حدیث دربارهجنگ بدر

حلية الأولياء عن محمّد بن إدريس الشافعي:دَخَلَ رَجُلٌ مِن بَني كِنانَةَ عَلى مُعاوِيَةَ بنِ أبي سُفيانَ فَقالَ لَهُ: هَل شَهِدتَ بَدرا؟ قالَ: نَعَم. قالَ: مِثلَ مَن كُنتَ؟ قالَ: غُلامَ قُمدودٍ ۱ مِثلَ عَطباءِ الجُلمودِ ۲، قالَ: فَحَدِّثني ما رَأَيتَ وحَضَرتَ. قالَ: ما كُنّا إلّا شُهودا كَأَغيابٍ، وما رَأَينا ظَفَرا كانَ أوشَكَ مِنهُ. قال: فَصِف لي ما رَأَيتَ؟ قالَ: رَأَيتُ في سَرَعانِ النّاسِ عَلِيَّ بنَ أبي طالِبٍ؛ غُلاما شابّا لَيثا عَبقَرِيّا يَفرِي الفَرِيَّ ۳، لا يُثبِتُ لَهُ أحَدٌ إلّا قَتَلَهُ، ولا يَضرِبُ شَيئا إلّا هَتَكَهُ، لَم أرَ مِنَ النّاسِ أحَدا قَطُّ أنفَقَ مِنهُ، يَحمِلُ حَملَةً، ويَلتَفِتُ التِفاتَةً كَأَنَّهُ ثَعلَبٌ رَوّاغٌ ۴، وكَأَنَّ لَهُ عَينَينِ في قَفاهُ، وكَأَنَّ وُثوبَهُ وُثوبُ وَحشٍ. ۵
حلية الأولياءـ به نقل از محمّد بن ادريس شافعى ـ: مردى از بنى كنانه به نزد معاوية بن ابى سفيان رفت. معاويه به او گفت: آيا در بدر، حضور داشتى؟ گفت: آرى. گفت: مانند كه بودى؟ گفت: جوانى قوى، همچون صخره هاى ويرانگر. گفت: آنچه ديده اى و شاهد بوده اى، برايمان بگو. گفت: ما چيزى نبوديم، جز شاهدانى به مانند غايبان و پيروزى اى سريع تر از آن نديده ايم. گفت: آنچه ديده اى برايم توصيف كن. گفت: پيش تر از همه، على بن ابى طالب را ديدم؛ جوانى نو رسيده و شيرى هوشيار. حساب شده [لشكر را]مى شكافت و جلو مى رفت. كسى در برابرش نمى ايستاد، مگر آن كه او را مى كشت، و بر هيچ چيز ضربه نمى زد، مگر اين كه آن را مى دَريد. هيچ كس را از او شكافنده تر در صف دشمن نديدم. حمله مى برد و چپ و راست را هم به دقّت مى پاييد و گويى دو چشم در پشت داشت و جهيدنش چون آهوان صحرا بود.
۱.رجلٌ قُمْدود: قويٌّ شديد (تاج العروس: ج 5 ص 207 «قمد»).
۲.الجُلْمود: الصخر (لسان العرب: ج 3 ص 129 «جلمد»).
۳.تقول العرب: تركته يفري الفري: إذا عمل العمل فأجاده (لسان العرب: ج 15 ص 153 و 154 «فرا»).
۴.مِن راغَ الثعلب؛ أي مالَ وحادَ عن الشيء (تاج العروس: ج 12 ص 26 «روغ»). وفي المصدر: «زوّاغ»، والصحيح ما أثبتناه.
۵.حلية الأولياء: ج 9 ص 145 وراجع المعجم الكبير: ج 3 ص 150 ح 2956.

احادیث دیگر این موضوع

۸
المناقب، ابن شهر آشوبـ به نقل از محمّد بن حنفيّه ـ: پيامبر خدا در غزوه بدر، هنگامى كه اصحابش از تهيه آب وا ماندند، على عليه السلام را براى آب آوردن فرستاد. چون على عليه السلام به چاه متروك درآمد و مشك را از آب، پُر كرد، همين كه آن را بيرون آورد، بادى وزيد و آن را ريخت. او دوباره به چاه بازگشت و مشك را پُر كرد و بيرون آورد. بادى وزيد و آن را ريخت و همين گونه تا سه بار. بار چهارم، آن را پُر كرد و به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آورد و قصّه را باز گفت. پيامبر خدا فرمود: «باد نخست، جبرئيل عليه السلام بود كه با هزار فرشته همراهش بر تو سلام دادند و باد دوم، ميكائيل عليه السلام بود كه با هزار فرشته همراهش بر تو سلام دادند و باد سوم، اسرافيل عليه السلام بود كه با هزار فرشته همراهش بر تو سلام دادند». در روايتى آمده است كه پيامبر خدا ادامه داد: «آنان، جز براى حفاظت از تو نيامدند.». پيامبر خدا صلى الله عليه و آله همواره مى فرمود: «على عليه السلام تنها در يك شب، سه هزار و سه منقبت داشت».