حدیث دربارهشكستن بيعت با امام

رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله: يَجيءُ كُلُّ ناكِثٍ بَيعَةَ إمامٍ أجذَمَ حَتّى يَدخُلَ النّارَ. ۱
پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله: هر كس بيعت با امامى را بشكند، [در روز قيامت] دستْ بريده مى‏آيد، تا آن كه وارد آتش شود.
۱.الكافي: ج 2 ص 337 ح 2 عن السكوني عن الإمام الصادق عليه ‏السلام، بحار الأنوار: ج 7 ص 201 ح 81.

احادیث دیگر این موضوع

۲
الجمل ـ به نقل از حارث بن سريع ـ : [پس از جنگ جمل] هنگامى كه امير مؤمنان عليه ‏السلام بر بصريان چيره شد و آنچه را سپاهيان به دست آورده بودند، تقسيم كرد، در ميان آنان به خطابه ايستاد و پس از حمد و ثناى الهى و درود فرستادن بر پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله، فرمود: «اى مردم! خداوند توانا و بزرگ، نسبت به فرمان‏بردارانش مِهرى بى‏كران و آمرزشى پاينده دارد، و خشم و كيفرش را براى نافرمانانش رقم زده است. اى بصريان! اى مردمِ شهرِ واژگون شده مؤتفكه: شهرى كه خداوند، آن را به سبب غرق شدن مردمش در گناه، بر سر آنان آوار كرده باشد؛ زمينِ سوخته از خشكى و قحطى. مؤتفكات: شهرهايى كه خداوند، آنها را ويران و بر سر مردمش خراب كرد، مانند سدوم و عموره. در حديث آمده كه بصره نيز يكى از مؤتفكات بوده است. و اى سپاهيانِ زن (عايشه)، و اى پيروان حيوانِ (جَمَل) بى‏زبان كه بانگ بر آورْد و شما در پى‏اش روان گشتيد و چون پى شد، در هم شكستيد! انديشه‏هايتان خام است در الاحتجاج، الغارات و.، به صورت: «أخلاقكم دقاق» آمده است؛ يعنى خلق و خويتان پست و تباه است. و پيمانتان سست، و دينتان نفاق، و خود مردمانى سركش و نافرمانيد. اى بصريان! شما بدترينِ خلق خدا هستيد. سرزمينتان به آب، نزديك و از آسمان به دور است. خردهايتان سبك، و انديشه‏هايتان سست است. شمشيرهايتان را بر كشيديد، خون‏هايتان را ريختيد و با پيشوايتان ناسازگارى در پيش گرفتيد. پس شما طعمه خورنده‏ايد و شكارِ پيروز شونده. آتش برايتان اندوخته شده، و ننگ برايتان نازش است. اى بصريان! شما بيعت خويش را با من، شكستيد و دشمنان مرا بر ضدّ من يارى داديد. پس اينك چه گمان مى‏كنيد، اى بصريان؟!».
إثبات الوصيّة ـ در باره سخنان امام حسن عليه ‏السلام پس از آن كه مردى از قبيله كنده با چهارهزار نفر را به جنگ معاويه فرستاد، پس آن مرد حيله ورزيد و به معاويه پيوست. سپس مردى از قبيله مراد را نيز با چهار هزار نفر فرستاد و او هم به معاويه ملحق شد ـ : امام حسن عليه ‏السلام ايستاد و خطبه‏اى خواند و پس از حمد و ثناى الهى فرمود: «شما خود مى‏دانيد كه به هيچ پيمانى وفا نمى‏كنيد و به هيچ قرارى كه شما بگذاريد، اطمينانى نيست. مرادى و پيش از او كندى را بر گزيديد؛ ولى پيمان شكستند و خيانت كردند». عدّه‏اى برخاستند و گفتند: اگر آن دو، خيانت كردند، ما وفاداريم و خيانت نمى‏كنيم. امام عليه ‏السلام به آنان فرمود: «هرگز، و ليكن من حجّت را بر شما تمام مى‏كنم، با آن كه مى‏دانم چه انديشه بدى در سر مى‏پرورانيد و در دل نهان مى‏داريد. وعده من با شما، اردوگاهم در نُخَيله». سپس خارج شد و در نُخَيله اردو زد و تا ده روز، در آن جا ماند؛ امّا از آن مردمان، جز شمارى اندك، كسى به او ملحق نگشت. از اين رو، امام حسن عليه ‏السلام به كوفه باز گشت و خطبه‏اى خواند و پس از حمد و ثناى الهى، فرمود: «اى شگفتا از جماعتى بى‏شرم و بى دين كه پى در پى، پيمان مى‏شكنند! به خدا سوگند كه اگر يارانى مى‏يافتم، بى گمان، به اين كار بر مى‏خاستم و دمى از پاى نمى‏نشستم. به خدا سوگند كه با وجود فرزند آن زن جگرخوار و [ديگر] فرزندان اُميّه، هرگز روى آسايش و داد را نخواهيد ديد. بدترين شكنجه‏ها را بر شما روا خواهند داشت، چندان كه آرزو كنيد غلام سياهى بينى‏بريده، بر شما حكومت كند. تفو بر شما، نفرين بر شما، غم و اندوه بر شما، اى بندگان دنيا و اى غلامانِ كالاى بى‏ارزش دنيا!». آن گاه، در حالى از منبر پايين آمد كه مى‏فرمود: «از شما و از آنچه به جاى خدا مى‏خوانيد، كناره مى‏گيرم» . سپس شمار اندكى از شيعيان امير مؤمنان عليه ‏السلام، از سرِ همدردى با ايشان و براى حفظ جان او، در پىِ امام عليه ‏السلام حركت كردند.