حدیث دربارهقاتلان حسين

الإمام الصادق عليه السلام:كانَ الحُسَينُ عليه السلام مَعَ اُمِّهِ تَحمِلُهُ، فَأَخَذَهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَقالَ: لَعَنَ اللّهُ قاتِليكَ، ولَعَنَ اللّهُ سالِبيكَ، وأهلَكَ اللّهُ المُتَوازِرينَ عَلَيكَ، وحَكَمَ اللّهُ بَيني وبَينَ مَن أعانَ عَلَيكَ. ۱
امام صادق عليه السلام:حسين عليه السلام را مادرش [فاطمه عليهاالسلام] در آغوش گرفته بود. پيامبر خدا، او را گرفت و فرمود: «خداوند، قاتلان تو را لعنت كند! خداوند، غارت كنندگان تو را لعنت كند! خداوند، هم دستانِ بر ضدّ تو را نابود كند! خداوند، خود، ميان من و كسانى كه بر ضدّ تو به يارى يكديگر برخيزند، داورى كند!».
۱.كامل الزيارات: ص 144 ح 170 عن مسمع بن عبد الملك، بحار الأنوار: ج 44 ص 264 ح 22.

احادیث دیگر این موضوع

۲
مثير الأحزانـ به نقل از عبد اللّه بن يحيى ـ: با على عليه السلام به صِفّين درآمديم. چون در برابر نينوا قرار گرفت، بانگ زد: شكيب، اى ابا عبد اللّه!. سپس فرمود: [روزى] بر پيامبر خدا درآمدم. ديدم كه ديدگانش اشكبار است. گفتم: پدر و مادرم به فدايت، اى پيامبر خدا! چرا اشك مى ريزى؟ كسى شما را ناراحت كرده است؟ فرمود: «نه؛ بلكه جبرئيل عليه السلام نزد من بود و مرا خبر داد كه حسين، در كنار فرات، كشته مى شود. گفت: آيا مى خواهى از تربت او به تو ببويانَم؟. گفتم: آرى. او دستش را دراز كرد و مُشتى خاك برداشت و به من داد. پس اختيار از كف دادم و اشك از چشمانم ريخت. نام آن زمين، كربلاست». دو سال بعد، پيامبر صلى الله عليه و آله ره سپار سفرى شد. در بين راه، ايستاد و «إنّا للّهِ» گفت و اشك ريخت. علّتش را از ايشان پرسيدند. فرمود: «اين، جبرئيل است كه مرا از سرزمينى در كنار شطّ فرات خبر مى دهد كه به آن كربلا مى گويند. در آن جا فرزندم حسين به قتل مى رسد». گفته شد: چه كسى او را مى كشد؟ فرمود: «مردى كه او را يزيد مى گويند. گويا او (حسين) را و قتلگاهش را و آرامگاهش را در آن سرزمين مى بينم. گويا [اسيران را] ميان دو كروشه را از بحار الأنوار آورديم. مى بينم كه بر پشت مَركب ها سوارند و سر فرزندم حسين را مى بينم كه به يزيد ـ كه لعنت خدا بر او باد ـ هديه مى شود. به خدا سوگند، هر كس سرِ حسين را ببيند و شاد شود، خداوند، ميان دل و زبان او ناسازگارى مى افكند (به نفاق، دچار مى شود) و خداوند با عذابى دردناك، عذابش مى كند». پس، [پيامبر صلى الله عليه و آله] غم زده و اندوهناك و افسرده و دلگير، از سفر بازگشت و بر منبر رفت و خطبه خواند و اندرز داد و حسن و حسين عليهماالسلام در كنار او بودند. چون خطبه اش را به پايان بُرد، دست راستش را بر سرِ حسن عليه السلام و دستِ چپش را بر سرِ حسين عليه السلام نهاد و سرش را به سوى آسمان برداشت و گفت: «بار خدايا! محمّد، بنده تو و فرستاده تو و پيامبرِ توست، و اين دو، گُلِ سرسبز خاندان من و بهترين ذريّه و ريشه من، و بهترين كسانى هستند كه در ميان امّتم جانشين خود مى كنم. جبرئيل عليه السلام به من خبر داد كه اين فرزندم كشته و بى ياور مى شود. بار خدايا! براى او در كشته شدنش بركت قرار دِه، و او را از سالاران شهيدانْ مقرّر فرما. بار خدايا! در قاتل و درهم شكننده او بركت قرار مَده، و او را در آتش خويش بسوزان و در قعر دوزخ، محشور فرما».