حدیث دربارهجنگ با بيعت شكنان (ناكثين)
الأمالي بإسناده عن الإمام الحسين عليه السلام:لَمّا تَوَجَّهَ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام مِنَ المَدينَةِ إلَى النّاكِثينَ بِالبَصرَةِ نَزَلَ الرَّبَذَةَ: فَلَمَّا ارتَحَلَ مِنها لَقِيَهُ عَبدُ اللّهِ بنُ خَليفَةَ الطّائِيُّ ـ وقَد نَزَلَ بِمَنزِلٍ يُقالُ لَهُ: قُدَيدٌ ـ فَقَرَّبَهُ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام.
فَقالَ لَهُ عَبدُ اللّهِ: الحَمدُ للّهِِ الَّذي رَدَّ الحَقَّ إلى أهلِهِ ووَضَعَهُ في مَوضِعِهِ، كَرِهَ ذلِكَ قَومٌ أو سُرّوا بِهِ، فَقَد وَاللّهِ كَرِهوا مُحَمَّدا صلى الله عليه و آله ونابَذوهُ وقاتَلوهُ، فَرَدَّ اللّهُ كَيدَهُم في نُحورِهِم، وجَعَلَ دائِرَةَ السَّوءِ عَلَيهِم، ووَاللّهِ لَنُجاهِدَنَّ مَعَكَ في كُلِّ مَوطِنٍ حِفظا لِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله.
فَرَحَّبَ بِهِ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام وأجلَسَهُ إلى جَنبِهِ ـ وكانَ لَهُ حَبيبا ووَلِيّا ـ وأخَذَ يُسائِلُهُ عَنِ النّاسِ، إلى أن سَأَلَهُ عَن أبي موسَى الأَشعَرِيِّ، فَقالَ: وَاللّهِ ما أنَا أثِقُ بِهِ، ولا آمَنُ عَلَيكَ خِلافَهُ إن وَجَدَ مُساعِدا عَلى ذلِكَ!
فَقالَ لَهُ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام: وَاللّهِ ما كانَ عِندي مُؤتَمَنا ولا ناصِحا، ولَقَد كانَ الَّذينَ تَقَدَّمونِي استَولَوا عَلى مَوَدَّتِهِ ووَلَّوهُ وسَلَّطوهُ بِالإِمرَةِ عَلَى النّاسِ، ولَقَد أرَدتُ عَزلَهُ فَسَأَلَنِيَ الأَشتَرُ فيهِ أن اُقِرَّهُ فَأَقرَرتُهُ عَلى كُرهٍ مِنّي لَهُ، وتَحَمَّلتُ ۱ عَلى صَرفِهِ مِن بَعدُ.
قالَ: فَهُوَ مَعَ عَبدِ اللّهِ في هذا ونَحوِهِ، إذ أقبَلَ سَوادٌ كَثيرٌ مِن قِبَلِ جِبالِ طَيٍّ، فَقالَ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام: اُنظُروا ما هذَا السَّوادُ؟
فَذَهَبَتِ الخَيلُ تَركُضُ، فَلَم تَلبَث أن رَجَعَت، فَقيلَ: هذِهِ طَيِّءٌ قَد جاءَتكَ تَسوقُ الغَنَمَ وَالإِبِلَ وَالخَيلَ، فَمِنهُم مَن جاءَكَ بِهَداياهُ وكَرامَتِهِ، ومِنهُم مَن يُريدُ النُّفورَ مَعَكَ إلى عَدُوِّكَ.
فَقالَ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام: جَزَى اللّهُ طَيّا خَيرا «وَفَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَـهِدِينَ عَلَى الْقَـعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا» ۲ . فَلَمَّا انتَهَوا إلَيهِ سَلَّموا عَلَيهِ.
