حدیث دربارهمادر

الإمام عليّ عليه السلام:لَمّا ماتَت فاطِمَةُ بِنتُ أسَدِ بنِ هاشِمٍ، كَفَّنَهَا رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله في قَميصِهِ، وصَلّى عَلَيها، وكَبَّرَ عَلَيها سَبعينَ تَكبيرَةً، ونَزَلَ في قَبرِها؛ فَجَعَلَ يومي في نَواحِي القَبرِ كَأَنَّهُ يُوَسِّعُهُ ويُسَوّي عَلَيها، وخَرَجَ مِن قَبرِها وعَيناهُ تَذرِفانِ، وحَثا ۱ في قَبرِها. فَلَمّا ذَهَبَ قالَ لَهُ عُمَرُ بنُ الخَطّابِ: يا رَسولَ اللّهِ، رَأَيتُكَ فَعَلتَ عَلى هذِهِ المَرأَةِ شَيئا لَم تَفعَلهُ عَلى أحَدٍ! فَقالَ: يا عُمَرُ، إنَّ هذِهِ المَرأَةَ كانَت اُمّي [بَعدَ اُمِّي] ۲ الَّتي وَلَدَتني، إنَّ أبا طالِبٍ كانَ يَصنَعُ الصَّنيعَ، وتَكونُ لَهُ المَأدُبَةُ، وكانَ يَجمَعُنا عَلى طَعامِهِ، فَكانَت هذِهِ المَرأَةُ تُفضِلُ مِنهُ كُلِّهُ نَصيبا، فَأَعودُ فيهِ، وإنَّ جِبريلَ عليه السلام أخبَرَني عَن رَبّي عزّ وجلّ أ نَّها مِن أهلِ الجَنَّةِ، وأخبَرَني جِبريلُ عليه السلام أنَّ اللّهَ تَعالى أمَرَ سَبعينَ ألفا مِنَ المَلائِكَةِ يُصَلّونَ عَلَيها. ۳
امام على عليه السلام:چون فاطمه دختر اسد بن هاشم درگذشت، پيامبر خدا او را در پيراهن خود كفن كرد و بر او نماز گزارد و بر او هفتاد «تكبير» گفت و در قبر او پايين رفت و به اطراف قبر اشاره مى نمود، گويى كه آن را فراخ و بر او هموار مى كرد و از قبرش بيرون آمد، در حالى كه اشك از چشمانش روان بود ودر قبر او خاك ريخت. پس چون [از قبرستان بيرون] رفت، عمر بن خطّاب به ايشان گفت: اى پيامبر خدا! ديدم كارى براى اين زن كردى كه براى هيچ كس نكردى. فرمود: «اى عمر! اين زن [پس از مادرم] كه مرا بزاد، مادر من بود. ابوطالب، احسان مى كرد و صاحب سفره بود و ما را بر خوراك و طعام، گِرد مى آورد. اين زن، همه سهمش را به من مى بخشيد و من، سرِ سفره مى نشستم و جبرئيل عليه السلام از سوى پروردگارم عز و جل به من خبر داد كه او از اهل بهشت است، و جبرئيل عليه السلام به من خبر داد كه خداى متعال به هفتاد هزار فرشته فرمان داد تا بر او نماز بگزارند».
۱.حَثا الرجلُ الترابَ: أهاله بيده (مجمع البحرين: ج 1 ص 359 «حثا»).
۲.ما بين المعقوفين أثبتناه من كنز العمّال.
۳.المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 117 ح 4574 عن الزبير بن سعيد القرشي عن الإمام زين العابدين عن أبيه عليهما السلام، كنز العمّال: ج 13 ص 635 ح 37607.

احادیث دیگر این موضوع

۴
امام صادق عليه السلام:بى گمان، فاطمه بنت اسد، مادر امير مؤمنان، نخستين زنى بود كه با پاى پياده از مكّه به مدينه و به سوى پيامبر خدا هجرت كرد و از مهربان ترينِ مردمان به پيامبر صلى الله عليه و آله بود. او از پيامبر خدا شنيد كه مى گفت: «بى گمان، مردم در روز قيامت، لُختِ مادرزاد، محشور مى شوند». پس فاطمه بنت اسد گفت: واى از رسوايى! سپس پيامبر خدا به او گفت: «من از خدا مى خواهم كه تو را پوشيده برانگيزد». و نيز شنيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله از فشار قبر ياد مى كند. پس گفت: واى از ناتوانى! پس پيامبر خدا به او فرمود: «من از خدا مى خواهم كه از اين (فشار قبر)، كفايتت كند». و روزى فاطمه به پيامبر خدا گفت: مى خواهم اين كنيزم را آزاد كنم. پس پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «اگر چنين كنى، خداوند در برابر هر عضو او، عضوى از تو را از آتش مى رهانَد». پس چون بيمار شد، پيامبر خدا را وصىّ خود قرار داد و از او خواست كه خادمش را آزاد كند و زبانش بند آمد. پس با اشاره به پيامبر خدا وصيّت كرد و ايشان هم وصيّتش را پذيرفت. روزى پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بود كه امير مؤمنان، گريان نزدش آمد. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «چه چيز گريانت كرده است؟». گفت: مادرم فاطمه درگذشت. پيامبر خدا فرمود: «و نيز مادر من، به خدا سوگند!» و شتابان برخاست و به درون خانه آمد. پس به او نگريست و گريست. سپس به زنان فرمان داد تا غسلش دهند و فرمود: «هنگامى كه [از كار غسل]فارغ شديد، پيش از آگاه كردن من، كارى نكنيد». پس چون فارغ شدند، به ايشان خبر دادند. پيامبر صلى الله عليه و آله، پيراهن زيرينش را به آنان داد و فرمان داد كه او را در آن كفن كنند و به مسلمانان گفت: «هرگاه ديديد من كارى كردم كه پيش از اين نكرده بودم، از من بپرسيد: چرا آن را كردى؟». پس چون زنان از غسل و كفن او فارغ شدند، پيامبر صلى الله عليه و آله به درون آمد و جنازه او را بر دوش خود حمل كرد و پيوسته زير جنازه اش بود تا بر سرِ قبرش آورد. سپس آن را بر زمين نهاد و به درون قبر رفت و در آن به پهلو خوابيد. سپس برخاست و او را بر دستانش گرفت و در قبر گذاشت. سپس مدّتى دراز خم شد و با او زمزمه كرد.