حدیث دربارهبالا رفتن از شانه هاى پيامبر براى شكستن بت ها

الإمام عليّ عليه السلامـ لِأَبي بَكرٍ ـ: أنشُدُكَ بِاللّهِ، أنتَ الَّذي حَمَلَكَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَلى كَتِفَيهِ في طَرحِ صَنَمِ الكَعبَةِ وكَسرِهِ حَتّى لَو شاءَ أن يَنالَ اُفُقَ السَّماءِ لَنالَها أم أنَا؟ قالَ: بَل أنتَ. ۱
امام على عليه السلامـ خطاب به ابو بكر ـ: «به خدا سوگندت مى دهم، آن كه پيامبر خدا او را براى انداختن و شكستن بت كعبه بر دوشش گرفت تا آن جا كه اگر مى خواست به كرانه آسمان دست يابد، دست مى يافت، تو بودى يا من؟». ابو بكر گفت: بلكه تو بودى.
۱.الخصال: ص 552 ح30 عن أبي سعيد الورّاق، الاحتجاج: ج1 ص311 ح53 كلاهما عن الإمام الصادق عن أبيه عن جدّه عليهم السلام.

احادیث دیگر این موضوع

۲
امام على عليه السلام:همان شبى كه پيامبر خدا به من فرمان داد كه در بسترش بخوابم و از مكّه هجرت كرد، مرا با خود، نزد بت ها برد و فرمود: «بنشين!». پس من كنار كعبه نشستم. سپس پيامبر خدا از شانه هاى من بالا رفت و فرمود: «برخيز!». من او را بلند كردم و چون ضعفم را در زير [سنگينى] خود ديد، فرمود: «بنشين!». من نشستم و او را پايين آوردم. پيامبر خدا براى من نشست و به من فرمود: «اى على! تو از شانه هاى من بالا برو» و من هم بالا رفتم. سپس پيامبر خدا مرا بلند كرد و چنان پنداشتم كه اگر بخواهم، به آسمان دست مى يابم. روى كعبه رفتم و پيامبر خدا كنار رفت تا من، بت بزرگ آنان (قريش) را كه از مس بود و با ميخ هاى آهنين به سقف كعبه محكم شده بود، بيندازم. پيامبر خدا به من فرمود: «چاره اى برايش بينديش» و من دست به كار شدم و در كارِ آن بودم و پيامبر خدا مى فرمود: «دوباره! دوباره!». من پيوسته در كار آن بودم تا موفّق شدم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «آن را در هم بكوب» و من آن را در هم كوبيده، شكستم و پايين آمدم.
المستدرك على الصحيحينـ به نقل از ابومريم از امام على عليه السلام ـ: پيامبر خدا، مرا با خود برد تا به كعبه رساند و به من فرمود: «بنشين!». من كنار كعبه نشستم و پيامبر خدا از شانه هاى من بالا رفت و به من فرمود: «برخيز!». برخاستم و چون ضعفم را در زير [سنگينى] خود ديد فرمود: «بنشين!». پس پايين آمدم و نشستم. سپس به من فرمود: «اى على! از شانه هاى من بالا برو». من از شانه هاى ايشان بالا رفتم و پيامبر خدا مرا بلند كرد. چون مرا بالا برد، چنان پنداشتم كه اگر بخواهم، به كرانه آسمان دست مى يابم. پس بر بالاى كعبه رفتم و پيامبر خدا كنار رفت و به من فرمود: «بت بزرگ آنان (بت قريش) را بينداز». آن بت از مس بود و با ميخ هاى آهنين به سقف كعبه محكم شده بود. پس پيامبر خدا به من فرمود: «چاره اى برايش بينديش» و پيوسته به من مى گفت: «زود باش! زود باش! «حق آمد و باطل رفت كه باطل، رفتنى است» ». من پيوسته در كارِ آن بودم تا موفّق شدم. پس فرمود: «پَرتابش كن!». من بت را پرتاب كردم و شكست. از بالاى كعبه به پايين پريدم و با پيامبر صلى الله عليه و آله به سرعت بازگشتيم و بيم آن داشتيم كه كسى از قريش يا غير آنان، ما را ببيند. و [آن بت]، ديگر بالاى كعبه نرفت.