پايدارى
7 حدیث
السّيرة النّبويّة لابن هشام عن ابن إسحاقـ في ذِكرِ مُواجَهَةِ مُشرِكي قُرَيشٍ لِلنَّبِيِّ صلى الله عليه و آله في بِدايَةِ الدَّعوَةِ ـ: قالوا: يا أبا طالِبٍ، إنَّ ابنَ أخيكَ قَد سَبَّ آلِهَتَنا، وعابَ دينَنا، وسَفَّهَ أحلامَنا، وضَلَّلَ آباءَنا؛ فَإِمّا أن تَكُفَّهُ عَنّا، وإمّا أن تُخَلِّيَ بَينَنا وبَينَهُ؛ فَإِنَّكَ عَلى مِثلِ ما نَحنُ عَلَيهِ مِن خِلافِهِ فَنَكفيكَهُ. فَقالَ لَهُم أبو طالِبٍ قَولاً رَفيقاً، ورَدَّهُم رَدّا جَميلاً، فَانصَرَفوا عَنهُ. ومَضى رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَلى ما هُوَ عَلَيهِ؛ يُظهِرُ دينَ اللّهِ ويَدعو إلَيهِ، ثُمَّ جَرَى الأَمرُ بَينَهُ وبَينَهُم حَتّى تَباعَدَ الرِّجالُ وَتَضاغَنوا، وأكثَرَت قُرَيشٌ ذِكرَ رَسول اللّهِ صلى الله عليه و آله بَينَها،
السيرة النبويّة، ابن هشامـ به نقل از ابن اسحاق، در بيان روبه رو شدن مشركان قريش با پيامبر صلى الله عليه و آله در آغاز دعوت ـ: گفتند: اى ابو طالب! برادرزاده ات، به خدايان ما دشنام مى دهد و دين ما را نكوهش مى كند و ما را در خِرَد، سفيه مى شمارد و پدران ما را گم راه مى داند. يا او را از اين كارها باز دار، يا سدّ راه ما و او نشو كه تو نيز همچون ما با او مخالفى. پس بگذار ما شرّ او را از سرِ تو كوتاه كنيم.
ابو طالب، با ملايمت با آنان سخن گفت و با نرمى و خوشى به آنها پاسخ داد.
آنان، باز گشتند. پيامبر خدا، همچنان كار خود را پى گرفت. او آشكارا از دين خدا دَم مى زد و مردم را به آن، فرا مى خوانْد. كار ميان او و قريش بالا گرفت، تا بدان جا كه مردم از هم فاصله گرفتند و نسبت به هم، كينه توز شدند؛ و
۱.السيرة النبويّة لابن هشام: ج 1 ص 283 وراجع تفسير القمّي: ج 1 ص 380.
رسول اللّه صلى الله عليه و آله:ما اُوذِيَ أحَدٌ مِثلَ ما اُوذيتُ فِي اللّهِ. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:هيچ كس بدان گونه كه من در راه خدا آزار شده ام، آزار نديده است.
۱.حلية الأولياء: ج 6 ص 333 عن أنس؛ التمحيص: ص 4 وليس فيه «في اللّه»، بحار الأنوار: ج 39 ص 56.
عنه صلى الله عليه و آله:لَقَد اُخِفتُ فِي اللّهِ وما يُخافُ أحَدٌ. ولَقَد اُوذيتُ فِي اللّهِ وما يُؤذى أحَدٌ. ولَقَد أتَت عَلَيَّ ثَلاثونَ مِن يَومٍ ولَيلَةٍ وما لي ولِبِلالٍ طَعامٌ يَأكُلُهُ ذو كَبِدٍ إلّا شَيءٌ يُواريهِ إبطُ بِلالٍ! ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:من، به قدرى در راه خدا ترسانده شدم كه هيچ كس، چنان ترسانده نشده بود و در راه خدا آزارى ديدم كه هيچ كس نديده بود و گاهى بر من، سى شب و روز مى گذشت، در حالى كه من و بلال، خوراكى كه يك نفر بخورد، جز آن مقدار اندك كه بلال زير بغل خود پنهان مى ساخت [و مى آورد]، نداشتيم.
۱.سنن الترمذي: ج 4 ص 645 ح 2472 عن أنس.
الطّبقات الكبرى عن إسماعيل بن عيّاش:كانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله أصبَرَ النّاسِ عَلى أوزارِ النّاسِ. ۱
الطبقات الكبرىـ به نقل از اسماعيل بن عيّاش ـ: پيامبر خدا، بر مشكلات مردم، از همه بردبارتر بود.
۱.الطبقات الكبرى: ج 1 ص 378.
