حدیث دربارهكوشش در فتح مكّه
تاريخ الطبري عن عروة بن الزبير وغيره:لَمّا أجمَعَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله المَسيرَ إلى مَكَّةَ كَتَبَ حاطِبُ بنُ أبي بَلتَعَةَ كِتابا إلى قُرَيشٍ يُخبِرُهُم بِالَّذي أجمَعَ عَلَيهِ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله مِنَ الأَمرِ فِي السَّيرِ إلَيهِم، ثُمَّ أعطاهُ امرَأَةً. وجَعَلَ لَها جُعلاً عَلى أن تُبَلِّغَهُ قُرَيشا، فَجَعَلَتهُ في رَأسِها، ثُمَّ فَتَلَت عَلَيهِ قُرونَها، ثُمَّ خَرَجَت بِهِ. وأتى رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله الخَبَرُ مِنَ السَّماءِ بِما صَنَعَ حاطِبٌ، فَبَعَثَ عَلِيَّ بنَ أبي طالِبٍ وَالزُّبَيرَ ابنَ العَوّامِ، فَقالَ: أدرِكَا امرَأَةً قَد كَتَبَ مَعَها حاطِبٌ بِكتابٍ إلى قُرَيشٍ، يُحَذِّرُهُم ما قَد أجمَعنا لَهُ في أمرِهِم.
فَخَرَجا حَتّى أدرَكاها بِالحُلَيفَةِ ـ حُلَيفَةَ ابنِ أبي أحمَدَ ـ فَاستَنزَلاها، فَالتَمَسا في رَحلِها، فَلَم يَجِدا شَيئا، فَقالَ لَها عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ: إنّي أحلِفُ ما كَذَبَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله ولا كُذِبنا، ولَتُخرِجِنَّ إلَيَّ هذَا الكِتابَ أو لَنَكشِفَنَّكِ. فَلَمّا رَأَتِ الجِدَّ مِنهُ قالَت: أعرِض عَنّي. فَأَعرَضَ عَنها، فَحَلَّت قُرونَ رأسِها، فَاستَخرَجَتِ الكِتابَ مِنهُ، فَدَفَعَتهُ إلَيهِ، فَجاءَ بِهِ إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله. ۱
تاريخ الطبرىـ به نقل از عروة بن زبير و ديگران ـ: چون پيامبر خدا تصميم گرفت به سوى مكّه حركت كند، حاطب بن ابى بلتعه، نامه اى به قريش نوشت و آنان را از تصميم پيامبر خدا براى حركت به سوى آنان، باخبر كرد و آن را به زنى داد. و مالى برايش معيّن كرد كه در برابر رساندن نامه به او بدهد.
آن زن، نامه را در سرش پنهان كرد و گيسوانش را روى آن بافت و حركت كرد. از آسمان به پيامبر خدا خبر رسيد كه حاطب، چه كرده است. پيامبر صلى الله عليه و آله، على بن ابى طالب عليه السلام و زبير بن عوّام را فرستاد و فرمود: «زنى را كه حاطب به وسيله او نامه فرستاده و به قريش از قصد ما هشدار داده است، بيابيد».
آنان حركت كردند تا اين كه آن زن را در بوستان ابن ابى احمد يافتند. او را پياده كردند و بارهايش را گشتند؛ ولى چيزى نيافتند. على بن ابى طالب عليه السلام به او فرمود: «من سوگند مى خورم كه نه پيامبر خدا دروغ مى گويد و نه ما. يا اين نامه را بيرون آوَر و يا پوششت را مى گشاييم».
آن زن، چون جديّت وى را ديد، گفت: كنار برو!
چون كنار رفت، موهاى سرش را باز كرد و نامه را بيرون كشيد و به على عليه السلام داد و او هم آن را نزد پيامبر خدا آورد.
۱.تاريخ الطبري: ج3 ص48، السيرة النبويّة لابن هشام: ج4 ص40 وفيه «خليقة» بدل «حليفة» وراجع المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 341 ح 5309 والكامل في التاريخ: ج 1 ص 611.