قالَ عَبدُ اللّهِ بنُ خَليفَةَ: فَسَرَّني وَاللّهِ ما رَأَيتُ مِن جَماعَتِهِم وحُسنِ هَيئَتِهِم، وتَكَلَّموا فَأَقَرّوا، وَاللّهِ ما رَأَيتُ بِعَيني خَطيبا أبلَغَ مِن خَطيبِهِم.
وقامَ عَدِيُّ بنُ حاتِمٍ الطّائِيُّ فَحَمِدَ اللّهَ وأثنى عَلَيهِ، ثُمَّ قالَ: أمّا بَعدُ فَإِنّي كُنتُ أسلَمتُ عَلى عَهدِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وأدَّيتُ الزَّكاةَ عَلى عَهدِهِ، وقاتَلتُ أهلَ الرِّدَّةَ مِن بَعدِهِ، أرَدتُ بِذلِكَ ما عِندَ اللّهِ، وعَلَى اللّهِ ثَوابُ مَن أحسَنَ وَاتَّقى، وقَد بَلَغَنا أنَّ رِجالاً مِن أهلِ مَكَّةَ نَكَثوا بَيعَتَكَ، وخالَفوا عَلَيكَ ظالِمينَ، فَأَتَيناكَ لِنَنصُرَكَ بِالحَقِّ، فَنَحنُ بَينَ يَدَيكَ، فَمُرنا بِما أحبَبتَ، ثُمَّ أنشَأَ يَقولُ:
ونَحنُ نَصَرنَا اللّهَ مِن قَبلِ ذاكُموأنتَ بِحَقًّ جِئتَنا فَسَتُنصَرُ
سَنَكفيكَ دونَ النّاسِ طُرّا بِأَسرِناوأنتَ بِهِ مِن سائِرِ النّاسِ أجدَرُ
فَقالَ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام: جَزاكُمُ اللّهُ مِن حَيٍّ عَنِ الإِسلامِ وأهلِهِ خَيرا، فَقَد أسلَمتُم طائِعينَ، وقاتَلتُمُ المُرتَدّينَ، ونَوَيتُم نَصرَ المُسلِمينَ.
وقامَ سَعيدُ بنُ عُبَيدٍ البُحتُرِيُّ مِن بَني بُحتُرٍ، فَقالَ: يا أميرَ المُؤمِنينَ، إنَّ مِنَ النّاسِ مَن يَقدِرُ أن يُعَبِّرَ بِلِسانِهِ عَمّا في قَلبِهِ، ومِنهُم مَن لا يَقدِرُ أن يُبَيِّنَ ما يَجِدُهُ في نَفسِهِ بِلِسانِهِ، فَإِن تَكَلَّفَ ذلِكَ شَقَّ عَلَيهِ، وإن سَكَتَ عَمّا في قَلبِهِ بَرِحَ ۳ بِهِ الهَمُّ وَالبَرَمُ ۴، وإنّي وَاللّهِ ما كُلُّ ما في نَفسي أقدِرُ أن اُؤَدِّيَهُ إلَيكَ بِلِساني، ولكِن وَاللّهِ لَأَجهَدَنَّ عَلى أن اُبَيِّنَ لَكَ وَاللّهُ وَلِيُّ التَّوفيقِ. أمّا أنَا فَإِنّي ناصِحٌ لَكَ فِي السِّرِّ وَالعَلانِيَةِ، ومُقاتِلٌ مَعَكَ الأَعداءَ في كُلِّ مَوطِنٍ، وأرى لَكَ مِنَ الحَقِّ ما لَم أكُن أراهُ لِمَن كانَ قَبلَكَ، ولا لِأَحَدٍ اليَومَ مِن أهلِ زَمانِكَ، لِفَضيلَتِكَ فِي الإِسلامِ وقَرابَتِكَ مِنَ الرَّسولِ، ولَن اُفارِقَكَ أبَدا حَتّى تَظفَرَ أو أموتَ بَينَ يَدَيكَ.
