارد مكّه شو».
۱.كُدا ـ بالضمّ والقصر ـ: الثنية السفلى ممّا يلي باب العمرة (لسان العرب: ج 15 ص 218 «كدا»).
۲.المُجنِّبتان من الجيش: الميمنة والميسرة (لسان العرب: ج 1 ص 276 «جنب»).
۳.كَداء ـ بالفتح والمدّ ـ: الثنية العليا بمكّة ممّا يلي المقابر، وهو المعلى (لسان العرب: ج 15 ص 218 «كدا»).
۴.تاريخ الطبري: ج 3 ص 56، السيرة النبويّة لابن هشام: ج 4 ص 48، الكامل في التاريخ: ج 1 ص 614 وراجع المغازي: ج 2 ص 821 والإرشاد: ج 1 ص 134 وشرح الأخبار: ج 1 ص 305 وإعلام الورى: ج 1 ص 385 والمناقب لابن شهر آشوب: ج 1 ص 207.
۵.كُدَى، گردنه اى در پايين مكّه است كه نزديك باب العمره مسجد الحرام است (لسان العرب: ماده «كدا»).
۶.كداء، گردنه اى در بالاى مكّه و نزديك به مقبره هاست و به آن «معلى» هم مى گويند (لسان العرب: ماده «كدا»).

احادیث دیگر این موضوع

۳
تاريخ الطبرىـ به نقل از عروة بن زبير و ديگران ـ: چون پيامبر خدا تصميم گرفت به سوى مكّه حركت كند، حاطب بن ابى بلتعه، نامه اى به قريش نوشت و آنان را از تصميم پيامبر خدا براى حركت به سوى آنان، باخبر كرد و آن را به زنى داد. و مالى برايش معيّن كرد كه در برابر رساندن نامه به او بدهد. آن زن، نامه را در سرش پنهان كرد و گيسوانش را روى آن بافت و حركت كرد. از آسمان به پيامبر خدا خبر رسيد كه حاطب، چه كرده است. پيامبر صلى الله عليه و آله، على بن ابى طالب عليه السلام و زبير بن عوّام را فرستاد و فرمود: «زنى را كه حاطب به وسيله او نامه فرستاده و به قريش از قصد ما هشدار داده است، بيابيد». آنان حركت كردند تا اين كه آن زن را در بوستان ابن ابى احمد يافتند. او را پياده كردند و بارهايش را گشتند؛ ولى چيزى نيافتند. على بن ابى طالب عليه السلام به او فرمود: «من سوگند مى خورم كه نه پيامبر خدا دروغ مى گويد و نه ما. يا اين نامه را بيرون آوَر و يا پوششت را مى گشاييم». آن زن، چون جديّت وى را ديد، گفت: كنار برو! چون كنار رفت، موهاى سرش را باز كرد و نامه را بيرون كشيد و به على عليه السلام داد و او هم آن را نزد پيامبر خدا آورد.