حدیث دربارهبهشتِ آخرت

عنه صلى الله عليه و آله:لَيسَ مِن مُؤمِنٍ فِي الجَنَّةِ إِلّا وَلَهُ جِنانٌ كَثِيرَةٌ؛ مَعروشاتٌ ۱ وَغَيرُ مَعروشاتٍ، وأنهارٌ مِن خَمرٍ، وأنهارٌ مِن ماءٍ، وأنهارٌ مِن لَبَنٍ، وأنهارٌ مِن عَسَلٍ، فَإِذا دَعا وَلِيُ اللّهِ بِغِذائِهِ، أُتِيَ بِما تَشتَهي نَفسُهُ عِندَ طَلَبِهِ الغِذاءَ مِن غَيرِ أن يُسَمِّيَ شَهوَتَهُ. ۲
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:هيچ مؤمنى در بهشت نيست، مگر آن كه باغ هاى بسيارى، با داربست و بى داربست، و جوى هايى از شراب، و جوى هايى از آب، و جوى هايى از شير، و جوى هايى از عسل دارد. پس هر گاه دوست خدا غذايى را بخواهد، به محض خواستن غذا، آنچه دلش بخواهد، بدون آن كه نام [غذاى]دلخواهش را ببرد، برايش آورده مى شود.
۱.عَرَشْتُ: إذا جعلت له كهيئة سقف (مفردات ألفاظ القرآن: ص 558).
۲.الكافي: ج 8 ص 99 ح 69، تأويل الآيات الظاهرة: ج 2 ص 747 ح 3 كلاهما عن محمّد بن إسحاق المدني عن الإمام الباقر عليه السلام، بحار الأنوار: ج 8 ص 160 ح 98.

احادیث دیگر این موضوع

۸
كتاب من لا يحضره الفقيهـ به نقل از عبد اللّه بن على ـ: از بصره به سوى مصر، كالا بردم. چون وارد شهر شدم، در يكى از گذرگاه ها به پيرمردى بلندقامت و سيه چهره كه موهاى سر و ريشش سفيد بود و دو جامه ژنده، يكى سياه و ديگرى سفيد، بر تن داشت، بر خوردم. پرسيدم: اين كيست؟ گفتند: بلال، غلامِ آزاد شده پيامبر خدا. الواحى چند برداشتم و نزد او رفتم و گفتم: سلام بر تو، اى پيرمرد! گفت: و عليك السلام! گفتم: رحمت خداى بلندمرتبه، بر تو باد! حديثى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله برايم بگو. گفت: بنويس: به نام خداوند بخشاينده مهربان. از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمايد: «ديوار بهشت، يك خشتش از طلاست و يك خشتش از نقره. و درهايى چند دارد: درِ رحمت، از ياقوت سرخ است.». گفتم: رحمت خدا بر تو باد! چون وارد بهشت شدند، چه مى كنند؟ گفت: بر كشتى هايى از ياقوت كه پاروهاى آنها از مرواريد است و فرشتگانى از نور در آنهايند بر دو رودخانه در آبى زلال حركت مى كنند در حالى كه جامه هايى با رنگ سبزِ تند، بر تن دارند. گفتم: رحمت خدا بر تو باد! آيا نور سبز هم وجود دارد؟ گفت: جامه ها سبزند؛ امّا در آن جامه ها، نورى از نور پروردگار جهانيان است تا در دو كرانه آن رودخانه، حركت كنند. گفتم: نام آن رودخانه چيست؟ گفت: بهشت مأوا. گفتم: آيا در وسط آن، بهشت ديگرى وجود دارد؟ گفت: آرى، بهشتِ عدن، كه در وسط بهشت هاست. ديوار بهشت عدن، از ياقوت سرخ است و ريگ هايش مرواريدند. گفتم: آيا بهشت ديگرى هم در آن، وجود دارد؟ گفت: آرى، بهشت فردوس. گفتم: ديوار آن، چگونه است؟ گفت: واى بر تو! بس كن كه دلم را ريش كردى. گفتم: نه! اين، تويى كه با من چنين كردى. گفتم: دست از تو بر نمى دارم تا وصفش را برايم كامل كنى و از ديوارش برايم بگويى. گفت: ديوارش، نور است. گفتم: اتاق هاى آن، چگونه است؟ گفت: آنها از نور پروردگار جهانيان اند.