حدیث دربارهديگر موارد
التوحيد عن الأصبغ بن نباتة: لَمّا جَلَسَ عَلِيُّ عليه السلام فِي الخِلافَةِ وبايَعَهُ النّاسُ، خَرَجَ إلَى المَسجِدِ مُتَعَمِّما بِعِمامَةِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله لابِسا بُردَةَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله مُتَنَعِّلاً نَعلَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله مُتَقَلِّدا سَيفَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَصَعِدَ المِنبَرَ، فَجَلَسَ عليه السلام عَلَيهِ مُتَمَكِّنا، ثُمَّ شَبَّكَ بَينَ أصابِعِهِ فَوَضَعَها أسفَلَ بَطنِهِ، ثُمَّ قالَ: يا مَعشَرَ النّاسِ! سَلوني قَبلَ أن تَفقِدوني. فَقامَ إلَيهِ رَجُلٌ مِن أقصَى المَسجِدِ مُتَوَكِّيا عَلى عَصاهُ، فَلَم يَزَل يَتَخَطَّى النّاسَ حَتّى دَنا مِنهُ، فَقالَ: يا أميرَ المُؤمِنينَ! دُلَّني عَلى عَمَلٍ أنَا إذا عمِلتُهُ نَجّانِيَ اللّهُ مِنَ النّارِ.
قالَ لَهُ: اِسمَع يا هذا، ثُمَّ افهَم، ثُمَّ استَيقِن؛ قامَتِ الدُّنيا بِثَلاثَةٍ: بِعالِمٍ ناطِقٍ
مُستَعمِلٍ لِعِلمِهِ، وبِغَنِيٍّ لا يَبخَلُ بِمالِهِ عَلى أهلِ دينِ اللّهِ، وبِفَقيرٍ صابِرٍ؛ فَإِذا كَتَمَ العالِمُ عِلمَهُ وبَخِلَ الغَنِيُّ ولَم يَصبِرِ الفَقيرُ فَعِندَهَا الوَيلُ وَالثُّبورُ، وعِندَها يَعرِفُ العارِفونَ بِاللّهِ أنَّ الدّارَ قَد رَجَعَت إلى بَدئِها ـ أي الكُفرُ بَعدَ الإيمانِ ـ.
أيُّهَا السّائِلُ! فَلا تَغتَرَّنَّ بِكَثرَةِ المَساجِدِ، وجَماعَةِ أقوامٍ أجسادُهُم مُجتَمِعَةٌ وقُلوبُهُم شَتّى.
أيُّهَا النّاسُ! إنَّمَا النّاسُ ثَلاثَةٌ: زاهِدٌ، وراغِبٌ، وصابِرٌ؛ فَأَمَّا الزّاهِدُ فَلا يَفرَحُ بِشَيءٍ مِنَ الدُّنيا أتاهُ، ولا يَحزُنُ عَلى شَيءٍ مِنها فاتَهُ، وأمَّا الصّابِرُ فَيَتَمَنّاها بِقَلبِهِ، فَإِن أدرَكَ مِنها شَيئا صَرَفَ عَنها نَفسَهُ لِما يَعلَمُ مِن سوءِ عاقِبَتِها، وأمَّا الرّاغِبُ فَلا يُبالي مِن حِلٍّ أصابَها أم مِن حَرامٍ. ۱
التوحيد ـ به نقل از اَصبغ بن نُباته ـ : چون على عليه السلام به خلافت رسيد و مردم با او بيعت كردند، در حالى كه عمامه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را بر سر بسته، جامه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را پوشيده، كفشهاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را به پا كرده و شمشير پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را در ميان بسته بود، به سوى مسجد آمد و بالاى منبر رفت و بر آن نشست. سپس انگشتان دو دستش را در هم كرد و زير شكمش نهاد. آن گاه فرمود: «اى مردم! از من بپرسيد، پيش از آن كه مرا از دست بدهيد.».
مردى كه بر عصايش تكيه داده بود، از انتهاى مسجد برخاست و جمعيت را شكافت و جلو آمد تا آن كه به ايشان نزديك شد و گفت: اى امير مؤمنان! مرا به عملى راهنمايى فرما كه هر گاه انجامش دهم، خداوند، مرا از آتش برهاند.
به او فرمود: «اى مرد! بشنو، سپس بفهم، و آن گاه يقين كن كه دنيا به
وجود سه كس برپاست: به عالمى كه مىگويد و به علم خويش عمل مىكند، و به توانگرى كه مال و دارايىِ خويش را از پيروان دين خدا دريغ نمىورزد، و به تهىدست شكيبا. پس هر گاه عالم، علم خويش را پوشيده بدارد و توانگر بخل ورزد و تهىدست [بر نادارىِ خويش] شكيبايى نورزد، در آن هنگام است كه تباهى و نابودى، دامنگير مردمان مىشود. در آن هنگام است كه خداشناسان، شناخته مىشوند و سراى دنيا به آغاز خود باز گشته است ـ يعنى دو باره كفر، جاى ايمان را گرفته است ـ.
اى پرسنده! زنهار فريب بسيارىِ مسجدها و اجتماع مردمانى را نخورى كه پيكرهايشان با هم است، ولى دلهايشان پراكنده.
اى مردم! مردمان، سه دستهاند: بىرغبت به دنيا، دنياخواه، و شكيبا. بىرغبت به دنيا اگر چيزى از دنيا به او برسد، شادمان نمىشود و هر گاه چيزى از آن را از دست بدهد، بر آن، اندوه نمىخورد. شكيبا، دنيا را در دلش آرزو مىكند؛ امّا اگر چيزى از آن به او برسد، نفس خويش را از آن، روىگردان مىسازد؛ زيرا از فرجام بدِ آن، آگاه است. دنياخواه، باكى ندارد كه دنيا از راه حلال به او رسد يا از راه حرام».
۱.. التوحيد: ص 305 ح 1، الأمالي للصدوق: ص 422 ح 560، الاختصاص: ص 235، الاحتجاج: ج 1 ص 609 ح 138 نحوه، إرشاد القلوب: ص 374، بحارالأنوار: ج 10 ص 117 ح 1.