حدیث دربارهجنگ بنى قُرَيظه

السيرة النبويّة لابن هشامـ في ذِكرِ نُزولِ بَني قُرَيظَةَ عَلى حُكمِ سَعدِ بنِ مُعاذٍ ـ: إنَّ عَلِيَّ بنَ أبي طالِبٍ صاحَ وهُم مُحاصِرو بَني قُرَيظَةَ: يا كَتيبَةَ الإِيمانِ. وتَقَدَّمَ هُوَ وَالزُّبَيرُ بنُ العَوّامِ وقالَ: وَاللّهِ لَأَذوقَنَّ ما ذاقَ حَمزَةُ أو لَأَفتَحَنَّ حِصنَهُم؛ فَقالوا: يا مُحَمَّدُ، نَنزِلُ عَلى حُكمِ سَعدِ بنِ مُعاذٍ. ۱
السيرة النبويّة، ابن هشامـ در ذكر گردن نهادن بنى قريظه به حكم سعد بن معاذ ـ: على بن ابى طالب عليه السلام، در حالى كه [با گروهش] بنى قريظه را محاصره كرده بود، فرياد برآورد: «اى لشكريان ايمان!» و با زبير بن عوّام، پيش آمد و فرمود: «به خدا سوگند، يا آنچه را حمزه نوشيد، مى نوشم و يا دژ آنان را مى گشايم!». و [در اين حال، يهوديان] گفتند: اى محمّد! ما به حكم سعد بن معاذ، گردن مى نهيم. ۲
۱.السيرة النبويّة لابن هشام: ج 3 ص 251، البداية والنهاية: ج 4 ص 122.
۲.شايان ذكر است كه آنان به اميد عفو سعد بن معاذ، به حكم كردنش گردن نهادند، چون پيش از اسلام با او سابقه دوستى داشتند؛ ولى سعد به كشتن مردان و اسارت زنان و به غنيمت گرفتن دارايى هايشان حكم كرد.

احادیث دیگر این موضوع

۲
الإرشاد:چون پيامبر خدا به سوى بنى نضير رو آورد، آنان را محاصره كرد و خيمه فرماندهى اش را در دورترين نقطه دشت متعلّق به بنى حُطَمه بر پا كرد و چون شب در رسيد، مردى از بنى نضير، تيرى به سوى آن [خيمه] پرتاب نمود كه به خيمه اصابت كرد. پس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمان داد كه خيمه اش را به دامنه كوه، منتقل كنند و مهاجران و انصار، گِردش را گرفتند. چون تاريكى همه جا را فرا گرفت، امير مؤمنان على بن ابى طالب عليه السلام را نيافتند. مردم گفتند: اى پيامبر خدا! على را نمى بينيم؟ فرمود: «گمان دارم كه در پىِ اصلاح كار شماست». طولى نكشيد كه على عليه السلام، سرِ يهودى تيرانداز را كه «عزورا» ناميده مى شد، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آورد و آن را پيش ايشان افكند. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «چگونه اين كار را كردى؟». گفت: من ديدم كه اين خبيث، گستاخ و نترس است. پس به كمينش نشستم و [با خود] گفتم: نكند كه جرئت كند و در تاريكى شب، در پىِ غافلگير كردن ما باشد كه ديدم با شمشيرِ كشيده و همراه با نُه نفر از ياران يهودى اش پيش مى آيد. به او حمله كردم و سخت گرفتم تا وى را كشتم و يارانش گريختند و خيلى دور نشده اند، و اگر چند نفر با من بفرستى، اميد دارم به آنان دست يابم. پيامبر خدا، ده نفر را با او روانه كرد كه در ميان آنان، ابو دُجانه سِماك بن خَرَشَه و سهل بن حنيف هم بودند كه پيش از آن كه [آنان] به دژ پناه برند، به آنان رسيدند و همه آنها را كشتند و سرهايشان را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند. ايشان هم فرمان داد كه آنها را در يكى از چاه هاى بنى حُطَمه بيندازند و آن [اقدامات]، سبب فتح دژهاى بنى نضير شد.
الإرشاد:چون احزاب و گروه هاى مشركان پراكنده شدند و از برابر مسلمانان عقب نشينى كردند، پيامبر خدا به قصد بنى قريظه، دست به كار شد و امير مؤمنان على بن ابى طالب عليه السلام را با سى نفر از خزرجيان به سوى آنان فرستاد و به او فرمود: «بنگر كه آيا بنى قريظه، دژهاى خود را ترك كرده اند؟». على عليه السلام، چون به نزديك باروهايشان رسيد، از آنان دشنام شنيد. لذا به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله بازگشت و ايشان را باخبر كرد. پيامبر خدا فرمود: «رهايشان كن كه خداوند، [ما را] بر آنها چيره مى كند. همان كسى كه تو را بر عمرو بن عبدوُد چيره كرد، تنهايت نمى گذارد. پس بِايست تا مردم به گِرد تو جمع شوند و تو را مژده باد به يارى الهى كه خداوند، مرا از يك ماه پيش، با افكندن ترسى [در دل آنان] يارى داده است». على عليه السلام مى گويد: مردم به گِرد من جمع شدند و حركت كردم تا به باروهايشان نزديك شدم. يهوديان از بالا نگريستند و چون مرا ديدند، يكى از آنان فرياد كشيد: «قاتل عمرو به سوى شما آمد». و ديگرى گفت: «بى گمان، قاتل عمرو به شما رو آورد» و برخى از آنها اين را به فرياد به يكديگر مى گفتند و خداوند، در دل هايشان ترس انداخت و شنيدم كه رجزخوانى چنين مى خواند: على، عمرو را كشت على، پرنده شكارى را شكار كرد. على پشت را شكست على، كار را استوار كرد. على، پرده را دريد. پس گفتم: سپاس، خداى را كه اسلام را چيره ساخت و شرك را در هم كوبيد. آن گاه كه قصد بنى قريظه كردم، پيامبر صلى الله عليه و آله به من فرمود: «با بركت خدا حركت كن كه خداوند، سرزمين و خانه هايشان را به تو وعده داده است». پس با يقين به نصرت خداى عز و جل حركت كردم تا آن كه پرچم را در ميان دژ، در زمين فرو بردم.