حدیث دربارهپدر

إيمان أبي طالب عن الحسن بن جمهور العمي يرفعه:قيلَ لِتَأَبَّطَ شَرّا الشّاعِرِ ـ وَاسمُهُ ثابِتُ بنُ جابِرٍ ـ: مَن سَيِّدُ العَرَبِ؟ فَقالَ: اُخبِرُكُم: سَيِّدُ العَرَبِ أبو طالِبِ بنُ عَبدِ المُطَّلِبِ. وقيلَ لِلأَحنَفِ بنِ قَيسٍ التَّميمِيِّ ۱: مِن أينَ اقتَبَستَ هذِهِ الحِكَمَ، وتَعَلَّمتَ هذَا الحِلمَ؟ قالَ: مِن حَكيمِ عَصرِهِ وحَليمِ دَهرِهِ؛ قَيسِ بنِ عاصِمٍ المِنقَرِيِّ ۲. ولَقَد قيلَ لِقَيسٍ: حِلمَ مَن رَأَيتَ فَتَحَلَّمتَ؟ وعِلمَ مَن رَوَيتَ فَتَعَلَّمتَ؟ فَقالَ: مِنَ الحَليمِ الَّذي لَم تُحَلَّ قَطُّ حَبوَتُهُ، وَالحَكيمِ الَّذي لَم تَنفَد قَطُّ حِكمَتُهُ؛ أكثَمَ بنِ صَيفِيٍّ التَّميمِيِّ ۳. ولَقَد قيلَ لِأَكثَمَ: مِمَّن تَعَلَّمتَ الحِكَمَ وَالرِّئاسَةَ وَالحِلمَ وَالسِّياسَةَ؟ فَقالَ: مِن حَليفِ الحِلمِ وَالأَدَبِ، سَيِّدِ العَجَمِ وَالعَرَبِ؛ أبي طالِبِ بنِ عَبدِ المُطَّلِبِ. ۴
إيمان أبى طالبـ به نقل از حسن بن جمهور عمى كه حديث را به پيشينيان نسبت مى دهد ـ: به ثابت بن جابر ـ كه شاعر و مشهور به «تأبّط شرّا» بود ـ، گفته شد: سرور عرب كيست؟ گفت: آگاهتان مى كنم. سرور عرب، ابوطالب پسر عبد المطّلب است. و به احنف بن قيس تميمى ۵ گفته شد: اين حكمت ها را از كجا برگرفته اى؟ و اين بردبارى را از كجا آموخته اى؟ گفت: از حكيم عصرش و حليم روزگارش، قيس بن عاصم منقرى. ۶ و به قيس گفته شد: بردبارى چه كس را ديدى كه اين گونه بردبارى ورزيدى؟ و دانش چه كسى را حمل كردى كه چنين دانا شدى؟ گفت: از بردبارى كه هيچ گاه قرار از كف نداده، و حكيمى كه حكمتش پايان نگرفته است، اَكثَم بن صيفى تميمى. ۷ و به اَكثَم گفته شد: از چه كس حكمت و رياست و بردبارى و سياست را فرا گرفتى؟ گفت: از هم پيمان حلم و ادب، سرور عجم و عرب، ابوطالب، پسر عبدالمطّلب.
۱.راجع: ج 13 ص 78 (الأحنف بن قيس).
