حدیث دربارهپايدارى

صحيح ابن خزيمة عن طارق المحاربيّ:رَأَيتُ رَسول اللّهِ صلى الله عليه و آله مَرَّ في سُوقِ ذِي المَجازِ وعَلَيهِ حُلَّةٌ حَمراءُ، وهُوَ يَقولُ: «يا أيُّهَا النّاسُ، قولوا: لا إلهَ إلَا اللّهُ تُفلِحوا»، ورَجُلٌ يَرميهِ بِالحِجارَةِ وقَد أدمى كَعبَيهِ وعُرقُوبَيهِ، وهُوَ يَقولُ: يا أيُّها النّاسُ، لا تُطيعوهُ فَإِنَّهُ كَذّابٌ! فَقُلتُ: مَن هذا؟ قالوا: غُلامُ بَني عَبدِ المُطَّلِبِ. فَقُلتُ: مَن هذَا الَّذي يَتبَعُهُ يَرميهِ بِالحِجارَةِ؟ قالوا: هذا عَبدُ العُزّى أبو لَهَبٍ. ۱
صحيح ابن خزيمةـ به نقل از طارق محاربى ـ: پيامبر خدا را در حالى كه جامه اى سرخ فام برتن داشت، ديدم كه از بازار ذو المَجاز مى گذشت و مى فرمود: «اى مردم! بگوييد: خدايى جز اللّه نيست تا رستگار شويد». در اين هنگام، مردى به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله سنگ پرتاب كرد و استخوان قوزك و پىِ پاشنه پاى ايشان را خونين كرد و در اين حال مى گفت: اى مردم! از او پيروى نكنيد كه دروغگوست! من گفتم: اين شخص كيست؟ گفتند: جوانى از فرزندان عبد المطّلب است. گفتم: اين شخص كه او را دنبال كرده و به او سنگ پرتاب مى كند، كيست؟ گفتند: اين، عبد العزّى ابو لهب است.
۱.صحيح ابن خزيمة: ج 1 ص 82 ح 159.

احادیث دیگر این موضوع

۶
السيرة النبويّة، ابن هشامـ به نقل از ابن اسحاق، در بيان روبه رو شدن مشركان قريش با پيامبر صلى الله عليه و آله در آغاز دعوت ـ: گفتند: اى ابو طالب! برادرزاده ات، به خدايان ما دشنام مى دهد و دين ما را نكوهش مى كند و ما را در خِرَد، سفيه مى شمارد و پدران ما را گم راه مى داند. يا او را از اين كارها باز دار، يا سدّ راه ما و او نشو كه تو نيز همچون ما با او مخالفى. پس بگذار ما شرّ او را از سرِ تو كوتاه كنيم. ابو طالب، با ملايمت با آنان سخن گفت و با نرمى و خوشى به آنها پاسخ داد. آنان، باز گشتند. پيامبر خدا، همچنان كار خود را پى گرفت. او آشكارا از دين خدا دَم مى زد و مردم را به آن، فرا مى خوانْد. كار ميان او و قريش بالا گرفت، تا بدان جا كه مردم از هم فاصله گرفتند و نسبت به هم، كينه توز شدند؛ و قريش، فراوان از پيامبر خدا صحبت مى كردند [و او را عامل اين حوادث مى دانستند] و خشم خود را نسبت به او ابراز كرده، يكديگر را عليه ايشان، تشويق مى كردند، تا آن كه آنان، براى بار دوم نزد ابو طالب آمدند و به او گفتند: اى ابو طالب! تو نزد ما از نظر سن، شرافت و مقام، محترمى و ما پيش از اين، از تو خواستيم كه مانع برادرزاده ات شوى؛ امّا تو مانع او نشدى و سوگند به خدا، ما ديگر دشنام دادن به پدرانمان، سفيه دانستن عقل هايمان و نكوهش خدايانمان را تحمّل نمى كنيم، مگر آن كه او را باز دارى، يا آن كه او و تو را به كارزار مى كشانيم تا در نهايت، يك گروه نابود شود. هنگامى كه قريشْ اين سخنان را به ابوطالب گفتند، ابو طالب، در پىِ پيامبر خدا فرستاد و به او گفت: اى برادرزاده! قومت به نزد من آمدند و به من، چنين و چنان گفتند. پيامبر خدا به ايشان فرمود: «اى عمو! به خدا سوگند، اگر خورشيد را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند تا اين كار را رها كنم، تا بدان جا كه يا خداوند، اين دين را پيروز كند و يا من در اين راه كشته شوم، رهايش نخواهم كرد». آن گاه، اشك هاى پيامبر خدا جارى شد و گريست. سپس از جا برخاست. هنگامى كه خواست برود، ابو طالب صدايش كرد و گفت: اى برادرزاده! پيش آى. پيامبر خدا به طرف او آمد. آن گاه گفت: برادرزاده ام! برو و هرچه دوست دارى، بگو كه به خدا سوگند، هرگز تو را به هيچ چيز، تسليم نخواهم كرد.