خانه
کتابها
احادیث
معصومین(ع)
جستجو...
ورود
ثبتنام
خانه
کتابها
حکمتنامه پیامبر اعظم(ص) ج ۳
موضوعات
بى اعتنا به دنيا
2161. هيچ چيزى نزد پيامبر خدا محبوب تر ا…
حدیث درباره
بى اعتنا به دنيا
حکمتنامه پیامبر اعظم(ص) ج ۳، ص ۵۸۵، ح ۲۱۶۱
امام صادق علیهالسلام
بى اعتنا به دنيا
الإمام الصّادق عليه السلام:
ما كانَ شَيءٌ أحَبَّ إلى رسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله مِن أن يَظَلَّ (يَصِلَ) جائعا خائفا في اللّهِ.
۱
امام صادق عليه السلام:
هيچ چيزى نزد پيامبر خدا محبوب تر از اين نبود كه در راه خدا گرسنه و ترسان باشد.
۱.
الكافي: ج 8 ص 129 ح 99 عن هشام بن سالم وغيره.
کلیدواژهها
ویژگی های خاتم پیامبران صلی الله علیه وآله
بی اعتنا به دنیا
احادیث دیگر این موضوع
۸
پيامبر خدا صلى الله عليه و آلهـ آن گاه كه روى بوريايى دراز كشيده و آن بوريا بر پهلويش رد انداخته بود و به ايشان گفته شد: كاش بسترى تهيّه كنيد! ـ: مرا چه به دنيا؟! حكايت من و دنيا، حكايت سواره اى است كه در يك روز گرم تابستانى به راهى مى رود و ساعتى از روز را زير سايه درختى مى آرمد و سپس حركت مى كند و مى رود.
امام باقر عليه السلام:پيامبر خدا، نه دينارى به ارث گذاشت و نه درهمى، و نه بنده اى و نه كنيزى، و نه گوسفندى و نه شترى. زمانى كه در گذشت، زرهِ او در گرو يكى از يهوديان مدينه بود كه در قبال قرض كردنِ بيست صاع جو براى خرجى خانواده اش، آن را نزد وى به گرو گذاشته بود.
امام صادق عليه السلام:پيامبر خدا، در حالى از دنيا رفت كه بدهكار بود.
صحيح مسلمـ به نقل از عمر ـ: خدمت پيامبر خدا رسيدم و ايشان، روى حصيرى نشسته بود. من هم نشستم. ديدم جز يك اِزار، چيز ديگرى بر تن ندارد و حصير بر پهلويش رد انداخته است. در گوشه اى از اتاق، مشتى جو به اندازه يك صاع و مقدارى برگ درخت سَلَم [براى دبّاغى كردن پوست] به چشم مى خورد و يك پوست دباغى نشده اى هم آويزان بود. اشك از چشمانم سرازير شد. پيامبر خدا فرمود: «چرا گريه مى كنى، پسر خطّاب؟». گفتم: اى پيامبر خدا! چرا گريه نكنم، وقتى مى بينم كه اين حصير بر پهلوى شما رد انداخته و اين هم خزانه شماست، در حالى كه كسرا و قيصر در باغ هاى پر از ميوه و جويبار زندگى مى كنند و شما كه پيامبر و برگزيده خدا هستى، اين وضع خزانه تان است؟! فرمود: «اى پسر خطّاب! آيا نمى پسندى كه آخرت، از آنِ ما باشد و دنيا از آنِ ايشان؟».
الترغيب و الترهيبـ به نقل از عمر ـ: از پيامبر خدا، اجازه ورود خواستم و در اتاقى بر او وارد شدم. او روى بوريايى از برگ درخت خرما دراز كشيده و قسمتى از بدنش روى خاك بود. زير سرش بالشى پُر شده از الياف خرما قرار داشت و بالاى سرش پوستى خيسانده شده در مايع دبّاغى ـ كه بوى بدى از آن به مشام مى رسيد ـ آويزان بود و در گوشه اتاق، مقدارى برگ درخت سَلَم قرار داشت. به پيامبر صلى الله عليه و آله سلام كردم و نشستم و گفتم: شما پيامبر و برگزيده خدايى و كسرا و قيصر بر تخت هاى طلا و فرش هاى ديبا و حرير بنشينند؟! فرمود: «آنان، كسانى هستند كه نعمت هاى زودگذر در همين دنيا به آنها داده شده و ما مردمى هستيم كه نعمت هايمان در آخرت به ما داده مى شود».
مكارم الأخلاقـ به نقل از محمّد بن ابراهيم طالقانى در حديثى ديگر ـ: چون پيامبر صلى الله عليه و آله نشست، حصير بر پهلوى ايشان رد انداخته بود. عمر گفت: البتّه من گواهى مى دهم كه تو پيامبر خدا هستى و نزد خدا بيش از قيصر و خسرو محترمى؛ امّا آن دو، از چنان دنيايى برخوردارند و شما روى حصيرى مى خوابى كه بر پهلويت رد انداخته است! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «آيا راضى نيستى كه دنيا براى آنان باشد و آخرت، از آنِ ما؟».
الترغيب و الترهيبـ به نقل از عايشه ـ: ابو بكر و عمر، بر پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شدند. پيامبر خدا فرمود: «اين حرف را نزنيد؛ زيرا بستر كسرا و قيصر، در آتش است؛ امّا اين بستر و تخت من، فرجامش به سوى بهشت است».
الطبقات الكبرىـ به نقل از جُندَب بن سفيان ـ: شاخه خرمابُنى به پيامبر صلى الله عليه و آله اصابت نمود و انگشت ايشان را خونين كرد. فرمود: «چيزى نيست. انگشتى خونى شده و اين در راه خدا اهمّيتى ندارد». پيامبر صلى الله عليه و آله را به خانه بردند و روى تختش ـ كه رويه اش از برگ و ليف درخت خرما بافته شده بود ـ بسترى كردند و زير سر ايشان، بالشى پوستى كه از ليف خرما پُر شده بود، قرار دادند. عمر به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و ديد حصير بر پهلوى پيامبر خدا رد انداخته است. گريه اش گرفت. فرمود: «چرا گريه مى كنى؟». گفت: اى پيامبر خدا! كسرا و قيصر را به ياد آوردم كه بر تخت هاى زرّين مى نشينند و جامه هاى سندس و استبرق (/ حرير و اِستَبْرق) مى پوشند. پيامبر خدا فرمود: «آيا راضى نيستيد كه براى شما آخرت باشد و براى آنان دنيا؟!».
حدیث 2160
موضوع
حدیث 2162