حدیث دربارهردّ پيشنهاد سكوت

تاريخ دمشقـ بَعدَ ذِكرِهِ كِتابَ عَمرِو بنِ سَعيدِ بنِ العاصِ لِلحُسَينِ عليه السلام وطَلَبَهُ مِنهُ عَدَمَ الشُّخوصِ إلَى العِراقِ ـ: فَكَتَبَ إلَيهِ الحُسَينُ عليه السلام: إن كُنتَ أرَدتَ بِكِتابِكَ إلَيَّ بِرّي وصِلَتي فَجُزيتَ خَيرا فِي الدُّنيا وَالآخِرَةِ، وإنَّهُ لَم يُشاقِق مَن دَعا إلَى اللّهِ وعَمِلَ صالِحا وقالَ إنَّني مِنَ المُسلِمينَ، وخَيرُ الأَمانِ أمانُ اللّهِ، ولَم يُؤمِن بِاللّهِ مَن لَم يَخَفهُ فِي الدُّنيا، فَنَسأَلُ اللّهَ مَخافَةً فِي الدُّنيا توجِبُ لَنا أمانَ الآخِرَةِ عِندَهُ. ۱
تاريخ دمشق:ـ عمرو بن سعيد بن عاص، به امام حسين عليه السلام نامه نوشت و از ايشان خواست كه به عراق نيايد. امام حسين عليه السلام در پاسخ او نوشت:«اگر با نامه ات به من، قصد خير و احسان داشته اى، خير دنيا و آخرت، جزايت باشد و كسى كه به سوى خدا بخوانَد و كار شايسته كند و بگويد من از مسلمانانم، دشمنى نورزيده است و بهترين امان، امانِ خداوند است. به خدا ايمان نياورده، كسى كه در دنيا از خدا نترسيده است. پس ترسى را در دنيا از خدا مى خواهيم كه ايمنىِ آخرت را برايمان به ارمغان آورد».
۱.تاريخ دمشق: ج 14 ص 210، تهذيب الكمال: ج 6 ص 419، تاريخ الطبري: ج 5 ص 388 كلاهما نحوه.

احادیث دیگر این موضوع

۲
تاريخ الطبرىـ درباره خروج امام عليه السلام از مدينه ـ: امام حسين عليه السلام با پسران و برادران و پسرانِ برادرانش و بيشتر خاندانش خارج شد، بجز محمّد بن حنفيه كه به امام عليه السلام گفت: اى برادر من! تو محبوب ترينِ مردم و عزيزترينِ آنان نزد منى و خيرخواهى را براى كسى سزاوارتر از تو، نيندوخته ام. با پيروانت، تا مى توانى از يزيد بن معاويه و نيز از شهرها كناره بگير. سپس، پيك هايت را به سوى مردم بفرست و آنان را به سوى خود بخوان. اگر با تو بيعت كردند، خدا را بر آن مى ستايى و اگر مردم، گردِ جز تو جمع شدند، خداوند با آن، از دين و عقل تو نمى كاهد و جوان مردى و فضيلتت از ميان نمى رود، كه من مى ترسم اگر وارد يكى از اين شهرها شوى و به نزد گروهى از مردم درآيى، ميانشان اختلاف بيفتد و گروهى با تو و گروهى عليه تو شوند و به جان هم بيفتند و در اين ميان، تو آماج نيزه ها گردى و بهترينِ اين امّت از نظر شرافت ذاتى و نسبى، خونش ضايع ترين و خودش خوارترين شود. امام حسين عليه السلام به او فرمود: «برادر من! من، حتما مى روم». محمّد بن حنفيه گفت: در مكّه فرود آى. اگر آن جا جاى مطمئن و محل استقرار بود، كه راهى [مناسب]است، و اگر مطابق ميلت نبود، به شنزارها و قلّه كوه ها و از شهرى به شهرى مى روى تا ببينى كار مردم به كجا مى كشد و آن زمان، مى دانى كه چه بايد كرد. درست ترين رأى و دور انديشانه ترين كار، زمانى به دست مى آيد كه به جد، به استقبال رخدادها بروى و هيچ گاه رخدادها بر تو از اين مشكل تر نيست كه از پشتِ سر، آنها را دنبال كنى. امام عليه السلام فرمود: «اى برادر من! خيرخواهى كردى و دلسوزى نمودى. اميدوارم كه نظرت استوار و با توفيق همراه باشد».
تاريخ الطبرى:امام حسين عليه السلام به طرف كوفه حركت كرد و به آبى از آب هاى عرب رسيد كه عبد اللّه بن مطيع عَدَوى در آن جا فرود آمده بود. چون امام حسين عليه السلام را ديد، به سوى او آمد و گفت: پدر و مادرم فدايت باد، اى فرزند پيامبر خدا! به چه كار آمده اى؟ و كمك كرد تا ايشان، پياده شود. امام حسين عليه السلام به او فرمود: «از مرگ معاويه كه خبر دارى. عراقيان به من نامه نوشته اند و مرا به سوى خود خوانده اند». عبد اللّه بن مطيع به ايشان گفت: اى فرزند پيامبر خدا! به فكر حرمت اسلام باش كه مبادا [با شكستن حرمت تو] هتك شود. تو را به خدا سوگند مى دهم كه از هتك حرمت پيامبر خدا و حرمت عرب، جلوگيرى كنى. به خدا سوگند، اگر آنچه را در اختيار بنى اميّه است، بطلبى، تو را مى كُشند و اگر تو را بكُشند، پس از تو، هرگز از كس ديگرى نمى هراسند و به خدا سوگند، حرمت اسلام و قريش و عرب، شكسته مى شود. پس نكن و به كوفه مرو و به بنى اميّه، كارى نداشته باش. امام عليه السلام از پذيرش پيشنهاد او خوددارى كرد و به راهش ادامه داد.