حدیث دربارهچگونگى برخورد دوزخبانان با گنهكاران

تفسير القمّي عن هشام بن سالم عن الإمام الصادق عليه ‏السلام عن رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله ـ في حَديثِ المِعراجِ ـ : سَمِعتُ صَوتا أفزَعَني، فَقالَ جَبرَئيلُ: أتَسمَعُ يا مُحَمَّدُ؟ قُلتُ: نَعَم، قالَ: هذِهِ صَخرَةٌ قَذَفتُها عَن شَفيرِ جَهَنَّمَ مُنذُ سَبعينَ عاما فَهذا حينَ استَقَرَّت. قالوا: فَما ضَحِكَ رَسولُ اللّه‏ِ صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله حَتّى قُبِضَ. قالَ: فَصَعِدَ جَبرَئيلُ وصَعِدتُ مَعَهُ إلى سَماءِ الدُّنيا وعَلَيها مَلَكٌ يُقالُ لَهُ: إسماعيلُ، وهُوَ صاحِبُ الخَطفَةِ الَّتي قالَ اللّه‏ُ عز و جل: «إلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ» وتَحتَهُ سَبعونَ ألفَ مَلَكٍ، تَحتَ كُلِّ مَلَكٍ سَبعونَ ألفَ مَلَكٍ، فَقالَ: يا جَبرَئيلُ، مَن هذا مَعَكَ؟ فَقالَ: مُحَمَّدٌ صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله، قالَ: أَوَقَد بُعِثَ؟ قالَ: نَعَم، فَفَتَحَ البابَ فَسَلَّمتُ عَلَيهِ وسَلَّمَ عَلَيَّ، وَاستَغفَرتُ لَهُ وَاستَغفَرَ لي، وقالَ: مَرحَبا بِالأَخِ النّاصِحِ وَالنَّبِيِّ الصّالِحِ، وتَلَقَّتنِي المَلائِكَةُ حَتّى دَخَلتُ سَماءَ الدُّنيا، فَما لَقِيَني مَلَكٌ إلّا كانَ ضاحِكا مُستَبشِرا، حَتّى لَقِيَني مَلَكٌ مِنَ المَلائِكَةِ لَم أرَ أعظَمَ خَلقا مِنهُ، كَريهُ المَنظَرِ ظاهِرُ الغَضَبِ، فَقالَ لي مِثلَ ما قالوا مِنَ الدُّعاءِ إلّا أنَّهُ لَم يَضحَك، ولَم أرَ فيهِ مِنَ الاِستِبشارِ وما رَأَيتُ مِمَّن ضَحِكَ مِنَ المَلائِكَةِ، فَقُلتُ: مَن هذا يا جَبرَئيلُ، فَإِنّي قَد فَزِعتُ؟ فَقالَ: يَجوزُ أن تَفزَعَ مِنهُ، وكُلُّنا نَفزَعُ مِنهُ، هذا مالِكٌ خازِنُ النّارِ، لَم يَضحَك قَطُّ، ولَم يَزَل مُنذُ وَلّاهُ اللّه‏ُ جَهَنَّمَ يَزدادُ كُلَّ يَومٍ غَضَبا وغَيظا عَلى أعداءِ اللّه‏ِ وأهلِ مَعصِيَتِهِ، فَيَنتَقِمُ اللّه‏ُ بِهِ مِنهُم، ولَو ضَحِكَ إلى أحَدٍ قَبلَكَ أو كانَ ضاحِكا لِأَحَدٍ بَعدَكَ لَضَحِكَ إلَيكَ، ولكِنَّهُ لا يَضحَكُ. فَسَلَّمتُ عَلَيهِ، فَرَدَّ عَلَيَّ السَّلامَ وبَشَّرَني بِالجَنَّةِ، فَقُلتُ لِجَبرَئيلِ ـ وجَبرَئيلُ بِالمَكانِ الَّذي وَصَفَهُ اللّه‏َ «مُّطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ» ۱ ـ: ألا تَأمُرُهُ أن يُرِيَنِي النّارَ؟ فَقالَ لَهُ جَبرَئيلُ: يا مالِكُ! أرِ مُحَمَّدا النّارَ، فَكَشَفَ عَنها غِطاءَها وفَتَحَ بابا مِنها، فَخَرَجَ مِنها لَهَبٌ ساطِعٌ فِي السَّماءِ وفارَت، فَارتَعَدتُ حَتّى ظَنَنتُ لَيَتَناوَلُني مِمّا رَأَيتُ، فَقُلتُ لَهُ: يا جَبرَئيلُ، قُل لَهُ فَليَرُدَّ عَلَيها غِطاءَها، فَأَمَرَها، فَقالَ لَها: اِرجِعي، فَرَجَعَت إلى مَكانِهَا الَّذي خَرَجَت مِنهُ. ۲
تفسير القمّى ـ به نقل از هشام بن سالم، از امام صادق عليه ‏السلام، در بيانِ حديث معراج ـ : پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله فرمود: «صدايى‏شنيدم كه مرا به وحشت‏انداخت. جبرئيل گفت: شنيدى، اى محمّد؟ گفتم: آرى. گفت: اين [صداى] خَر سنگى بود كه هفتاد سال پيش، از لبه جهنّم انداختم و اكنون به تهِ آن رسيد». [اصحاب] گفتند: از آن پس، پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله تا زنده بود، خنده به لبانش نيامد. پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله فرمود: «پس، جبرئيل بالا رفت و من همراه او تا آسمان دنيا بالا رفتم. بر آن آسمان، فرشته‏اى گمارده شده بود كه به او اسماعيل مى‏گويند. او صاحب همان رُبايشى است كه خداوند عز و جل فرموده است: «مگر آن كسى كه ربود، ربودنى. پس، بر او شعله روشنى از پس در آمد» . و در زير [فرمانِ] او، هفتاد هزار فرشته بودند و زير [فرمانِ] هر يك از آنها نيز هفتاد هزار فرشته. او (اسماعيل) گفت: اى جبرئيل! اين كه همراه توست، كيست؟ جبرئيل گفت: محمّد صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله. گفت: مگر برانگيخته شده است؟ گفت: آرى. پس، آن فرشته در را گشود و به او سلام كردم و او به من سلام كرد. برايش طلب آمرزش كردم و او نيز برايم طلب آمرزش كرد و گفت: خوش آمدى، اى برادر مخلص و اى پيامبر پاك! و فرشتگان به استقبالم آمدند تا آن كه وارد آسمان دنيا شدم. به هر فرشته‏اى كه بر مى‏خوردم، خندان و شادان بود، تا آن كه به فرشته‏اى از فرشتگان برخوردم كه هنوز مخلوقى تنومندتر از او نديده‏ام و چهره‏اى زشت و خشم‏آلود داشت. او نيز همانند ديگر فرشتگان برايم دعا كرد؛ امّا نخنديد و آن شادمانى و خنده‏اى را كه در ديگر فرشتگان ديدم، در او مشاهده نكردم. گفتم: اين كيست، اى جبرئيل؟ به راستى كه ترسيدم! گفت: جا دارد كه از او بترسى. همه ما از او مى‏ترسيم. اين، مالك، دوزخبان است. او هرگز نخنديده است‏و از زمانى‏كه خداوند، او را بر دوزخ گماشته، هر روز، خشم وكين‏او بردشمنان خدا و گنهكاران، افزوده مى‏شود. خداوند به وسيله او، از آنان انتقام مى‏گيرد. اگر بنا بود پيش از تو يا پس از تو به روى كسى بخندد، قطعا به روى تو مى‏خنديد؛ امّا او [هرگز]نمى‏خندد. من به او سلام كردم. سلامم را پاسخ گفت و به بهشت، نويدم داد. به جبرئيل ـ كه مقامش چنان است كه خداوند در وصف او فرموده: «[فرمانش] مُطاع و [نزد خداوند،] امين است» ـ گفتم: به او دستور نمى‏دهى كه آتش را به من نشان دهد؟ جبرئيل به او گفت: اى مالك! آتش را به محمّد، نشان بده. او درپوش جهنّم را برداشت و درى از آن را گشود. شعله‏اى درخشان از آن به آسمان رفت و جهنّم فوران كرد. چنان لرزه‏اى بر من افتاد كه خيال كردم آنچه ديدم، مرا فرو خواهد گرفت. به جبرئيل گفتم: اى جبرئيل! به او بگو درپوش آن را بگذارد. مالك، دستور داد و به شعله گفت: بر گرد. و شعله به جاى خود باز گشت».
۱.التكوير: 21.
۲.. تفسير القمّي: ج 2 ص 4، بحارالأنوار: ج 18 ص 320 ح 34.