فَقالَ لَهُ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام: يَرحَمُكَ اللّهُ، فَقَد أدّى لِسانُكَ ما يَجُنُّ ضَميرُكَ لَنا، ونَسأَلُ اللّهَ أن يَرزُقَكَ العافِيَةَ ويُثيبَكَ الجَنَّةَ.
وتَكَلَّمَ نَفَرٌ مِنهُم. ثُمَّ ارتَحَلَ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام فَاتَّبَعَهُ مِنهُم سِتُّمِئَةِ رَجُلٍ حَتّى نَزَلَ ذاقارٍ ۵، فَنَزَلَها في ألفٍ وثَلاثِمِئَةِ رَجُلٍ. ۶
الأمالى، مفيدـ به سندش، از امام حسين عليه السلام ـ: چون اميرمؤمنان از مدينه به سوى بيعت شكنان در بصره حركت كرد، در رَبَذه فرود آمد و چون از آن جا كوچ كرد، عبد اللّه بن خليفه طايى كه در قديد فرود آمده بود، او را ديد و اميرمؤمنان، او را نزد خود آورد.
عبد اللّه به على عليه السلام گفت: ستايش، خدايى كه حق را به اهلش باز گردانْد و آن را در جايگاه خود نهاد؛ كسى را خوش بيايد يا نيايد. به خدا سوگند، محمّد صلى الله عليه و آله را نيز خوش نداشتند و با او دشمنى كردند و جنگيدند و خدا هم نيرنگشان را گريبانگيرِ خودشان كرد و سختىِ روزگار را بر آنان قرار داد. به خدا سوگند، همراه تو، در هر جا و به خاطر حفظ [سنّت] پيامبر خدا مى جنگيم.
اميرمؤمنان به او ـ كه دوست و يار ايشان بود ـ خيرِ مقدم گفت و او را كنار خود نشاند و از [احوال] مردم پرسيد تا به ابوموسى اشعرى رسيد. عبد اللّه گفت: به خدا سوگند، به او اعتماد ندارم و مطمئن نيستم كه اگر ياورى بيابد، با تو مخالفت نورزد.
اميرمؤمنان به او فرمود: «به خدا سوگند، نزد من هم امين و خيرخواه نيست. كسانى كه پيش از من بودند، شيفته او بودند و وى را حاكم و مسلّط بر مردم كردند و من، خواستم كه او را بركنار كنم؛ امّا [مالك] اشتر از من خواست كه او را باقى بدارم و با وجود آن كه او را خوش نداشتم، باقى اش گذاشتم و او را تا تغيير دادنش در آينده، تحملّ كردم».
امام عليه السلام با عبد اللّه در همين سخن بودند كه گروه فراوانى از سوى كوهستان طَى روى آوردند. اميرمؤمنان فرمود: «ببينيد كه اين گروه كيستند؟».
سواران، به تاخت رفتند و طولى نكشيد كه بازگشتند و گفته شد: اينها [از] قبيله طى هستند كه گوسفند و شتر و اسب برايت مى آورند و برخى از آنان، هدايا و چيزهاى باارزشى برايت آورده اند و برخى، اراده كوچ كردن همراه تو به سوى دشمنت را دارند.
اميرمؤمنان فرمود: «خدا به [قبيله] طَى، پاداش خير دهد. «خداوند، مجاهدان را بر نشستگان، برترى و اجرى بزرگ بخشيده است» ».
چون آنان به امام عليه السلام رسيدند، سلام كردند. عبد اللّه بن خليفه گفت: به خدا سوگند، آنچه از آن گروه و زيبايىِ شكل آنها ديدم، مرا شادمان كرد. سخن گفتند و خوب فهماندند. به خدا سوگند، به چشم خود، سخنورى بليغ تر از سخنران ايشان نديده ام.
