حدیث دربارهبهشتِ آخرت

رسول اللّه صلى الله عليه و آله:جِنانُ الفِردَوسِ أربَعٌ: ثِنتانِ مِن ذَهَبٍ حِليَتُها وآنِيَتُها وما فيهِما، وثِنتانِ مِن فِضَّةٍ آنِيَتُهُما وَحِليَتُهُما وما فيهِما، ولَيسَ بَينَ القَومِ وبَينَ أن يَنظُروا إِلى رَبِّهِم عز و جلإلّا رِداءُ الكِبرِياءِ عَلى وَجهِهِ في جَنَّةِ عَدنٍ، وهذِهِ الأَنهارُ تَشخَبُ ۱ مِن جَنَّةِ عَدنٍ، ثُمَّ تَصَدَّعُ ۲ بَعدَ ذلِكَ أنهارا. ۳
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:بهشت هاى فردوس، چهار تا هستند: دو تا كه زيورها و ظرف ها و آنچه در آنهاست، از طلاست، و دو تا كه ظرف ها و زيورها و آنچه در آنهاست، از نقره است. تنها مانع ميان بهشتيان و ديدن پروردگارشان، رداى كبرياست كه بر چهره او در بهشتِ عدن، كشيده شده است، و اين جويبارها از بهشتِ عَدْن (دست نخورده)، سرچشمه مى گيرند و سپس به جوى هايى منشعب مى شوند.
۱.الشَخْبِ: السَيَلان (لسان العرب: ج 1 ص 485 «شخب»).
۲.تَصَدَّعَ: تَقَطّعَ وتَفَرّقَ (النهاية: ج 3 ص 16 «صدع»).
۳.مسند ابن حنبل: ج 7 ص 172 ح 19752، سنن الدارمي: ج 2 ص 790 ح 2718، مسند الطيالسي: ص 72 ح 529 كلاهما نحوه وكلّها عن عبد اللّه بن قيس، المصنّف لابن أبي شيبة: ج 8 ص 90 ح 156 عن أبي بكر بن عبد اللّه بن قيس وليس فيه ذيله من «في جنّة عدن.»، كنز العمّال: ج 14 ص 454 ح 39234.

احادیث دیگر این موضوع

۸
كتاب من لا يحضره الفقيهـ به نقل از عبد اللّه بن على ـ: از بصره به سوى مصر، كالا بردم. چون وارد شهر شدم، در يكى از گذرگاه ها به پيرمردى بلندقامت و سيه چهره كه موهاى سر و ريشش سفيد بود و دو جامه ژنده، يكى سياه و ديگرى سفيد، بر تن داشت، بر خوردم. پرسيدم: اين كيست؟ گفتند: بلال، غلامِ آزاد شده پيامبر خدا. الواحى چند برداشتم و نزد او رفتم و گفتم: سلام بر تو، اى پيرمرد! گفت: و عليك السلام! گفتم: رحمت خداى بلندمرتبه، بر تو باد! حديثى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله برايم بگو. گفت: بنويس: به نام خداوند بخشاينده مهربان. از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمايد: «ديوار بهشت، يك خشتش از طلاست و يك خشتش از نقره. و درهايى چند دارد: درِ رحمت، از ياقوت سرخ است.». گفتم: رحمت خدا بر تو باد! چون وارد بهشت شدند، چه مى كنند؟ گفت: بر كشتى هايى از ياقوت كه پاروهاى آنها از مرواريد است و فرشتگانى از نور در آنهايند بر دو رودخانه در آبى زلال حركت مى كنند در حالى كه جامه هايى با رنگ سبزِ تند، بر تن دارند. گفتم: رحمت خدا بر تو باد! آيا نور سبز هم وجود دارد؟ گفت: جامه ها سبزند؛ امّا در آن جامه ها، نورى از نور پروردگار جهانيان است تا در دو كرانه آن رودخانه، حركت كنند. گفتم: نام آن رودخانه چيست؟ گفت: بهشت مأوا. گفتم: آيا در وسط آن، بهشت ديگرى وجود دارد؟ گفت: آرى، بهشتِ عدن، كه در وسط بهشت هاست. ديوار بهشت عدن، از ياقوت سرخ است و ريگ هايش مرواريدند. گفتم: آيا بهشت ديگرى هم در آن، وجود دارد؟ گفت: آرى، بهشت فردوس. گفتم: ديوار آن، چگونه است؟ گفت: واى بر تو! بس كن كه دلم را ريش كردى. گفتم: نه! اين، تويى كه با من چنين كردى. گفتم: دست از تو بر نمى دارم تا وصفش را برايم كامل كنى و از ديوارش برايم بگويى. گفت: ديوارش، نور است. گفتم: اتاق هاى آن، چگونه است؟ گفت: آنها از نور پروردگار جهانيان اند.