احادیث دیگر این موضوع

۴
امام باقر عليه ‏السلام: پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله در شبى كه به آسمان برده شد، بر هر مخلوقى از مخلوقات خدا كه مى‏گذشت، خوش‏رويى و مهربانى و شادمانى را در او مى‏ديد، تا آن كه بر مخلوقى از مخلوقات خدا گذشت؛ ولى آن مخلوق به پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله توجّه نكرد و چيزى به ايشان نگفت. پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله او را اخم‏كرده و ترش‏رو ديد. به جبرئيل فرمود: «اى جبرئيل! من بر هر مخلوقى از مخلوقات خدا كه گذشتم، او را خوش‏رو و مهربان و شادمان ديدم، بجز اين يكى. مگر او كيست؟». جبرئيل گفت: او مالك، دوزخبان است. پروردگارش او را اين گونه آفريده است. پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله فرمود: «دوست دارم از او بخواهى آتش را به من نشان دهد». جبرئيل به مالك گفت: اين، محمّد پيامبر خداست و از من خواسته كه از تو بخواهم آتش را به او نشان دهى. مالك، تنوره‏اى از آن را براى پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله بيرون آورد و ايشان آن را ديد. پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله از آن پس، تا زمانى كه خداوند عز و جل جانش را ستاند، لبانش به خنده باز نشد.