حدیث دربارهفضايل اخلاقى پيامبر

تاريخ دمشق عن موسى بن عُمَير عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عن أبيه عن جدّه عليهم السلام: كانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله أحسَنَ مَن خَلَقَ اللّهُ خُلُقا. ۱
تاريخ دمشقـ به نقل از موسى بن عُمَير، از امام باقر، از امام زين العابدين، از امام حسين عليهم السلام ـ: پيامبر خدا، خوش خوترين آفريده خدا بود.
۱.تاريخ دمشق: ج 3 ص 384، كنز العمّال: ج 7 ص 217 ح 18694.

احادیث دیگر این موضوع

۲
عيون أخبار الرضا عليه السلامـ به سندش، از امام حسن عليه السلام ـ: امام حسين عليه السلام فرمود: از پدرم از وضع داخلى [زندگى]پيامبر خدا پرسيدم. فرمود: «به خانه رفتنش به اختيار خود بود و چون به خانه اش مى رفت، اوقات خويش را سه قسمت مى كرد: قسمتى براى عبادت خداوند متعال، قسمتى براى خانواده و قسمتى براى خود. قسمت خودش را باز هم ميان خود و مردم، قسمت مى كرد و پس از فراغت از كار خواص، به كارهاى عموم مى پرداخت و چيزى از آن وقت را براى خود، باقى نمى نهاد. و از جمله، روش ايشان در ارتباط با امّت، اين بود كه اهل فضل را به عنايت خود، ويژه مى داشت و هر كس را به مقدار فضيلتى كه در دين داشت، احترام مى كرد. برخى يك حاجت، برخى دو حاجت و برخى چندين حاجت داشتند و ايشان، به مشكلات آنها براساس مصالح خودشان و مردم، رسيدگى مى كرد. آنچه را لازم بود، به آنان خبر مى داد و مى فرمود: حاضران، بايد به غايبان برسانند. حاجت كسانى را كه به من دسترس ندارند، به من برسانيد؛ زيرا هر كه حاجت كسانى را كه دسترس به سلطان ندارند، به گوش سلطان برساند، خداوند، قدم هاى او را در روز قيامت، استوار مى سازد. در مجلس ايشان، جز اين گونه مطالب گفته نمى شد و از كسى غير از آن، پذيرفته نمى شد. مردم، براى درك فيض و طلب علم، به حضورش مى رسيدند و بدون فراگيرى چيزى، پراكنده نمى شدند و چون از آن مجلس باز مى گشتند، خود، ره نمايانى دين شناس بودند». امام حسين عليه السلام فرمود: از پدرم اميرمؤمنان، درباره وضع پيامبر خدا در خارج از خانه پرسيدم كه: چگونه رفتار مى كرد؟ فرمود: «پيامبر خدا، زبان خود را از سخنان غيرِ لازم، باز مى داشت. با مردم انس مى گرفت و آنان را از خود، رميده نمى ساخت. بزرگِ هر قومى را گرامى مى داشت و او را بر آنان مى گماشت. از مردم مى پرهيخت و خود را از آنان مى پاييد، بدون آن كه از آنان روى گردانَد يا با آنان، بدخُلقى كُند. از ياران خود، سراغ مى گرفت و از از آنچه در ميان مردم مى گذشت، پرسش مى نمود. هر كار نيكى را تحسين و تقويت مى كرد و هر كار زشتى را تقبيح مى كرد و خوار مى شمرد. در كارها ميانه رو بود و افراط و تفريط نداشت. از مردم، غافل نمى شد، مبادا آنان غفلت بورزند و به انحراف بگرايند. از حق، نه كوتاهى داشت و نه از آن تجاوز مى كرد. اطرافيان ايشان، نيكانِ مردم بودند و برترينِ آنان در نظر او، كسانى بودند كه نسبت به مسلمانان، خيرخواه و دلسوزتر بودند و بزرگ ترينِ آنان، كسانى بودند كه با برادران دينى خود، بهتر همدردى و همكارى داشته باشند». امام حسين عليه السلام فرمود: از پدرم از وضع مجلس پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدم. فرمود: «ايشان، در هيچ مجلسى نمى نشست و برنمى خاست، مگر با ياد خدا. در مجالس، جاى مخصوصى براى خود انتخاب نمى كرد و از اين كار، نهى مى نمود. هر گاه به گروهى مى پيوست، در جايى مى نشست كه مجلس به او تمام مى شد (نخستين جاى خالى و آخر مجلس) و به ديگران نيز دستور مى داد كه چنين كنند. حقّ هر يك از اهل مجلس را ادا مى كرد و كسى از آنان نمى پنداشت كه ديگرى نزد ايشان، از او گرامى تر است. با هر كس مى نشست، به قدرى صبر مى كرد تا خود آن شخص برخيزد و برود. هر كس از او حاجتى مى خواست، باز نمى گشت، مگر آن كه به حاجت خود رسيده بود يا به بيان خوشى از او دل خوش گشته بود. خوى نيكش شامل همه بود، به حدّى كه مردم، او را پدرى مهربان مى دانستند و همه در حق، نزد او برابر بودند. مجلس او، مجلسِ بردبارى و حيا و صداقت و امانت بود. در آن، صداها بلند نمى شد و عِرض و آبروى كسى ريخته نمى شد و اگر از كسى لغزشى سر مى زد، جاى ديگرى بازگو نمى شد. اهل مجلس با يكديگر عادلانه رفتار مى كردند و بر اساس پرهيزگارى با هم دوستى داشتند، با يكديگر فروتن بودند، مهتران را احترام مى كردند و با كهتران، مهربان بودند و نيازمندان را برخود، مقدّم مى داشتند و از غريبان، نگهدارى مى كردند». گفتم: روش پيامبر خدا با همنشينانش چگونه بود؟ فرمود: «هميشه خوش رو و خوش خُلق و نرم خو بود. خشن، درشت خو، پُر سر و صدا، بدزبان، عيبجو، بذله گو و چاپلوس نبود. از آنچه به آن رغبت نداشت، غفلت مى ورزيد. آرزومندان، از او نوميد نمى شدند. خود را از سه چيز، دور مى داشت: كشمكش، پُرحرفى و ذكر مطالب بى فايده. نسبت به مردم نيز از سه چيز پرهيز داشت: كسى را سرزنش نمى كرد، در پىِ لغزش هاى كسى نبود و عيب كسى را پى نمى گرفت. سخن نمى گفت، مگر در جايى كه اميد ثواب در آن مى داشت. هنگام سخن گفتن، چنان اهل مجلس را جذب مى كرد كه همه، سر به زير افكنده، گويى كه پرنده بر سرشان نشسته، آرام و بى حركت مى ماندند، و چون ساكت مى شد، آنان سخن مى گفتند. نزد ايشان، بر سرِ سخنى نزاع نمى كردند. هر كه سخن مى گفت، همه ساكت به سخنانش گوش مى دادند تا سخنش را به پايان بَرَد. و به چيزى كه اهل مجلس مى خنديدند، مى خنديد و از آنچه آنان تعجّب مى كردند، تعجّب مى كرد. بر بى ادبىِ غريبان در خواسته ها و گفتارشان، صبر مى كرد تا جايى كه اصحاب [، نه خود او]، درصدد جلب (دفع) اشخاص مزاحم برمى آمدند. مى فرمود: چون حاجتمندى را ديديد، به او كمك كنيد. مدحِ كسى را نمى پذيرفت، مگر از كسى كه مى خواست جبران كند. سخن كسى را نمى بُريد، مگر آن كه از حد مى گذشت، كه در آن صورت، با نهى او يا برخاستن، سخن او را قطع مى كرد». امام حسين عليه السلام فرمود: سپس، از سكوت پيامبر خدا پرسيدم. پدرم على عليه السلام فرمود: «سكوت ايشان، بر چهار چيز استوار بود: بردبارى، مراقبت، اندازه گيرى و تفكّر. سكوتش در اندازه گيرى، در اين بود كه همه مردم را به يك چشم ببيند و به گفتار همه، يكسان گوش دهد و سكوتش در تفكّر، آن بود كه در چيزهايى فناپذير و فناناپذير، انديشه مى كرد. سكوتش در بردبارى، آن بود كه بردبارى و صبر را با هم داشت، به طورى كه چيزى او را به خشم نمى آورد و از كوره به در نمى بُرد. سكوتش در مراقبت، در چهار مورد بود: به كارهاى نيك مى پرداخت تا ديگران نيز از او پيروى كنند؛ كارهاى زشت را ترك مى كرد تا ديگران نيز از آن بپرهيزند؛ كوشش خود را به كار مى برد تا براى اصلاح امّت خود، نظرى درست ارائه دهد؛ و به آنچه خير دنيا و آخرت در آن بود، اقدام مى نمود. درود خدا بر او و خاندان پاكش باد!». در ترجمه اين حديث، از ترجمه آقاى حسين استاد ولى بر كتاب سنن النبى علاّمه سيّد محمّد حسين طباطبايى بهره گرفته ام. (م)
المستدرك على الصحيحينـ به سندش، از امام حسين، از امام على عليهماالسلام ـ: مردى يهودى به نام جُرَيجِرَه كه چند دينارى از پيامبر خدا طلبكار بود، از ايشان تقاضاى پرداخت آن را كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «اى يهودى! چيزى ندارم به تو بدهم». يهودى گفت: اى محمّد! از تو جدا نمى شوم تا بپردازى. فرمود: «پس با تو مى نشينم». نشست و در همان جا نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و صبح روز بعد را خواند و ياران پيامبر صلى الله عليه و آله او را تهديد مى كردند و مى ترساندند. چون پيامبر صلى الله عليه و آله متوجّه شد، فرمود: «با او چه كار داريد؟». گفتند: اى پيامبر خدا! يك يهودى تو را حبس كرده است؟! پيامبر خدا فرمود: «پروردگارم، مرا از ستم كردن، باز داشته است، به هم پيمان يا غير از او». چون آن روز سپرى شد، يهودى گفت: شهادت مى دهم كه خدايى جز اللّه نيست و شهادت مى دهم كه محمّد، بنده و فرستاده اوست. [پس ايمان آورد] و گفت: نيمى از دارايى ام در راه خدا باشد. به خدا سوگند، اين كار را با تو نكردم، جز براى آن كه بدانم ويژگى هاى بيان شده براى تو در تورات را دارى يا نه. [آن ويژگى ها اينها هستند:] محمّد بن عبد اللّه، در مكّه متولّد مى شود و به مدينه هجرت مى كند و فرمان روايى اش تا شام مى رود. نه تند و خشن است، نه در كوچه و بازار، فرياد مى زند و نه دشنام و ناسزا مى گويد. گواهى مى دهم كه خدايى جز خداوند يكتا نيست و تو پيامبرِ خدايى. اين، دارايى من است. پس هر گونه كه خدا نشانت مى دهد، در آن حكم كن. آن يهودى، مردى ثروتمند بود.