حدیث دربارهبهشتِ آخرت
كتاب من لا يحضره الفقيه عن عبد اللّه بن عليّ:حَمَلتُ مَتاعِي مِنَ البَصرَةِ إلى مِصرَ، فَقَدِمتُها، فَبَينَما أنا في بَعضِ الطَّريقِ، إذا أنا بِشَيخٍ طَويلٍ، شَديدِ الأُدمَةِ، أبيَضِ الرَّأسِ وَاللِّحيَةِ، عَلَيهِ طِمرانِ ۱؛ أحَدُهُما أسوَدُ وَالآخَرُ أبيَضُ، فَقُلتُ: مَن هَذا؟ فَقالوا: هذا بِلالٌ مَولى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله.
فَأخَذتُ ألواحا فَأَتَيتُهُ فَسَلَّمتُ عَلَيهِ، فَقُلتُ لَه: السَّلامُ عَلَيكَ أيُّهَا الشَّيخُ، فَقالَ: وعَلَيكَ السَّلامُ، قُلتُ: يَرحَمُكَ اللّهُ تَعالى، حَدِّثني بِما سَمِعتَ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله.
فَقالَ: اُكتُب بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحِيمِ، سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقولُ: إنَّ سورَ الجَنَّةِ لَبِنَةٌ مِن ذَهَبٍ وَلَبِنَةٌ مِن فِضَّةٍ. وإنَّ أبوابَها مُختَلِفَةٌ: بابُ الرَّحمَةِ مِن ياقوتَةٍ حَمراءَ.
قُلتُ: يَرحَمُكَ اللّهُ، فَإِذا دَخَلُوا الجَنَّةَ فَماذا يَصنَعونَ؟
قالَ: يَسيرونَ عَلى نَهرَينِ في ماءٍ صافٍ في سُفُنِ الياقوتِ، مَجاذيفُهَا اللُّؤلُؤُ، فيها مَلائِكةٌ مِن نورٍ، عَلَيهِم ثِيابٌ خُضرٌ شَدِيدَةٌ خُضرَتُها.
قُلتُ: يَرحَمُكَ اللّهُ، هَل يَكونُ مِنَ النّورِ أَخضَرُ؟ قالَ: إِنَّ الثِّيابَ هِيَ خُضرٌ ولكِن فيها نورٌ مِن نورِ رَبِّ العالَمِينَ جَلَّ جَلالُهُ لِيَسيروا عَلى حافَتَي ذلِكَ النَّهرِ.
قُلتُ: فَمَا اسمُ ذلِكَ النَّهرِ؟ قالَ: جَنَّةُ المَأوى، قُلتُ: هَل وَسَطُها غَيرُها؟
قالَ: نَعَم، جَنَّةُ عَدنٍ، وهِيَ في وَسَطِ الجِنانِ. وأمّا جَنَّةُ عَدنٍ فَسورُها ياقوتٌ أحمَرُ وحَصاها اللُّؤلُؤُ، فَقُلتُ: وهَل فيها غَيرُها؟ قالَ: نَعَم جَنَّةُ الفِردَوسِ، قُلتُ: فَكَيفَ سورُها؟ قالَ: وَيحَكَ كُفَّ عَنّي، جَرَحتَ عَلَيَّ قَلبي. قُلتُ: بَل أنتَ الفاعِلُ بي ذلِكَ. قُلتُ: ما أنا بِكافٍّ عَنكَ حَتّى تُتِمَّ لِي الصِّفَةَ وَتُخبِرَني عَن سورِها.
قالَ: سورُها نورٌ، قُلتُ: ما الغُرَفُ الَّتي فِيها؟ قالَ: هِيَ مِن نُورِ رَبِّ العالَمِينَ عز و جل. ۲
كتاب من لا يحضره الفقيهـ به نقل از عبد اللّه بن على ـ: از بصره به سوى مصر، كالا بردم. چون وارد شهر شدم، در يكى از گذرگاه ها به پيرمردى بلندقامت و سيه چهره كه موهاى سر و ريشش سفيد بود و دو جامه ژنده، يكى سياه و ديگرى سفيد، بر تن داشت، بر خوردم. پرسيدم: اين كيست؟ گفتند: بلال، غلامِ آزاد شده پيامبر خدا.
الواحى چند برداشتم و نزد او رفتم و گفتم: سلام بر تو، اى پيرمرد!
گفت: و عليك السلام!
گفتم: رحمت خداى بلندمرتبه، بر تو باد! حديثى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله برايم بگو.
گفت: بنويس: به نام خداوند بخشاينده مهربان. از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمايد: «ديوار بهشت، يك خشتش از طلاست و يك خشتش از نقره. و درهايى چند دارد: درِ رحمت، از ياقوت سرخ است.».
گفتم: رحمت خدا بر تو باد! چون وارد بهشت شدند، چه مى كنند؟
گفت: بر كشتى هايى از ياقوت كه پاروهاى آنها از مرواريد است و فرشتگانى از نور در آنهايند بر دو رودخانه در آبى زلال حركت مى كنند در حالى كه جامه هايى با رنگ سبزِ تند، بر تن دارند.
گفتم: رحمت خدا بر تو باد! آيا نور سبز هم وجود دارد؟
گفت: جامه ها سبزند؛ امّا در آن جامه ها، نورى از نور پروردگار جهانيان است تا در دو كرانه آن رودخانه، حركت كنند.
گفتم: نام آن رودخانه چيست؟ گفت: بهشت مأوا. گفتم: آيا در وسط آن، بهشت ديگرى وجود دارد؟
گفت: آرى، بهشتِ عدن، كه در وسط بهشت هاست. ديوار بهشت عدن، از ياقوت سرخ است و ريگ هايش مرواريدند. گفتم: آيا بهشت ديگرى هم در آن، وجود دارد؟ گفت: آرى، بهشت فردوس. گفتم: ديوار آن، چگونه است؟
گفت: واى بر تو! بس كن كه دلم را ريش كردى. گفتم: نه! اين، تويى كه با من چنين كردى. گفتم: دست از تو بر نمى دارم تا وصفش را برايم كامل كنى و از ديوارش برايم بگويى.
گفت: ديوارش، نور است. گفتم: اتاق هاى آن، چگونه است؟ گفت: آنها از نور پروردگار جهانيان اند.