عُدَىّ بن حاتم طايى برخاست و پس از حمد و ثناى الهى گفت: امّا بعد، من در زمان پيامبر خدا مسلمان شدم و همان روزگار نيز زكات دادم و با مرتدانِ پس از او جنگيدم و هدفم از اين كارها [به دست آوردن] پاداش الهى بود و پاداش نيكوكار و پرهيزگار، بر عهده خداست. به ما خبر رسيده كه مردمى از مكّه، بيعت تو را شكسته و ستمكارانه با تو مخالفت كرده اند. ما نزد تو آمده ايم تا به حق، يارى ات دهيم و ما در خدمت توييم. هر چه دوست دارى، به ما فرمان بده. سپس چنين سرود:
و ما پيش تر نيز خدا را يارى كرده ايمو تو به حق، نزد ما آمده اى. پس به زودى يارى مى شوى.
ما به تنهايى، جاى همه مردم را برايت پُر مى كنيمو تو بدان از هر كس ديگرى سزاوارترى.
آن گاه اميرمؤمنان فرمود: «خدا به [قبيله] شما، از جانب اسلام و مسلمانان، جزاى خير دهد كه از سرِ طاعت، مسلمان شديد و با مرتدان جنگيديد و قصد كمك به مسلمانان را كرديد».
سعيد بن عبيد بُحتُرى، از بنى بُحتُر، برخاست و گفت: اى اميرمؤمنان! برخى از مردم مى توانند آنچه در درون دارند، بر زبان جارى كنند و برخى نمى توانند آنچه را در درون خويش مى يابند، ابراز كنند. اگر به سختى اين كار را بكند، بر او سخت است و اگر درون را ابراز نكند، حزن و اندوه بر او سخت مى گيرد. به خدا سوگند، من همه آنچه در درون دارم، نمى توانم با زبانم ادا كنم؛ امّا به خدا سوگند، مى كوشم تا برايت آشكار كنم، و كاميابى به دست خداست.
امّا من، خيرخواه تو در نهان و آشكارم و در هر جا همراه تو با دشمنان مى جنگم و حقّى را براى تو مى بينم كه براى پيش تر از تو نمى ديدم و در اين روزگار نيز براى كس ديگرى نمى بينم، به دليل فضيلت تو در اسلام و خويشاوندى ات با پيامبر صلى الله عليه و آله. هيچ گاه از تو جدا نمى شوم تا آن كه پيروز شوى و يا من در پيشگاهت بميرم.
اميرمؤمنان فرمود: «خدايت بيامرزد! زبانت آنچه را از [محبّت] ما در درون داشتى، ابراز كرد و ما از خدا مى خواهيم كه عافيت را روزى ات كند و بهشت را پاداشت دهد».
چند تن ديگر از آنها سخن گفتند. سپس، اميرمؤمنان حركت كرد و ششصد مرد از قبيله طَى به دنبالش حركت كردند تا آن كه در ذى قار ۷ فرود آمد، در حالى كه [هفتصد مرد ديگر به وى پيوسته بودند و] هزار و سيصد نفر بودند.
۱.في بحار الأنوار والأمالي للطوسي: «وعملت» بدل «وتحمّلت».
۲.النساء: 95.
۳.بَرِحَ به: شَقّ عليه، والتبريح: المشقّة والشِدَّة (النهاية: ج 1 ص 113 «برح»).
۴.بَرِمَ به: إذا سَئِمَهُ ومَلّهُ (النهاية: ج 1 ص 121 «برم»).
۵.ذوقار: ماء لبكر بن وائل قريب من الكوفة بينها وبين واسط (معجم البلدان: ج 4 ص 293).
۶.الأمالي للمفيد: ص 295 ح 6، الأمالي للطوسي: ص 70 ح 103 نحوه وكلاهما عن جابر بن يزيد الجعفي عن الإمام الباقر عن أبيه عليهماالسلام، بحار الأنوار: ج 32 ص 101 ح 72.
۷.ذى قار: محلّى بين كوفه و واسط در عراق.