حدیث دربارهنخستين مسلمانانى كه برادر شدند

المستدرك على الصحيحين عن ابن عمر:أنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله آخى بَينَ أصحابِهِ؛ فَآخى بَينَ أبي بَكرٍ وعُمَرَ، وبَينَ طَلحَةَ وَالزُّبَيرِ، وبَينَ عُثمانَ بنِ عَفّان وعَبدِ الرَّحمنِ بنِ عَوف. فَقالَ عَلِيٌّ عليه السلام: يا رَسولَ اللّهِ، إنَّكَ قَد آخَيتَ بَينَ أصحابِكَ، فَمَن أخي؟ قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: أ ما تَرضى يا عَلِيُّ أن أكونَ أخاكَ؟ ـ قالَ ابنُ عُمَرَ: وكانَ عَلِيٌّ عليه السلام جَلدا شُجاعا ـ فَقالَ عَلِيٌّ عليه السلام: بَلى، يا رَسولَ اللّه. فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: أنتَ أخي فِي الدُّنيا وَالآخِرَةِ. ۱
المستدرك على الصحيحينـ به نقل از ابن عمر ـ: پيامبر خدا، در ميان يارانش برادرى برقرار كرد؛ ابو بكر را با عمر برادر قرار داد، طلحه را با زبير، و عثمان بن عفّان را با عبد الرحمان بن عوف. على عليه السلام گفت: اى پيامبر خدا! ميان يارانت برادرى برقرار كردى. پس برادرِ من كيست؟ پيامبر خدا فرمود: «اى على! آيا راضى نيستى كه من، برادر تو باشم؟!». على عليه السلام انسانى نيرومند و شجاع بود. پس گفت: چرا، اى پيامبر خدا! پيامبر خدا فرمود: «تو در دنيا و آخرت، برادر منى».
۱.المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 16 ح 4289؛ شرح الأخبار: ج 2 ص 178 ح 518 نحوه.

احادیث دیگر این موضوع

۸
العُمدةـ به نقل از اَنَس ـ: چون روز مباهله . مصادف با بيست و چهارم ذى حجّه. شد و پيامبر صلى الله عليه و آله ميان مهاجران و انصار، پيمان برادرى بست، با آن كه على عليه السلام ايستاده بود و پيامبر صلى الله عليه و آله او را مى ديد و جايگاهش را مى شناخت، ميان او و هيچ كس، برادرى برقرار نكرد. پس على عليه السلام با چشم گريان رفت. پيامبر صلى الله عليه و آله جوياى او شد و فرمود: «ابو الحسن، چه شد؟». گفتند: اى پيامبر خدا! او با چشم گريان، از اين جا رفت. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اى بلال! برو و او را نزد من بياور». بلال، در پىِ على عليه السلام رفت. على عليه السلام با چشم گريان، وارد خانه اش شده بود. فاطمه عليهاالسلامبه او گفت: «خداوند، چشمانت را نگريانَد! چرا گريه مى كنى؟». گفت: اى فاطمه! پيامبر خدا، ميان مهاجران و انصار برادرى افكند و با آن كه من ايستاده بودم و او مرا مى ديد و مى دانست كجا ايستاده ام، ميان من و هيچ كس، برادرى برقرار نساخت. فاطمه عليهاالسلام گفت: «خدا تو را اندوهگين نكناد! شايد تو را براى خودش نگه داشته بوده است». بلال [بر آنها وارد شد و] گفت: اى على! پيامبر صلى الله عليه و آله تو را طلبيده است. على عليه السلام نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفت. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «چرا گريه مى كنى، اى ابو الحسن؟». گفت: اى پيامبر خدا! ميان مهاجران و انصار، پيمان برادرى بستى. من نيز ايستاده بودم و مرا مى ديدى و مى دانستى كجا ايستاده ام؛ امّا ميان من و هيچ كس، برادرى برقرار نساختى! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «من، تو را براى خودم نگه داشته بودم. آيا دوست ندارى كه برادرِ پيامبرت باشى؟!». على عليه السلام گفت: چرا، اى پيامبر خدا! من كجا و اين افتخار كجا؟ پس پيامبر خدا، دست او را گرفت وبالاى منبر برد و فرمود: «بار خدايا! اين از من است و من از او هستم. هان! او براى من، همچون هارون است نسبت به موسى. هان! هر كه من مولاى اويم، اين على، مولاى اوست». پس على عليه السلام شادمان برگشت. عمر بن خطّاب، در پىِ او رفت و گفت: بَه بَه، اى ابو الحسن! تو مولاى من و مولاى هر مسلمانى شدى.
فضائل الصحابة، ابن حنبلـ به نقل از زيد بن ابى اَوفى كه از ماجراى برادرى برقرار كردن پيامبر خدا ميان مسلمانان، سخن به ميان آورد ـ: در مسجد پيامبر خدا، به خدمت ايشان رسيدم. على عليه السلام به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: وقتى ديدم كه به غير از من، با ديگر يارانت آن كردى كه كردى، روح از بدنم رفت و كمرم شكست. اگر اين بدان جهت است كه از من ناراحتى اى دارى، حق دارى كه مرا سرزنش كنى يا بزرگوارى نمايى (ببخشى). پيامبر خدا فرمود: «سوگند به آن كه مرا به حق برانگيخت، تو را جز براى خودم، آخر از همه قرار ندادم. تو براى من، همچون هارون نسبت به موسى هستى، با اين تفاوت كه پس از من، پيامبرى نيست. تو برادر و وارث منى». على عليه السلام گفت: چه چيزى را از تو به ارث مى برم، اى پيامبر خدا؟ فرمود: «آنچه پيامبرانِ پيش از من، به ارث نهادند». على عليه السلام گفت: پيامبرانِ پيش از تو، چه به ارث نهادند؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «كتاب خدا و سنّت پيامبرشان را. و تو و دخترم فاطمه، در قصرى از بهشت، با من خواهيد بود. تو برادر و همنشين منى». سپس پيامبر خدا، اين آيه را تلاوت كرد: « «برادرانى كه بر تخت هايى، رو به روى يكديگر نشسته اند» ، براى خدا يكديگر را دوست مى دارند و به هم مى نگرند».
امام على عليه السلام:پيامبر خدا، ميان يارانش برادرى برقرار كرد. من گفتم: اى پيامبر خدا! ميان يارانت برادرى افكندى و مرا تنها و بى برادر گذاشتى؟! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «تو را براى خودم، آخر از همه قرار دادم. تو در دنيا و آخرت، برادر منى. تو براى من چنانى كه هارون نسبت به موسى بود». پس برخاستم و در حالى كه از شادى و خوش حالى مى گريستم، اين ابيات را برخواندم: تو را با جان خود، پاسدارى مى كنم، اى برگزيده اى كه خداى مهربان، به واسطه او، ما را از كورى جهالت رهانيد. جانم به فدايت! و جان من چه ارزشى دارد در راه كسى كه با او از يك شاخه و ريشه ام؟! و كسى كه نيايَش، نياى من است و عمويش پدر من و خانواده اش، فرزند من و دخترش، همسر من؛ كسى كه وقتى كودك و نوجوان بودم، مرا در آغوش خود گرفت و با نيكى و نوشاندن هاى پياپى اش، مرا جان بخشيد؛ كسى كه وقتى ميان حاضران، برادرى افكند مرا صدا زد و برادر خويشش خواند و برترى مرا آشكار ساخت. خيرت باد! تا زنده ام، سپاس گزارم به خاطر احسانى كه به من نمودى، اى خاتم پيامبران!