حدیث دربارهبالا رفتن از شانه هاى پيامبر براى شكستن بت ها

المستدرك على الصحيحين عن أبي مريم عن الإمام عليّ عليه السلام:اِنطَلَقَ بي رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله حَتّى أتى بِيَ الكَعبَةَ، فَقال لي: اِجلِس، فَجَلَستُ إلى جَنبِ الكَعبَةِ فَصَعِدَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله بِمَنكِبي، ثُمَّ قالَ لي: اِنهَض، فَنَهَضتُ، فَلَمّا رَأى ضَعفي تَحتَهُ قالَ لي: اِجلِس، فَنَزَلتُ وجَلَستُ، ثُمَّ قال لي: يا عَلِيُّ اصعَد عَلى مَنكِبي، فَصَعِدتُ عَلى مَنكِبَيهِ ثِمَّ نَهَضَ بي رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَلَمّا نَهَضَ بي خُيِّلَ إلَيَّ لَو شِئتُ نِلتُ اُفُقَ السَّماءِ، فَصَعِدتُ فَوقَ الكَعبَةِ وتَنَحّى رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَقالَ لي: ألقِ صَنَمَهُمُ الأَكبَرَ ـ صَنَمَ قُرَيشٍ ـ وكانَ مِن نُحاسٍ مُوَتَّدا بِأَوتادٍ مِن حَديدٍ إلَى الأَرضِ، فَقالَ لي رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: عالِجهُ ورَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقولُ لي: إيهِ إيهِ «جَآءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَـطِـلُ إِنَّ الْبَـطِـلَ كَانَ زَهُوقًا» ۱ فَلَم أزَل اُعالِجُهُ حَتَّى استَمكَنتُ مِنهُ، فَقالَ: اِقذِفهُ، فَقَذَفتُهُ فَتَكَسَّرَ، وتَرَدَّيتُ مِن فَوقِ الكَعبَةِ، فَانطَلَقتُ أنَا وَالنَّبِيُّ صلى الله عليه و آله نَسعى وخَشينا أن يَرانا أحَدٌ مِن قُرَيشٍ وغَيرِهِم. قالَ عَلِيٌّ: فَما صَعِدَ بِهِ حَتَّى السّاعَةِ. ۲
المستدرك على الصحيحينـ به نقل از ابومريم از امام على عليه السلام ـ: پيامبر خدا، مرا با خود برد تا به كعبه رساند و به من فرمود: «بنشين!». من كنار كعبه نشستم و پيامبر خدا از شانه هاى من بالا رفت و به من فرمود: «برخيز!». برخاستم و چون ضعفم را در زير [سنگينى] خود ديد فرمود: «بنشين!». پس پايين آمدم و نشستم. سپس به من فرمود: «اى على! از شانه هاى من بالا برو». من از شانه هاى ايشان بالا رفتم و پيامبر خدا مرا بلند كرد. چون مرا بالا برد، چنان پنداشتم كه اگر بخواهم، به كرانه آسمان دست مى يابم. پس بر بالاى كعبه رفتم و پيامبر خدا كنار رفت و به من فرمود: «بت بزرگ آنان (بت قريش) را بينداز». آن بت از مس بود و با ميخ هاى آهنين به سقف كعبه محكم شده بود. پس پيامبر خدا به من فرمود: «چاره اى برايش بينديش» و پيوسته به من مى گفت: «زود باش! زود باش! «حق آمد و باطل رفت كه باطل، رفتنى است» ». من پيوسته در كارِ آن بودم تا موفّق شدم. پس فرمود: «پَرتابش كن!». من بت را پرتاب كردم و شكست. از بالاى كعبه به پايين پريدم و با پيامبر صلى الله عليه و آله به سرعت بازگشتيم و بيم آن داشتيم كه كسى از قريش يا غير آنان، ما را ببيند. و [آن بت]، ديگر بالاى كعبه نرفت.
۱.الإسراء: 81.
۲.المستدرك على الصحيحين: ج2 ص398 ح3387، مسند ابن حنبل: ج 1 ص 183 ح 644، خصائص أمير المؤمنين للنسائي: ص 225 ح 122، تهذيب الآثار (مسند عليّ بن أبي طالب): ص 237 ح 32 و 33، مسند أبي يعلى: ج 1 ص 180 ح 287 وزاد في آخرهما «فلم يرفع عليها بعد»، المناقب للخوارزمي: ص 123 ح 139، المناقب لابن المغازلي: ص 429 ح 5؛ المناقب للكوفي: ج 2 ص 606 ح 1105.

احادیث دیگر این موضوع

۲
امام على عليه السلام:همان شبى كه پيامبر خدا به من فرمان داد كه در بسترش بخوابم و از مكّه هجرت كرد، مرا با خود، نزد بت ها برد و فرمود: «بنشين!». پس من كنار كعبه نشستم. سپس پيامبر خدا از شانه هاى من بالا رفت و فرمود: «برخيز!». من او را بلند كردم و چون ضعفم را در زير [سنگينى] خود ديد، فرمود: «بنشين!». من نشستم و او را پايين آوردم. پيامبر خدا براى من نشست و به من فرمود: «اى على! تو از شانه هاى من بالا برو» و من هم بالا رفتم. سپس پيامبر خدا مرا بلند كرد و چنان پنداشتم كه اگر بخواهم، به آسمان دست مى يابم. روى كعبه رفتم و پيامبر خدا كنار رفت تا من، بت بزرگ آنان (قريش) را كه از مس بود و با ميخ هاى آهنين به سقف كعبه محكم شده بود، بيندازم. پيامبر خدا به من فرمود: «چاره اى برايش بينديش» و من دست به كار شدم و در كارِ آن بودم و پيامبر خدا مى فرمود: «دوباره! دوباره!». من پيوسته در كار آن بودم تا موفّق شدم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «آن را در هم بكوب» و من آن را در هم كوبيده، شكستم و پايين آمدم.