حدیث دربارهلَظى (آتشِ زبانه كِش)
عنه عليه السلام ـ يَذكُرُ أخاهُ عقيلاً حينَ طَلَبَ مِنهُ عليه السلام صاعا مِن بُرٍّ مِن بَيتِ المالِ يَسُدُّ بِهِ جَوعَةَ صِبيَةٍ لَهُ ـ :. فَأَحمَيتُ لَهُ حَديدَةً، ثُمَّ أدنَيتُها مِن جِسمِهِ لِيَعتَبِرَ بِها، فَضَجَّ ضَجيجَ ذي دَنَفٍ ۱ مِن ألَمِها، وكادَ أن يَحتَرِقَ مِن ميسَمِها ۲، فَقُلتُ لَهُ: ثَكِلَتكَ ۳ الثَّواكِلُ يا عَقيلُ، أتَئِنُّ مِن حَديدَةٍ أحماها إنسانُها لِلَعِبِهِ، وتَجُرُّني إلى نارٍ سَجَّرَها جَبّارُها لِغَضَبِهِ؟! أتَئِنُّ مِنَ الأَذى، ولا أئِنُّ مِن لَظى؟! ۴
امام على عليه السلام ـ در باره برادرش عقيل كه از ايشان پيمانهاى از گندمِ بيت المال خواست تا با آن، شكم دخترش را سير كند ـ :. آهنى را تفته كردم و سپس آن را به بدن او نزديك ساختم تا از آن عبرت گيرد. او از حرارت آن، مانند بيمار مُشرِف به مرگ، فرياد بر آورد و نزديك بود از داغىِ آن بسوزد. به او گفتم: مادرانِ فرزندمرده، بر تو بگريند، اى عقيل! آيا خود از آهنى مىنالى كه انسانى از سرِ شوخى، تفتهاش كرده است و با اين حال، مىخواهى مرا به سوى آتشى
بكشانى كه پروردگار بزرگش، آن را با خشم خود، افروخته است؟! تو از گزندى مىنالى و من از آتشِ زبانهكش ننالم؟!