حدیث دربارهفضايل اخلاقى پيامبر

عيون أخبار الرضا بإسناده عن الحسن بن عليّ بن أبي طالب عليه السلام:قالَ الحُسَينُ عليه السلام: سَأَلتُ أبي عليه السلام عَن مَدخَلِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَقالَ: كانَ دُخولُهُ لِنَفسِهِ مَأذونا لَهُ في ذلِكَ، فَإِذا أوى إلى مَنزِلِهِ جَزَّأَ دُخولَهُ ثَلاثَةَ أجزاءٍ: جُزءٌ للّهِِ تَعالى، وجُزءٌ لِأَهلِهِ، وجُزءٌ لِنَفسِهِ، ثُمَّ جَزَّأَ جُزأَهُ ۱ بَينَهُ وبَينَ النّاسِ، فَيَرُدُّ ذلِكَ بِالخاصَّةِ عَلَى العامَّةِ ولا يَدَّخِرُ عَنهُم مِنهُ شَيئا. وكانَ مِن سيرَتِهِ في جُزءِ الاُمَّةِ إيثارُ أهلِ الفَضلِ بِإِذنِهِ، وقَسمِهِ عَلى قَدرِ فَضلِهِم فِي الدّينِ؛ فَمِنهُم ذُو الحاجَةِ، ومِنهُم ذُو الحاجَتَينِ، ومِنهُم ذُو الحَوائِجِ، فَيَتَشاغَلُ ويَشغَلُهُم فيما أصلَحَهُم وأصلَحَ الاُمَّةَ مِن مَسأَلَتِهِ عَنهُم، وإخبارِهِم بِالَّذي يَنبَغي، ويَقولُ: «لِيُبلِغِ الشّاهِدُ مِنكُمُ الغائِبَ، وأبلِغوني حاجَةَ مَن لا يَقدِرُ عَلى إبلاغِ حاجَتِهِ، فَإِنَّهُ مَن أبلَغَ سُلطانا حاجَةَ مَن لا يَقدِرُ عَلى إبلاغِها ثَبَّتَ اللّهُ قَدَمَيهِ يَومَ القِيامَةِ»، لا يُذكَرُ عِندَهُ إلاّ ذلِكَ، ولا يُقبَلُ مِن أحَدٍ غَيرُهُ، يَدخُلونَ رُوّادا ۲، ولا يَفتَرِقونَ إلاّ عَن ذَواقٍ ۳، ويَخرُجونَ أدِلَّةً فُقهاءَ. فَسَأَلتُهُ عَن مَخرَجِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، كَيفَ كانَ يَصنَعُ فيهِ؟ فَقالَ: كانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَخزُنُ لِسانَهُ إلاّ عَمّا يَعنيهِ، ويُؤلِفُهُم ولا يُنَفِّرُهُم، ويُكرِمُ كَريمَ كُلِّ قَومٍ ويُوَلّيهِ عَلَيهِم، ويَحذَرُ النّاسَ ويَحتَرِسُ مِنهُم، مِن غَيرِ أن يَطوِيَ عَن أحَدٍ بِشرَهُ ولا خُلُقَهُ، ويَتَفَقَّدُ أصحابَهُ، ويَسأَلُ النّاسَ عَمّا فِي النّاسِ، ويُحَسِّنُ الحَسَنَ ويُقَوّيهِ، ويُقَبِّحُ القَبيحَ ويوهِنُهُ، مُعتَدِلَ الأَمرِ غَيرَ مُختَلِفٍ، لا يَغفُلُ مَخافَةَ أن يَغفُلوا أو يَميلوا، ولا يَقصُرُ عَنِ الحَقِّ ولا يَجوزُهُ، الَّذينَ يَلونَهُ مِنَ النّاسِ خِيارُهُم، أفضَلُهُم عِندَهُ أعَمُّهُم ۴ نَصيحَةً لِلمُسلِمينَ، وأعظَمُهُم عِندَهُ مَنزِلَةً أحسَنُهُم مُؤاساةً ومُؤازَرَةً. قالَ: فَسَأَلتُهُ عَن مَجلِسِهِ. فَقالَ: كانَ صلى الله عليه و آله لا يَجلِسُ ولا يَقومُ إلاّ عَلى ذِكرٍ، ولا يوطِنُ الأَماكِنَ ۵ ويَنهى عَن إيطانِها، وإذَا انتَهى إلى قَومٍ جَلَسَ حَيثُ يَنتَهي بِهِ المَجلِسُ، ويَأمُرُ بِذلِكَ، ويُعطي كُلَّ جُلَسائِهِ نَصيبَهُ حَتّى لا يَحسَبَ أحَدٌ مِن جُلَسائِهِ أنَّ أحَدا أكرَمُ عَلَيهِ مِنهُ، مَن جالَسَهُ صابَرَهُ حَتّى يَكونَ هُوَ المُنصَرِفَ عَنهُ، مَن سَأَلَهُ حاجَةً لَم يَرجِع إلاّ بِها أو بِمَيسورٍ مِنَ القَولِ، قَد وَسِعَ النّاسَ مِنهُ خُلُقُهُ، وصارَ لَهُم أبا رَحيما، وصاروا عِندَهُ فِي الحَقِّ سَواءً. مَجلِسُهُ مَجلِسُ حِلمٍ وحَياءٍ وصِدقٍ وأمانَةٍ، لا تُرفَعُ فيهِ الأَصواتُ، ولا تُؤبَنُ ۶ فيهِ الحُرَمُ، ولا تُنثى ۷ فَلَتاتُهُ، مُتَعادِلينَ، مُتَواصِلينَ فيهِ بِالتَّقوى، مُتَواضِعينَ، يُوَقِّرونَ الكَبيرَ ويَرحَمونَ الصَّغيرَ، ويُؤثِرونَ ذَا الحاجَةِ، ويَحفَظونَ الغَريبَ. فَقُلتُ: كَيفَ كانَ سيرَتُهُ في جُلَسائِهِ؟ فَقالَ: كانَ دائِمَ البِشرِ، سَهلَ الخُلُقِ، لَيِّنَ الجانِبِ، لَيسَ بِفَظٍّ ۸ ولا غَليظٍ، ولا صَخّابٍ ولا فَحّاشٍ ولا عَيّابٍ، ولا مَزّاحٍ ولا مَدّاحٍ، يَتَغافَلُ عَمّا لا يَشتَهي، فَلا يُؤيَسُ مِنهُ ولا يَخيبُ فيهِ مُؤَمِّليهِ، قَد تَرَكَ نَفسَهُ مِن ثَلاثٍ: المِراءِ ۹، وَالإِكثارِ، وما لا يَعنيهِ، وتَرَكَ النّاسَ مِن ثَلاثٍ: كانَ لا يَذُمُّ أحَدا، ولا يُعَيِّرُهُ، ولا يَطلُبُ عَثَراتِهِ ولا عَورَتَهُ، ولا يَتَكَلَّمُ إلاّ فيما رَجا ثَوابَهُ، إذا تَكَلَّمَ أطرَقَ جُلَساؤُهُ كَأَنَّما عَلى رُؤوسِهِمُ الطَّيرُ ۱۰، وإذا سَكَتَ تَكَلَّموا، ولا يَتَنازَعونَ عِندَهُ الحَديثَ، وإذا تَكَلَّمَ عِندَهُ أحَدٌ أنصَتوا لَهُ حَتّى يَفرُغَ مِن حَديثِهِ، يَضحَكُ مِمّا يَضحَكونَ مِنهُ، ويَتَعَجَّبُ مِمّا يَتَعَجَّبونَ مِنهُ، ويَصبِرُ لِلغَريبِ عَلَى الجَفوَةِ فِي المَسأَلَةِ وَالمَنطِقِ، حَتّى إن كانَ أصحابُهُ لَيَستَجلِبونَهُم، ويَقولُ: إذا رَأَيتُم طالِبَ حاجَةٍ يَطلُبُها فَارفِدوهُ ۱۱. ولا يَقبَلُ الثَّناءَ إلاّ مِن مُكافِئٍ، ولا يَقطَعُ عَلى أحَدٍ كَلامَهُ حَتّى يَجوزَهُ فَيَقطَعَهُ بِنَهيٍ أو قِيامٍ. قالَ: فَسَأَلتُهُ عَن سُكوتِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله. فَقالَ عليه السلام: كانَ سُكوتُهُ عَلى أربَعٍ: الحِلمِ، وَالحَذَرِ، وَالتَّقديرِ، وَالتَّفَكُّرِ: فَأَمَّا التَّقديرُ فَفي تَسوِيَةِ النَّظَرِ وَالاستِماعِ بَينَ النّاسِ، وأما تَفَكُّرُهُ فَفيما يَبقى ويَفنى، وجُمِعَ لَهُ الحِلمُ فِي الصَّبرِ؛ فَكانَ لا يُغضِبُهُ شَيءٌ ولا يَستَفِزُّهُ، وجُمِعَ لَهُ الحَذَرُ في أربَعٍ: أخذِهِ الحَسَنَ لِيُقتَدى بِهِ، وتَركِهِ القَبيحَ لِيُنتَهى عَنهُ، وَاجتِهادِهِ الرَّأيَ في إصلاحِ اُمَّتِهِ، وَالقِيامِ فيما جَمَعَ لَهُم مِن خَيرِ الدُّنيا وَالآخِرَةِ، صَلَواتُ اللّهِ عَلَيهِ وآلِهِ الطّاهِرينَ. ۱۲
عيون أخبار الرضا عليه السلامـ به سندش، از امام حسن عليه السلام ـ: امام حسين عليه السلام فرمود: از پدرم از وضع داخلى [زندگى]پيامبر خدا پرسيدم. فرمود: «به خانه رفتنش به اختيار خود بود و چون به خانه اش مى رفت، اوقات خويش را سه قسمت مى كرد: قسمتى براى عبادت خداوند متعال، قسمتى براى خانواده و قسمتى براى خود. قسمت خودش را باز هم ميان خود و مردم، قسمت مى كرد و پس از فراغت از كار خواص، به كارهاى عموم مى پرداخت و چيزى از آن وقت را براى خود، باقى نمى نهاد. و از جمله، روش ايشان در ارتباط با امّت، اين بود كه اهل