حدیث دربارهابو جهل

دلائل النّبوّة للبيهقيّ عن الشعبيّ: إِنَّ رَجُلاً قالَ لِلنَّبِيِ صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله: إِنّي مَرَرتُ بِبَدرٍ، فَرَأَيتُ رَجُلاً يَخرُجُ مِنَ الْأَرْضِ، فَيَضْرِبُهُ رَجُلٌ بِمِقمَعَةٍ مَعَهُ حَتّى يَغيبَ فِي الأَرضِ، ثُمَّ يَخرُجُ، فَيَفعَلُ بِهِ مِثلَ ذلِكَ، قالَ ذلِكَ مِراراً. فَقالَ رَسولُ اللّه‏ِ صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله: ذاكَ أَبو جَهلِ بنُ هِشامٍ، يُعَذَّبُ إِلى يَومِ القِيامَةِ. ۱
دلائل النبوّة، بيهقى ـ به نقل از شعبى ـ : مردى به پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله گفت: من از بدر مى‏گذشتم كه ديدم مردى از زمين بيرون مى‏آيد، و مردى ديگر با پتك بر او مى‏كوبد، به طورى كه دوباره در زمين فرو مى‏رود، و باز بيرون مى‏آيد و دوباره با او چنين مى‏شود و بارها اين كار تكرار شد. پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله فرمود: «او ابو جهل بن هشام است كه تا روز قيامت، همچنان عذاب مى‏شود».
۱.. دلائل النّبوّة للبيهقي: ج 3 ص 89، تاريخ الإسلام للذّهبي: ج 2 ص 97، السّيرة النّبويّة لابن كثير: ج 2 ص 445، سبل الهدى والرّشاد: ج 4 ص 52.

احادیث دیگر این موضوع

۵
الدرّ المنثور ـ به نقل از ابن عبّاس ـ : پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله نشسته بود كه ابو جهل بر ايشان گذشت. چون رد شد، پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله فرمود: «واى بر تو! واى بر تو! باز هم واى بر تو! واى بر تو!» . ابو جهل شنيد و گفت: چه كسى را بيم مى‏دهى، اى محمّد؟ فرمود: «تو را». گفت: مرا از چه بيم مى‏دهى؟ فرمود: «از ارجمند بزرگوار، بيمت مى‏دهم». ابو جهل گفت: مگر من ارجمند بزرگوار نيستم؟ پس خداوند، [آيه:] «همانا درخت زقّوم. خوراك گنه‏پيشه است» تا آيه شريف: «بچش كه تو همان ارجمند بزرگوارى!» را فرو فرستاد. چون ابو جهل شنيد كه اين آيات در باره‏اش نازل شده است، يارانش را گرد آورد و طعامى از كره و خرما برايشان تهيّه كرد و گفت: زقّوم . زقّوم: نام غذايى است تهيّه شده از كره و خرما (لسان العرب). بخوريد؛ زيرا ـ به خدا سوگند ـ محمّد، شما را به چيزى جز اين، بيم نمى‏دهد. پس خداوند، اين آيات را فرو فرستاد: «آن (زقّوم)، درختى است كه از قعر آتش سوزان مى‏رويد» تا آيه: «سپس ايشان را بر سر آن، آميغى از آب جوشان است» . آميغ، آميخته زقّوم با شير است. پس، به ايشان بعد از [يا: افزون بر]آنچه مى‏خورند، آميغى از آب جوشان مى‏نوشانند.
صحيح مسلم ـ به نقل از ابو هريره ـ : ابو جهل گفت: آيا محمّد در حضور شما چهره‏اش را [براى خدا] به خاك [و سجده] مى‏نهد؟ گفته شد: آرى. ابو جهل گفت: به لات و عزّى سوگند، اگر من او را ببينم كه چنين مى‏كند، گردنش را لگد خواهم كرد يا صورتش را به خاك خواهم ماليد. پس نزد پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله رفت و ايشان نماز مى‏خواند. ابو جهل خواست پايش را بر گردن پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله بگذارد؛ امّا ناگهان يارانش ديدند كه ابو جهل عقب عقب مى‏آيد و دستانش را در برابر خود، سپر كرده است. به او گفته شد: تو را چه شده است؟ گفت: ميان من و او خندقى از آتش و موجوداتى هولناك و چندين بال، ظاهر شدند. پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله فرمود: «اگر به من نزديك شده بود، فرشتگان او را تكّه تكّه مى‏كردند. پس خداوند عز و جل ـ نمى‏دانيم اين قسمت در حديث ابو هريره بود يا از جاى ديگر شنيد ـ اين آيات را فرو فرستاد: «حقّا كه انسان سركشى مى‏كند، همين كه خود را بى‏نياز پندارد. در حقيقت، بازگشت به سوى پروردگار توست. آيا ديدى آن كس را كه باز مى‏داشت، بنده‏اى را آن گاه كه نماز مى‏گزارد. چه پندارى اگر او به هدايت باشد، يا به پرهيزگارى وا دارد [براى او بهتر نيست]؟ [و باز] چه پندارى [كه] اگر او (ابو جهل) به تكذيب بپردازد و روى برگرداند [كه چه كيفرى در پيش دارد]؟ مگر ندانسته كه خدا مى‏بيند؟ زنهار، اگر باز نايستد، موى پيشانى [اش] را سخت بگيريم؛ [همان] موى پيشانى دروغزن گناه پيشه را. [بگو] تا انجمن خود را بخواند. به زودى، آتشبانان را فرا خوانيم. زنهار! فرمانش مبر» . عبيد اللّه‏ در حديثش افزود و گفت: و فرمان داد به او آنچه را فرمانش داد، و ابن عبد الأعلى افزود: «تا انجمن خود را بخواند» يعنى قومش را.