۲.هو قيس بن عاصم بن سنان بن خالد بن منقر بن عبيد بن مقاعس، وفد على النبيّ صلى الله عليه و آله في وفد بني تميم وأسلم سنة تسع، ولمّا رآه النبيّ صلى الله عليه و آله قال: هذا سيّد أهل الوبر. وكان عاقلاً حليما مشهورا بالحلم، قيل للأحنف بن قيس: ممّن تعلّمت الحلم؟ فقال: من قيس بن عاصم؛ رأيته يوما قاعدا بفناء داره، محتبيا بحمائل سيفه يحدّث قومه، إذ اُتِيَ برجل مكتوف وآخر مقتول، فقيل: هذا ابن أخيك قتل ابنك، قال: فواللّه ما حلّ حبوته ولا قطع كلامه، فلمّا أتمّه التفت إلى ابن أخيه فقال: يابن أخي! بئسما فعلت؛ أثمت بربّك، وقطعت رحمك، وقتلت ابن عمّك. ثمّ قال لابن له آخر: قُم يا بنيّ إلى ابن عمّك فحلّ كتافه، و وارِ أخاك، وسُق إلى اُمّك مائة من الإبل دية ابنها فإنّها غريبة. قال الحسن البصري: لمّا حضرت قيس بن عاصم الوفاة دعا بنيه فقال: يا بنيّ احفظوا عنّي، فلا أحد أنصح لكم منّي، إذا أنا متّ فسودوا كباركم ولا تسودوا صغاركم فتسفّه الناس كباركم وتهونوا عليهم.، وإيّاكم ومسألة الناس فإنّها آخر كسب المرء، ولا تقيموا عَلَيَّ نائحة؛ فإنّي سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و آله نهى عن النائحة (اُسد الغابة: ج 4 ص 411 الرقم 4370).
۳.هو أكثم بن صيفي بن عبد العزّى، ولمّا بلغه ظهور رسول اللّه صلى الله عليه و آله أرسل إليه رجلين يسألانه عن نسبه وما جاء به، فأخبرهما وقرأ عليهما: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْاءِحْسَـنِ.» الآية، (النحل: 90). فعادا إلى أكثم فأخبراه وقرأ عليه الآية، فلمّا سمع أكثم ذلك قال: يا قوم، أراه يأمر بمكارم الأخلاق وينهى عن ملائمها، فكونوا في هذا الأمر رؤوسا ولا تكونوا أذنابا، وكونوا فيه أوّلاً ولا تكونوا فيه آخرا. فلم يلبث أن حضرته الوفاة فأوصى أهله: اُوصيكم بتقوى اللّه وصلة الرحم؛ فإنّه لايبلى عليها أصل، ولا يهتصر عليها فرع (اُسد الغابة: ج 1 ص 272 الرقم 218).
۴.إيمان أبي طالب لفخّار بن معد: ص 332، بحار الأنوار: ج 35 ص 133 ح 78.
۵.ر. ك: ج 13 ص 79 (احنف بن قيس).
۶.او قيس بن عاصم بن سنان بن خالد بن منقر بن عبيد بن مقاعس است. او با هيئت نمايندگى قبيله بنى تميم به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و سال نهم هجرى مسلمان شد و چون پيامبر صلى الله عليه و آله وى را ديد، گفت: «اين، سرورِ چادرنشينان است». وى، خردمند و بردبار و مشهور به حلم بود. به احنف بن قيس گفته شد: بردبارى را از چه كس آموختى؟ گفت: از قيس بن عاصم. روزى او را جلوى خانه اش ديدم كه بر سرين نشسته است و زانوهاى خود را به سينه چسبانده و حمايل شمشيرش را به دور پاهايش بسته و با قومش به گفتگو نشسته است كه ناگه، مردى را كتف بسته و مرد ديگرى را كه كشته شده بود، آوردند و گفته شد: اين برادرزاده ات، پسرت را كشته است. به خدا سوگند، قيس حمايل شمشير از پايش باز نكرد و سخنش را ناتمام نگذارد. پس از اتمام سخنش رو به برادرزاده اش كرد و گفت: اى پسر برادرم! كار بدى كردى، نافرمانى پروردگارت را كردى و قطع رَحِم نمودى و پسر عمويت را كشتى. سپس به پسر ديگرش گفت: پسرم! برخيز و بند از شانه هاى پسر عمويت بگشاى و برادرت را دفن كن و براى مادرش صد شتر ديه فرزندش را ببر، كه او غريب است. حسن بصرى مى گويد: هنگامى كه وفات قيس بن عاصم رسيد، پسرانش را فرا خواند و گفت: پسران من! از من به خاطر بسپاريد كه هيچ كس براى شما خيرخواه تر از من نيست. هنگامى كه مُردم، بزرگانتان را سرور كنيد و كوچك ترانِ خود را سرور مكنيد كه مردم، بزرگان شما را نادان مى شمُرَند و نزد آنان، خوار و سبك مى شويد. و مبادا كه از مردم چيزى بخواهيد كه آن، آخرين راه چاره انسان است و براى من، زنان نوحه خوان مياوريد كه شنيدم پيامبر خدا از زن نوحه خوان، منع كرد (اُسد الغابة: ج 4 ص 411 ش 4370).