فضل را به عنايت خود، ويژه مى داشت و هر كس را به مقدار فضيلتى كه در دين داشت، احترام مى كرد. برخى يك حاجت، برخى دو حاجت و برخى چندين حاجت داشتند و ايشان، به مشكلات آنها براساس مصالح خودشان و مردم، رسيدگى مى كرد. آنچه را لازم بود، به آنان خبر مى داد و مى فرمود: حاضران، بايد به غايبان برسانند. حاجت كسانى را كه به من دسترس ندارند، به من برسانيد؛ زيرا هر كه حاجت كسانى را كه دسترس به سلطان ندارند، به گوش سلطان برساند، خداوند، قدم هاى او را در روز قيامت، استوار مى سازد. در مجلس ايشان، جز اين گونه مطالب گفته نمى شد و از كسى غير از آن، پذيرفته نمى شد. مردم، براى درك فيض و طلب علم، به حضورش مى رسيدند و بدون فراگيرى چيزى، پراكنده نمى شدند و چون از آن مجلس باز مى گشتند، خود، ره نمايانى دين شناس بودند». امام حسين عليه السلام فرمود: از پدرم اميرمؤمنان، درباره وضع پيامبر خدا در خارج از خانه پرسيدم كه: چگونه رفتار مى كرد؟ فرمود: «پيامبر خدا، زبان خود را از سخنان غيرِ لازم، باز مى داشت. با مردم انس مى گرفت و آنان را از خود، رميده نمى ساخت. بزرگِ هر قومى را گرامى مى داشت و او را بر آنان مى گماشت. از مردم مى پرهيخت و خود را از آنان مى پاييد، بدون آن كه از آنان روى گردانَد يا با آنان، بدخُلقى كُند. از ياران خود، سراغ مى گرفت و از از آنچه در ميان مردم مى گذشت، پرسش مى نمود. هر كار نيكى را تحسين و تقويت مى كرد و هر كار زشتى را تقبيح مى كرد و خوار مى شمرد. در كارها ميانه رو بود و افراط و تفريط نداشت. از مردم، غافل نمى شد، مبادا آنان غفلت بورزند و به انحراف بگرايند. از حق، نه كوتاهى داشت و نه از آن تجاوز مى كرد. اطرافيان ايشان، نيكانِ مردم بودند و برترينِ آنان در نظر او، كسانى بودند كه نسبت به مسلمانان، خيرخواه و دلسوزتر بودند و بزرگ ترينِ آنان، كسانى بودند كه با برادران دينى خود، بهتر همدردى و همكارى داشته باشند». امام حسين عليه السلام فرمود: از پدرم از وضع مجلس پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدم. فرمود: «ايشان، در هيچ مجلسى نمى نشست و برنمى خاست، مگر با ياد خدا. در مجالس، جاى مخصوصى براى خود انتخاب نمى كرد و از اين كار، نهى مى نمود. هر گاه به گروهى مى پيوست، در جايى مى نشست كه مجلس به او تمام مى شد (نخستين جاى خالى و آخر مجلس) و به ديگران نيز دستور مى داد كه چنين كنند. حقّ هر يك از اهل مجلس را ادا مى كرد و كسى از آنان نمى پنداشت كه ديگرى نزد ايشان، از او گرامى تر است. با هر كس مى نشست، به قدرى صبر مى كرد تا خود آن شخص برخيزد و برود. هر كس از او حاجتى مى خواست، باز نمى گشت، مگر آن كه به حاجت خود رسيده بود يا به بيان خوشى از او دل خوش گشته بود. خوى نيكش شامل همه بود، به حدّى كه مردم، او را پدرى مهربان مى دانستند و همه در حق، نزد او برابر بودند. مجلس او، مجلسِ بردبارى و حيا و صداقت و امانت بود. در آن، صداها بلند نمى شد و عِرض و آبروى كسى ريخته نمى شد و اگر از كسى لغزشى سر مى زد، جاى ديگرى بازگو نمى شد. اهل مجلس با يكديگر عادلانه رفتار مى كردند و بر اساس پرهيزگارى با هم دوستى داشتند، با يكديگر فروتن بودند، مهتران را احترام مى كردند و با كهتران، مهربان بودند و نيازمندان را برخود، مقدّم مى داشتند و از غريبان، نگهدارى مى كردند». گفتم: روش پيامبر خدا با همنشينانش چگونه بود؟ فرمود: «هميشه خوش رو و خوش خُلق و نرم خو بود. خشن، درشت خو، پُر سر و صدا، بدزبان، عيبجو، بذله گو و چاپلوس نبود. از آنچه به آن رغبت نداشت، غفلت مى ورزيد. آرزومندان، از او نوميد نمى شدند. خود را از سه چيز، دور مى داشت: كشمكش، پُرحرفى و ذكر مطالب بى فايده. نسبت به مردم نيز از سه چيز پرهيز داشت: كسى را سرزنش نمى كرد، در پىِ لغزش هاى كسى نبود و عيب كسى را پى نمى گرفت. سخن نمى گفت، مگر در جايى كه اميد ثواب در آن مى داشت. هنگام سخن گفتن، چنان اهل مجلس را جذب مى كرد كه همه، سر به زير افكنده، گويى كه پرنده بر سرشان نشسته، آرام و بى حركت مى ماندند، و چون ساكت مى شد، آنان سخن مى گفتند. نزد ايشان، بر سرِ سخنى نزاع نمى كردند. هر كه سخن مى گفت، همه ساكت به سخنانش گوش مى دادند تا سخنش را به پايان بَرَد. و به چيزى كه اهل مجلس مى خنديدند، مى خنديد و از آنچه آنان تعجّب مى كردند، تعجّب مى كرد. بر بى ادبىِ غريبان در خواسته ها و گفتارشان، صبر مى كرد تا جايى كه اصحاب [، نه خود او]، درصدد جلب (دفع) اشخاص مزاحم برمى آمدند. مى فرمود: چون حاجتمندى را ديديد، به او كمك كنيد. مدحِ كسى را نمى پذيرفت، مگر از كسى كه مى خواست جبران كند. سخن كسى را نمى بُريد، مگر آن كه از حد مى گذشت، كه در آن صورت، با نهى او يا برخاستن، سخن او را قطع مى كرد». امام حسين عليه السلام فرمود: سپس، از سكوت پيامبر خدا پرسيدم. پدرم على عليه السلام فرمود: «سكوت ايشان، بر چهار چيز استوار بود: بردبارى، مراقبت، اندازه گيرى و تفكّر. سكوتش در اندازه گيرى، در اين بود كه همه مردم را به يك چشم ببيند و به گفتار همه، يكسان گوش دهد و سكوتش در تفكّر، آن بود كه در چيزهايى فناپذير و فناناپذير، انديشه مى كرد. سكوتش در بردبارى، آن بود كه بردبارى و صبر را با هم داشت، به طورى كه چيزى او را به خشم نمى آورد و از كوره به در نمى بُرد. سكوتش در مراقبت، در چهار مورد بود: به كارهاى نيك مى پرداخت تا ديگران نيز از او پيروى كنند؛ كارهاى زشت را ترك مى كرد تا ديگران نيز از آن بپرهيزند؛ كوشش خود را به كار مى برد تا براى اصلاح امّت خود، نظرى درست ارائه دهد؛ و به آنچه خير دنيا و آخرت در آن بود، اقدام مى نمود. درود خدا بر او و خاندان پاكش باد!». ۱۳
۱.في المصدر: «ثمّ جزاء جزء»، والتصويب من سائر المصادر.
۲.يدخلون روّادا: أي يدخلون عليه طالبين العلم وملتمسين الحُكم من عنده. والرُّوّاد: جمع رائد: وأصل الرائد الذي يتقدّم القوم يُبصِر لهم الكلَأ ومساقط الغيث (النهاية: ج 2 ص 275 «رود»).