صحيح ابن خزيمة عن طارق المحاربيّ:رَأَيتُ رَسول اللّهِ صلى الله عليه و آله مَرَّ في سُوقِ ذِي المَجازِ وعَلَيهِ حُلَّةٌ حَمراءُ، وهُوَ يَقولُ: «يا أيُّهَا النّاسُ، قولوا: لا إلهَ إلَا اللّهُ تُفلِحوا»، ورَجُلٌ يَرميهِ بِالحِجارَةِ وقَد أدمى كَعبَيهِ وعُرقُوبَيهِ، وهُوَ يَقولُ: يا أيُّها النّاسُ، لا تُطيعوهُ فَإِنَّهُ كَذّابٌ!
فَقُلتُ: مَن هذا؟ قالوا: غُلامُ بَني عَبدِ المُطَّلِبِ. فَقُلتُ: مَن هذَا الَّذي يَتبَعُهُ يَرميهِ بِالحِجارَةِ؟ قالوا: هذا عَبدُ العُزّى أبو لَهَبٍ. ۱
صحيح ابن خزيمةـ به نقل از طارق محاربى ـ: پيامبر خدا را در حالى كه جامه اى سرخ فام برتن داشت، ديدم كه از بازار ذو المَجاز مى گذشت و مى فرمود: «اى مردم! بگوييد: خدايى جز اللّه نيست تا رستگار شويد».
در اين هنگام، مردى به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله سنگ پرتاب كرد و استخوان قوزك و پىِ پاشنه پاى ايشان را خونين كرد و در اين حال مى گفت: اى مردم! از او پيروى نكنيد كه دروغگوست!
من گفتم: اين شخص كيست؟
گفتند: جوانى از فرزندان عبد المطّلب است.
گفتم: اين شخص كه او را دنبال كرده و به او سنگ پرتاب مى كند، كيست؟
گفتند: اين، عبد العزّى ابو لهب است.
۱.صحيح ابن خزيمة: ج 1 ص 82 ح 159.
المعجم الكبير عن منيب:رَأَيتُ رَسول اللّهِ صلى الله عليه و آله فِي الجاهِلِيَّةِ وهُوَ يَقولُ لِلنّاسِ: قُولوا: «لا إلهَ إلَا اللّهُ» تُفلِحوا، فَمِنهُم مَن تَفَلَ في وَجهِهِ، ومِنهُم مَن حَثا عَلَيهِ التُّرابَ، ومِنهُم مَن سَبَّهُ، حَتَّى انتَصَفَ النَّهارُ، فَأَقبَلَت جارِيَةٌ بِعُسٍّ مِن ماءٍ فَغَسَلَ وَجهَهُ أو يَدَيهِ وقالَ: يا بُنَيَّةُ، لا تَخشَي عَلى أبيكِ عَيلَةً ولا ذِلَّةً.
فَقُلتُ: مَن هذِهِ؟ قالوا: زَينَبُ بِنتُ رَسول اللّهِ صلى الله عليه و آله، وهِيَ جارِيَةٌ وَضيئَةٌ. ۱
المعجم الكبيرـ به نقل از منيب ـ: در دوران جاهليت، پيامبر خدا را ديدم كه خطاب به مردم مى گفت: «بگوييد: خدايى جز اللّه نيست تا رستگار شويد».
برخى بر چهره ايشان، آب دهان انداختند و برخى بر روى ايشان، خاك ريختند و برخى او را دشنام مى دادند تا آن كه روز به نيمه رسيد. آن گاه، دختركى با كاسه بزرگى آب، نزد او آمد و پيامبر خدا، چهره و دستانش را شست و گفت: «دختركم! از تنگ دستى و بى كسىِ پدرت، بيمى به خود راه مده».
پرسيدم: اين زن كيست؟
گفتند: زينب، دختر پيامبر خداست. او دخترى زيبا بود.
۱.المعجم الكبير: ج 20 ص 343 ح 805.
صحيح البخاري عن عبد اللّه:كَأَنّي أنظُرُ إلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله يَحكي نَبِيّا مِنَ الأَنبِياءِ ضَرَبَهُ قَومُهُ فَأَدمَوهُ، وهُو يَمسَحُ الدَّمَ عَن وَجهِهِ ويَقولُ: اللّهُمَّ اغفِر لِقَومي فَإِنَّهُم لا يَعلَمونَ! ۱
صحيح البخارىـ به نقل از عبد اللّه ـ: گويى پيامبر صلى الله عليه و آله را مى بينم كه چون ديگر پيامبران، از طرف قومش مضروب و خونين مى شود و در حالى كه خون را از چهره اش پاك مى كند، مى گويد: «بار خدايا! قومِ مرا ببخش كه نمى دانند».
۱.صحيح البخاري: ج 3 ص 1282 ح 3290.