۷.او اكثم بن صيفى بن عبدالعُزّى است كه چون خبر ظهور پيامبر خدا به او رسيد، دو نفر را به سوى ايشان فرستاد تا از تبارش و آنچه آورده، بپرسند. پس پيامبر صلى الله عليه و آله آگاهشان كرد و برايشان آيه: «خداوند به عدل و احسان فرمان مى دهد.» (نحل: آيه 90) را خواند. آن دو به سوى اكثم بازگشتند، به او خبر دادند و آيه را بر او خواندند. چون اكثم آن را شنيد، گفت: اى قوم! مى بينم كه او به نيكى هاى اخلاقى فرمان مى دهد و از زشتى هاى اخلاقى باز مى دارد. پس در اين امر، پيشتاز باشيد و نه دنباله رو؛ اوّل باشيد و نه آخر. پس اندكى نكشيد كه وفاتش در رسيد و به خاندانش سفارش كرد: شما را به تقواى الهى و پيوند با خويشان سفارش مى كنم كه بر اساس آن، هيچ ريشه اى پوسيده و هيچ شاخه اى شكسته نمى شود (اُسد الغابة: ج 1 ص 272 ش 218).

احادیث دیگر این موضوع

۸
إيمان أبى طالبـ به نقل از ضوء بن صلصال ـ: من پيش از اسلام آوردنم، همراه ابوطالب، پيامبر صلى الله عليه و آله را يارى مى دادم. روزى در شدّت گرما، نزديك خانه ابو طالب نشسته بودم كه ابو طالب، همچون مصيبت زدگان به سوى من آمد و گفت: اى ابوغضنفر! آيا اين دو جوان (يعنى پيامبر و على عليهما السلام) را ديده اى؟ گفتم: در اين مدّت كه نشسته ام، آن دو را نديده ام. گفت: با ما به جستجوى آنان برخيز كه من از قريش در كشتن آن دو ايمن نيستم. رفتيم تا از خانه هاى مكّه دور شديم. سپس به سوى كوهى از كوه هاى مكّه رو كرديم و تا قلّه اش بالا رفتيم كه ناگهان، پيامبر صلى الله عليه و آله را ديديم و على عليه السلام را كه در سمت راستش بود و روبه روى «عين الشمس» ايستاده بودند و ركوع و سجود مى كردند. ابوطالب به پسرش جعفر گفت: به پسر عمويت متّصل شو. پس او در كنار على عليه السلام ايستاد. پيامبر صلى الله عليه و آله، متوجّه آن دو شد و جلوتر آمد و به كار خود پرداختند تا از آن فارغ شدند. سپس به ما رو كردند و من شادمانى را در چهره ابوطالب ديدم. پس برخاست و مى گفت: بى گمان، على و جعفر، نقطه اتّكاى من اند در سختى هاى زمانه و پيشامدها. وا مگذاريد و پسرِ عمويتان را يارى دهيد كه او مقصود، عبد اللّه، پدر پيامبر خداست. از ميان آنان، برادرِ تنى من است. به خدا سوگند، نه من پيامبر صلى الله عليه و آله را وا مى گذارم و نه هيچ يك از پسران شرافتمندم [چنين مى كنند].