۳.الذَّواق: المأكول والمشروب. يقال: ما ذُقتُ ذَواقا: أي شيئا. [وهُنا]ضرب الذَّواق مثلاً لِما ينالون عنده من الخير؛ أي لا يتفرّقون إلاّ عن علمٍ وأدبٍ يتعلّمونه (النهاية: ج 2 ص 172 «ذوق»).
۴.في المصدر: «وأعمّهم»، والصواب ما أثبتناه كما في المصادر الاُخرى.
۵.لا يوطِنُ الأماكنَ: أي لا يتّخذُ لنفسِهِ مَجلسا يُعرَفُ به (النهاية: ج 5 ص 204 «وطن»).
۶.لا تُؤْبَنُ فيه الحُرَمُ: أي لا يُذكرن بقبيح (النهاية: ج 1 ص 17 «أبن»).
۷.في المصدر: «لا تُثنى»، والصواب ما أثبتناه كما في سائر المصادر. و «لا تُنثى فلتاتُه»: أي لا تُشاع ولا تُذاع. والفَلَتات: جمع فَلتة؛ وهي الزّلَّة (النهاية: ج 5 ص 16 «نثا»).
۸.رجل فَظٌّ: شديد غليظ القلب (المصباح المنير: ص 478 «فظ»).
۹.المِراءُ: الجدال (النهاية: ج 4 ص 322 «مرا»).
۱۰.كأنّما على رؤوسهم الطَّير: معناه أنّهم كانوا لإجلالِهم نبيّهم عليه السلام لا يتحرّكون، فكانت صفتهم صفةَ مَن على رأسه طائر يريد أن يصيده وهو يخاف إن تحرَّك طار وذهب (مجمع البحرين: ج 2 ص 1132 «طير»).
۱۱.الرِّفد: الإعانة (النهاية: ج 2 ص 241 «رفد»).
۱۲.عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 1 ص 317 ح 1، معاني الأخبار: ص 81 ح 1 كلاهما عن إسماعيل بن محمّد بن إسحاق بن جعفر عن الإمام الرضا عن آبائه عليهم السلام، مكارم الأخلاق: ج 1 ص 44 ح 1؛ المعجم الكبير: ج 22 ص 157 ح 414، الطبقات الكبرى: ج 1 ص 423 كلاهما عن ابن لأبي هالة التميمي، تاريخ دمشق: ج 3 ص 340 عن عليّ بن جعفر عن أخيه موسى بن جعفر عن آبائه عليهم السلام وكلّها نحوه، كنز العمّال: ج 7 ص 165 ح 18535.
۱۳.در ترجمه اين حديث، از ترجمه آقاى حسين استاد ولى بر كتاب سنن النبى علاّمه سيّد محمّد حسين طباطبايى بهره گرفته ام. (م)

احادیث دیگر این موضوع

۲
المستدرك على الصحيحينـ به سندش، از امام حسين، از امام على عليهماالسلام ـ: مردى يهودى به نام جُرَيجِرَه كه چند دينارى از پيامبر خدا طلبكار بود، از ايشان تقاضاى پرداخت آن را كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «اى يهودى! چيزى ندارم به تو بدهم». يهودى گفت: اى محمّد! از تو جدا نمى شوم تا بپردازى. فرمود: «پس با تو مى نشينم». نشست و در همان جا نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و صبح روز بعد را خواند و ياران پيامبر صلى الله عليه و آله او را تهديد مى كردند و مى ترساندند. چون پيامبر صلى الله عليه و آله متوجّه شد، فرمود: «با او چه كار داريد؟». گفتند: اى پيامبر خدا! يك يهودى تو را حبس كرده است؟! پيامبر خدا فرمود: «پروردگارم، مرا از ستم كردن، باز داشته است، به هم پيمان يا غير از او». چون آن روز سپرى شد، يهودى گفت: شهادت مى دهم كه خدايى جز اللّه نيست و شهادت مى دهم كه محمّد، بنده و فرستاده اوست. [پس ايمان آورد] و گفت: نيمى از دارايى ام در راه خدا باشد. به خدا سوگند، اين كار را با تو نكردم، جز براى آن كه بدانم ويژگى هاى بيان شده براى تو در تورات را دارى يا نه. [آن ويژگى ها اينها هستند:] محمّد بن عبد اللّه، در مكّه متولّد مى شود و به مدينه هجرت مى كند و فرمان روايى اش تا شام مى رود. نه تند و خشن است، نه در كوچه و بازار، فرياد مى زند و نه دشنام و ناسزا مى گويد. گواهى مى دهم كه خدايى جز خداوند يكتا نيست و تو پيامبرِ خدايى. اين، دارايى من است. پس هر گونه كه خدا نشانت مى دهد، در آن حكم كن. آن يهودى، مردى ثروتمند بود.