حدیث دربارهردّ پيشنهاد سكوت

تاريخ الطبريـ في خُروجِ الإِمامِ مِنَ المَدينَةِ ـ: وأمَّا الحُسَينُ فَإِنَّهُ خَرَجَ بِبَنيهِ وإخوَتِهِ وبَني أخيهِ وجُلِّ أهلِ بَيتِهِ إلاّ مُحَمَّدَ بنَ الحَنَفِيَّةِ، فَإِنَّهُ قالَ لَهُ: يا أخي، أنتَ أحَبُّ النّاسِ إلَيَّ وأعَزُّهُم عَلَيَّ، ولَستُ أدَّخِرُ النَّصيحَةَ لِأَحَدٍ مِنَ الخَلقِ أحَقَّ بِها مِنكَ، تَنَحَّ بِتَبِعَتِكَ عَن يَزيدَ بنِ مُعاوِيَةَ وعَنِ الأَمصارِ مَا استَطَعتَ، ثُمَّ ابعَث رُسُلَكَ إلَى النّاسِ فَادعُهُم إلى نَفسِكَ، فَإِن بايَعوا لَكَ حَمِدتَ اللّهَ عَلى ذلِكَ، وإن أجمَعَ النّاسُ عَلى غَيرِكَ لَم يَنقُصِ اللّهُ بِذلِكَ دينَكَ ولا عَقلَكَ ولا يُذهِبُ بِهِ مُروءَتَكَ ولا فَضلَكَ، إنّي أخافُ أن تَدخُلَ مِصرا مِن هذِهِ الأَمصارِ وتَأتِيَ جَماعَةً مِنَ النّاسِ فَيَختَلِفونَ بَينَهُم، فَمِنهُم طائِفَةٌ مَعَكَ واُخرى عَلَيكَ، فَيَقتَتِلونَ فَتَكونُ لِأَوَّلِ الأَسِنَّةِ، فَإِذا خَيرُ هذِهِ الاُمَّةِ كُلِّها نَفسا وأبا واُمّا أضيَعُها دَما وأذَلُّها أهلاً. قالَ لَهُ الحُسَينُ عليه السلام: فَإِنّي ذاهِبٌ يا أخي. قالَ: فَانزِل مَكَّةَ، فَإِنِ اطمَأَنَّت بِكَ الدّارُ فَسَبيلُ ذلِكَ، وإن نَبَت ۱ بِكَ لَحِقتَ بِالرِّمالِ وشَعَفِ ۲ الجِبالِ، وخَرَجتَ مِن بَلَدٍ إلى بَلَدٍ حَتّى تَنظُرَ إلى ما يَصيرُ أمرُ النّاسِ، وتَعرِفَ عِندَ ذلِكَ الرَّأيَ، فَإِنَّكَ أصوَبُ ما يَكونُ رَأيا وأحزَمُهُ عَمَلاً حينَ تَستَقبِلُ الاُمورَ استِقبالاً، ولا تَكونُ الاُمورُ عَلَيكَ أبَدا أشكَلَ مِنها حينَ تَستَدبِرُها استِدبارا. قالَ: يا أخي، قَد نَصَحتَ فَأَشفَقتَ، فَأَرجو أن يَكونَ رَأيُكَ سَديدا مُوَفَّقا. ۳
تاريخ الطبرىـ درباره خروج امام عليه السلام از مدينه ـ: امام حسين عليه السلام با پسران و برادران و پسرانِ برادرانش و بيشتر خاندانش خارج شد، بجز محمّد بن حنفيه كه به امام عليه السلام گفت: اى برادر من! تو محبوب ترينِ مردم و عزيزترينِ آنان نزد منى و خيرخواهى را براى كسى سزاوارتر از تو، نيندوخته ام. با پيروانت، تا مى توانى از يزيد بن معاويه و نيز از شهرها كناره بگير. سپس، پيك هايت را به سوى مردم بفرست و آنان را به سوى خود بخوان. اگر با تو بيعت كردند، خدا را بر آن مى ستايى و اگر مردم، گردِ جز تو جمع شدند، خداوند با آن، از دين و عقل تو نمى كاهد و جوان مردى و فضيلتت از ميان نمى رود، كه من مى ترسم اگر وارد يكى از اين شهرها شوى و به نزد گروهى از مردم درآيى، ميانشان اختلاف بيفتد و گروهى با تو و گروهى عليه تو شوند و به جان هم بيفتند و در اين ميان، تو آماج نيزه ها گردى و بهترينِ اين امّت از نظر شرافت ذاتى و نسبى، خونش ضايع ترين و خودش خوارترين شود. امام حسين عليه السلام به او فرمود: «برادر من! من، حتما مى روم». محمّد بن حنفيه گفت: در مكّه فرود آى. اگر آن جا جاى مطمئن و محل استقرار بود، كه راهى [مناسب]است، و اگر مطابق ميلت نبود، به شنزارها و قلّه كوه ها و از شهرى به شهرى مى روى تا ببينى كار مردم به كجا مى كشد و آن زمان، مى دانى كه چه بايد كرد. درست ترين رأى و دور انديشانه ترين كار، زمانى به دست مى آيد كه به جد، به استقبال رخدادها بروى و هيچ گاه رخدادها بر تو از اين مشكل تر نيست كه از پشتِ سر، آنها را دنبال كنى. امام عليه السلام فرمود: «اى برادر من! خيرخواهى كردى و دلسوزى نمودى. اميدوارم كه نظرت استوار و با توفيق همراه باشد».
۱.نَبا بِهِ منزلُه: إذا لم يُوافِقهُ (النهاية: ج 5 ص 11 «نبا»).
۲.شَعَفةُ كلّ شيءٍ: أعلاه، يريد به رأس الجبل (النهاية: ج 2 ص 481 «شعف»).
۳.تاريخ الطبري: ج 5 ص 341، الفتوح: ج 5 ص 20، مقتل الحسين للخوارزمي: ج 1 ص 187؛ الإرشاد: ج 2 ص 34 كلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 44 ص 326.

احادیث دیگر این موضوع

۲
تاريخ الطبرى:امام حسين عليه السلام به طرف كوفه حركت كرد و به آبى از آب هاى عرب رسيد كه عبد اللّه بن مطيع عَدَوى در آن جا فرود آمده بود. چون امام حسين عليه السلام را ديد، به سوى او آمد و گفت: پدر و مادرم فدايت باد، اى فرزند پيامبر خدا! به چه كار آمده اى؟ و كمك كرد تا ايشان، پياده شود. امام حسين عليه السلام به او فرمود: «از مرگ معاويه كه خبر دارى. عراقيان به من نامه نوشته اند و مرا به سوى خود خوانده اند». عبد اللّه بن مطيع به ايشان گفت: اى فرزند پيامبر خدا! به فكر حرمت اسلام باش كه مبادا [با شكستن حرمت تو] هتك شود. تو را به خدا سوگند مى دهم كه از هتك حرمت پيامبر خدا و حرمت عرب، جلوگيرى كنى. به خدا سوگند، اگر آنچه را در اختيار بنى اميّه است، بطلبى، تو را مى كُشند و اگر تو را بكُشند، پس از تو، هرگز از كس ديگرى نمى هراسند و به خدا سوگند، حرمت اسلام و قريش و عرب، شكسته مى شود. پس نكن و به كوفه مرو و به بنى اميّه، كارى نداشته باش. امام عليه السلام از پذيرش پيشنهاد او خوددارى كرد و به راهش ادامه داد.