اُبىّ بن خَلَف

3 حدیث
السيرة النّبويّة لابن هشام: مَشى أُبَيُّ بنُ خَلَفٍ إِلى رَسولِ اللّه‏ِ صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله بِعَظمٍ بالٍ قَد أَرفَتَ ۱، فَقالَ: يا مُحَمَّدُ! أَنتَ تَزعُمُ أَنَّ اللّه‏َ يَبعَثُ هذا بَعدَما أَرَمَّ ۲؟! ثُمَّ فَتَّهُ في يَدِهِ، ثُمَّ نَفَخَهُ فِي الرّيحِ نَحوَ رَسولِ اللّه‏ِ صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله. فَقالَ رَسولُ اللّه‏ِ صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله: نَعَم، أنَا أَقُولُ ذلِكَ، يَبعَثُهُ اللّه‏ُ وَإِيّاكَ بَعدَما تَكونانِ هكَذا، ثُمَّ يُدخِلُكَ اللّه‏ُ النّارَ. فَأَنزَلَ اللّه‏ُ تَعالى فيهِ: «وَ ضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَ نَسِىَ خَلقَهُ قَالَ مَن يُحىِ العِظَـمَ وَ هِىَ رَمِيمٌ * قُل يُحيِيهَا الَّذِى أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلقٍ عَلِيمٌ * الَّذِى جَعَلَ لَكُم مِّنَ

السيرة النبويّة، ابن هشام: اُبَىّ بن خلف با استخوانى پوسيده و خرد شده نزد پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله رفت و گفت: اى محمّد! تو مى‏گويى كه خداوند اين را كه پوسيده شده، زنده مى‏كند؟ سپس آن را در دستش نرم كرد و به طرف پيامبر خدا به باد داد. پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله فرمود: «آرى، من اين را مى‏گويم. خداوند، آن را و تو را زان پس كه چنين شده‏ايد، زنده مى‏گرداند و آن گاه تو را به آتش مى‏برد». پس خداوند متعال، اين آيات را در باره‏اش فرو فرستاد: «و براى ما مَثَلى آورد و آفرينش خود را فراموش كرد، گفت: چه كسى اين استخوان‏ها را كه چنين پوسيده است، زندگى مى‏بخشد؟ بگو: همان كسى كه نخستين بار، آن را پديد آورد و اوست كه به هر گونه آفرينشى داناست؛ همو كه بر اينان از درخت سبزفام، اخگر نهاد

۱.. رَفَتَ وأرفَتَ: أي تَكسَّرَ (النهاية: ج 2 ص 241 «رفت»).
۲.. أرَمَّ: إذا بَلي (النهاية: ج 2 ص 266 «رمم»).
۳.. يس: 78 ـ 80.
۴.. السّيرة النبويّة لابن هشام: ج 1 ص 387، السّيرة النبويّة لابن كثير: ج 2 ص 55.
الدّرّ المنثور عن ابن عبّاس ـ في قَولِهِ تَعالى: «وَ يَومَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيهِ» ۱ ـ : أُبَيُّ بنُ خَلَفٍ وَعُقبَةُ بنُ أَبي مُعَيطٍ، وَهُما الخَليلانِ في جَهَنَّمَ عَلى مِنبَرٍ مِن نارٍ. ۲
الدرّ المنثور ـ به نقل از ابن عبّاس، در باره آيه: «و روزى كه ستمگر، دستانش را به دندان گزد» ـ : اُبىّ بن خلف و عقبة بن ابى معيط كه [در جاهليت] با هم دوست بودند، در جهنّم بر منبرى از آتش جاى مى‏گيرند.
۱.. الفرقان: 27.
۲.. الدرّ المنثور: ج 6 ص 253 نقلاً عن ابن مردويه.
المصنّف لعبد الرّزّاق عن معمّر عن عثمان الجزري عن مقسم مولى ابن عبّاس: إنَّ ابنَ أَبي مُعَيطٍ وَأُبَيَّ بنَ خَلَفٍ اَلجُمَحي التَقَيا، فَقالَ عُقبَةُ بنُ أَبي مُعَيطٍ لِأُبَيِّ بنِ خَلَفٍ وَكانا خَليلَينِ فِي الجاهِلِيَّةِ، وَكانَ أُبَيٌّ بنُ خَلَفٍ أَتى النَّبِيَ عليه ‏السلام فَعَرَضَ عَلَيهِ الإِسلامَ، فَلَمّا سَمِعَ ذلِكَ عُقبَةُ قالَ: لا أَرضى عَنكَ حَتّى تَأتِيَ مُحَمَّدا فَتَتفُلَ في وَجهِهِ وَتَشتِمَهُ وَتُكَذِّبَهُ. قالَ: فَلَم يُسَلِّطهُ اللّه‏ُ عَلى ذلِكَ، فَلَمّا كانَ يَومُ بَدرٍ أُسِرَ عُقبَةُ بنُ أَبي مُعَيطٍ فِي الأُسارى، فَأَمَرَ النَّبِيُ صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله عَلِيَّ بنَ أَبي طالِبٍ أَن يَقتُلَهُ، فَقالَ عُقبَةُ: يا مُحَمَّدُ، مِن بَينِ هؤُلاءِ أُقتَلُ؟! قالَ: نَعَم،

المصنّف، عبد الرزّاق ـ به نقل از معمّر، از عثمان جزرى، از مقسم وابسته ابن عبّاس ـ : ابن ابى معيط و اُبىّ بن خلف جمحى به هم بر خوردند. آن دو از دوستان دوران جاهلى يكديگر بودند. اُبىّ بن خلف نزد پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله رفته و ايشان او را به اسلام دعوت كرده بود و اين خبر به عقبه رسيده بود. عقبه [در اين برخورد] به او گفت: از تو راضى نمى‏شوم، مگر آن كه نزد محمّد بروى و به صورتش تف بيندازى و دشنامش دهى و تكذيبش كنى. معمّر گفت: امّا خداوند، قدرت انجام دادن اين كار را به او نداد. چون روز بدر شد، عقبة بن ابى معيط از جمله كسانى بود كه به اسارت در آمد. پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله به على بن ابى طالب عليه ‏السلام دستور داد او را بكشد. عقبه گفت: اى محمّد! از ميان اينان فقط من كشته شوم؟

۱.في المصدر: «فقيل»، والصواب ما أثبتناه (اُنظر تفسير القرآن للمؤلّف ـ عبد الرزاق ـ ج 3 ص 68).
۲.. الفرقان: 17 ـ 29.
۳.. المصنّف لعبد الرّزّاق: ج 5 ص 355 ح 9731، الدرّ المنثور: ج 6 ص 251.
۴.از بازارهاى عرب در يك فرسنگى عرفه.