حدیث دربارهقاتلان حسين

مثير الأحزان:قالَ أصحابُ الحَديثِ: فَلَمّا أتَت عَلَى الحُسَينِ عليه السلام سَنَةٌ كامِلَةٌ، هَبَطَ عَلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله اثنا عَشَرَ مَلَكا عَلى صُوَرٍ مُختَلِفَةٍ ـ أحَدُهُم عَلى صوَرةِ بَني آدَمَ ـ يُعَزّونَهُ ويَقولونَ: إنَّهُ سَيَنزِلُ بِوَلَدِكَ الحُسَينِ بنِ فاطِمَةَ ما نَزَلَ بِهابيلَ مِن قابيلَ، وسَيُعطى مِثلَ أجرِ هابيلَ، ويُحمَلُ عَلى قاتِلِهِ مِثلُ وِزرِ قابيلَ، ولَم يَبقَ مَلَكٌ إلّا نَزَلَ إلَى النَّبِيِّ يُعَزّونَهُ، وَالنَّبِيُّ يَقولُ: اللّهُمَّ اخذُل خاذِليهِ، وَاقتُل قاتِلَهُ، ولا تُمَتِّعهُ بِما طَلَبَهُ. ۱
مثير الأحزان:علماى حديث گفته اند: چون حسين عليه السلام يك ساله شد، دوازده فرشته به صورت هاى گونه گون بر پيامبر صلى الله عليه و آله فرود آمدند كه يكى از آنها به صورت فرزندان آدم بود. به ايشان تسليت مى گفتند و اظهار مى داشتند: به زودى بر سرِ فرزندت حسين پسر فاطمه عليهاالسلام، همان خواهد آمد كه توسّط قابيل بر سرِ هابيل آمد و به زودى همانند مزد هابيل هم به او داده خواهد شد و گناهى همانند گناه قابيل، بر دوش قاتل او بار خواهد شد. هيچ فرشته اى نماند، مگر آن كه به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله فرود آمد و به او تسليت گفت و پيامبر صلى الله عليه و آله مى گفت: «بار خدايا! آنان را كه تنهايش بگذارند، تنها گذار و قاتل او را بكش و به آنچه خواسته است، مرسان».
۱.مثير الأحزان: ص 17، بحار الأنوار: ج 44 ص 247 ح 46.

احادیث دیگر این موضوع

۲
مثير الأحزانـ به نقل از عبد اللّه بن يحيى ـ: با على عليه السلام به صِفّين درآمديم. چون در برابر نينوا قرار گرفت، بانگ زد: شكيب، اى ابا عبد اللّه!. سپس فرمود: [روزى] بر پيامبر خدا درآمدم. ديدم كه ديدگانش اشكبار است. گفتم: پدر و مادرم به فدايت، اى پيامبر خدا! چرا اشك مى ريزى؟ كسى شما را ناراحت كرده است؟ فرمود: «نه؛ بلكه جبرئيل عليه السلام نزد من بود و مرا خبر داد كه حسين، در كنار فرات، كشته مى شود. گفت: آيا مى خواهى از تربت او به تو ببويانَم؟. گفتم: آرى. او دستش را دراز كرد و مُشتى خاك برداشت و به من داد. پس اختيار از كف دادم و اشك از چشمانم ريخت. نام آن زمين، كربلاست». دو سال بعد، پيامبر صلى الله عليه و آله ره سپار سفرى شد. در بين راه، ايستاد و «إنّا للّهِ» گفت و اشك ريخت. علّتش را از ايشان پرسيدند. فرمود: «اين، جبرئيل است كه مرا از سرزمينى در كنار شطّ فرات خبر مى دهد كه به آن كربلا مى گويند. در آن جا فرزندم حسين به قتل مى رسد». گفته شد: چه كسى او را مى كشد؟ فرمود: «مردى كه او را يزيد مى گويند. گويا او (حسين) را و قتلگاهش را و آرامگاهش را در آن سرزمين مى بينم. گويا [اسيران را] ميان دو كروشه را از بحار الأنوار آورديم. مى بينم كه بر پشت مَركب ها سوارند و سر فرزندم حسين را مى بينم كه به يزيد ـ كه لعنت خدا بر او باد ـ هديه مى شود. به خدا سوگند، هر كس سرِ حسين را ببيند و شاد شود، خداوند، ميان دل و زبان او ناسازگارى مى افكند (به نفاق، دچار مى شود) و خداوند با عذابى دردناك، عذابش مى كند». پس، [پيامبر صلى الله عليه و آله] غم زده و اندوهناك و افسرده و دلگير، از سفر بازگشت و بر منبر رفت و خطبه خواند و اندرز داد و حسن و حسين عليهماالسلام در كنار او بودند. چون خطبه اش را به پايان بُرد، دست راستش را بر سرِ حسن عليه السلام و دستِ چپش را بر سرِ حسين عليه السلام نهاد و سرش را به سوى آسمان برداشت و گفت: «بار خدايا! محمّد، بنده تو و فرستاده تو و پيامبرِ توست، و اين دو، گُلِ سرسبز خاندان من و بهترين ذريّه و ريشه من، و بهترين كسانى هستند كه در ميان امّتم جانشين خود مى كنم. جبرئيل عليه السلام به من خبر داد كه اين فرزندم كشته و بى ياور مى شود. بار خدايا! براى او در كشته شدنش بركت قرار دِه، و او را از سالاران شهيدانْ مقرّر فرما. بار خدايا! در قاتل و درهم شكننده او بركت قرار مَده، و او را در آتش خويش بسوزان و در قعر دوزخ، محشور فرما».