حدیث دربارهنخستين مسلمانانى كه برادر شدند
العمدة عن أنس:لَمّا كانَ يَومُ المُباهَلَةِ ۱ وآخَى النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله بَينَ المُهاجِرينَ وَالأَنصار وعَلِيٌّ عليه السلام واقِفٌ يَراهُ ويَعرِفُ مَكانَهُ لَم يُؤاخِ بَينَهُ وبَينَ أحَدٍ، فَانصَرَفَ عَلِيٌ عليه السلام باكِيَ العَينِ، فَافتَقَدَهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله، فَقالَ: ما فَعَلَ أبُو الحَسَنِ؟ فَقالوا: اِنصَرَفَ باكِيَ العَينِ يا رَسولَ اللّهِ!
قالَ: يا بِلالُ اذهَب، فَائتِني بِهِ.
فَمَضى بِلالٌ إلى عَلِيٍّ عليه السلام وقَد دَخَلَ مَنزِلَهُ باكِيَ العَينِ، فَقالَت فاطِمَةُ عليهاالسلام: ما يُبكيكَ؟ لا أبكَى اللّهُ عَينَيكَ! قالَ: يا فاطِمَةُ، آخَى النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله بَينَ المُهاجِرينَ وَالأَنصارِ، وأنَا واقِفٌ يَراني ويَعرِفُ مَكاني ولَم يُؤاخِ بَيني وبَينَ أحَدٍ.
قالَت: لا يَحزُنُكَ اللّهُ! لَعَلَّهُ إنَّمَا ادَّخَرَكَ لِنَفسِهِ.
فَقالَ بِلالٌ: يا عَلِيُّ، أجِبِ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله. فَأَتى عَلِيٌّ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله.
فَقالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: ما يُبكيكَ يا أبَا الحَسَنِ! قالَ: واخَيتَ بَينَ المُهاجِرينَ وَالأَنصارِ يا رَسولَ اللّهِ، وأنَا واقِفٌ تَراني وتَعرِفُ مَكاني لَم تُؤاخِ بَيني وبَينَ أحَدٍ!
قالَ: إنَّمَا ادَّخَرتُكَ لِنَفسي، أما يَسُرُّكَ أن تَكونَ أخا نَبِيِّكَ؟ قالَ: بَلى يا رَسولَ اللّهِ، أنّى لي بِذلِكَ، فَأَخَذَهُ بِيَدِهِ وأرقاهُ المِنبَرَ.
فَقالَ: اللّهُمَّ، إنَّ هذا مِنّي وأنَا مِنهُ، ألا وإنَّهُ مِنّي بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى، ألا مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِيٌّ مَولاهُ.
قالَ: فَانصَرَفَ عَلِيٌّ عليه السلام قَريرَ العَينِ، فَاتَّبَعَهُ عُمَرُ بنُ الخَطّابِ، فَقالَ: بَخٍ بَخٍ يا أبَا الحَسَنِ، أصبَحتَ مَولايَ ومَولى كُلِّ مُسلِمٍ. ۲
العُمدةـ به نقل از اَنَس ـ: چون روز مباهله ۳ شد و پيامبر صلى الله عليه و آله ميان مهاجران و انصار، پيمان برادرى بست، با آن كه على عليه السلام ايستاده بود و پيامبر صلى الله عليه و آله او را مى ديد و جايگاهش را مى شناخت، ميان او و هيچ كس، برادرى برقرار نكرد. پس على عليه السلام با چشم گريان رفت. پيامبر صلى الله عليه و آله جوياى او شد و فرمود: «ابو الحسن، چه شد؟».
گفتند: اى پيامبر خدا! او با چشم گريان، از اين جا رفت.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اى بلال! برو و او را نزد من بياور».
بلال، در پىِ على عليه السلام رفت. على عليه السلام با چشم گريان، وارد خانه اش شده بود. فاطمه عليهاالسلامبه او گفت: «خداوند، چشمانت را نگريانَد! چرا گريه مى كنى؟».
گفت: اى فاطمه! پيامبر خدا، ميان مهاجران و انصار برادرى افكند و با آن كه من ايستاده بودم و او مرا مى ديد و مى دانست كجا ايستاده ام، ميان من و هيچ كس، برادرى برقرار نساخت.
فاطمه عليهاالسلام گفت: «خدا تو را اندوهگين نكناد! شايد تو را براى خودش نگه داشته بوده است».
بلال [بر آنها وارد شد و] گفت: اى على! پيامبر صلى الله عليه و آله تو را طلبيده است.
على عليه السلام نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفت. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «چرا گريه مى كنى، اى ابو الحسن؟».
گفت: اى پيامبر خدا! ميان مهاجران و انصار، پيمان برادرى بستى. من نيز ايستاده بودم و مرا مى ديدى و مى دانستى كجا ايستاده ام؛ امّا ميان من و هيچ كس، برادرى برقرار نساختى!
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «من، تو را براى خودم نگه داشته بودم. آيا دوست ندارى كه برادرِ پيامبرت باشى؟!».
على عليه السلام گفت: چرا، اى پيامبر خدا! من كجا و اين افتخار كجا؟
پس پيامبر خدا، دست او را گرفت وبالاى منبر برد و فرمود: «بار خدايا! اين از من است و من از او هستم. هان! او براى من، همچون هارون است نسبت به موسى. هان! هر كه من مولاى اويم، اين على، مولاى اوست». پس على عليه السلام شادمان برگشت. عمر بن خطّاب، در پىِ او رفت و گفت: بَه بَه، اى ابو الحسن! تو مولاى من و مولاى هر مسلمانى شدى.