حدیث دربارهبهشتِ آخرت

عنه صلى الله عليه و آله:لَمّا خَلَقَ اللّهُ جَنَّةَ عَدنٍ خَلَقَ فيها ما لا عَينٌ رَأت ولا أُذُنٌ سَمِعَت وَلا خَطَرَ عَلى قَلبِ بَشَرٍ، ثُمَّ قالَ لَها: تَكَلَّمي، قالَت: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ» . ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:خداوند، چون بهشتِ عَدْن را آفريد، در آن، چيزهايى خلق كرد كه نه هيچ چشمى ديده و نه هيچ گوشى شنيده و نه به ذهن بشرى، خطور كرده است. سپس به آن فرمود: «سخن بگو» و آن گفت: «به راستى كه مؤمنان، رستگارند» .
۱.المعجم الكبير: ج 11 ص 148 ح 11439، المعجم الأوسط: ج 1 ص 224 ح 738، تفسير الثعلبي: ج 7 ص 38، تفسير ابن كثير: ج 5 ص 455، تاريخ دمشق: ج 17 ص 37 ح 4031 نحوه وكلّها عن ابن عبّاس، كنز العمّال: ج 14 ص 454 ح 39236.

احادیث دیگر این موضوع

۸
كتاب من لا يحضره الفقيهـ به نقل از عبد اللّه بن على ـ: از بصره به سوى مصر، كالا بردم. چون وارد شهر شدم، در يكى از گذرگاه ها به پيرمردى بلندقامت و سيه چهره كه موهاى سر و ريشش سفيد بود و دو جامه ژنده، يكى سياه و ديگرى سفيد، بر تن داشت، بر خوردم. پرسيدم: اين كيست؟ گفتند: بلال، غلامِ آزاد شده پيامبر خدا. الواحى چند برداشتم و نزد او رفتم و گفتم: سلام بر تو، اى پيرمرد! گفت: و عليك السلام! گفتم: رحمت خداى بلندمرتبه، بر تو باد! حديثى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله برايم بگو. گفت: بنويس: به نام خداوند بخشاينده مهربان. از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمايد: «ديوار بهشت، يك خشتش از طلاست و يك خشتش از نقره. و درهايى چند دارد: درِ رحمت، از ياقوت سرخ است.». گفتم: رحمت خدا بر تو باد! چون وارد بهشت شدند، چه مى كنند؟ گفت: بر كشتى هايى از ياقوت كه پاروهاى آنها از مرواريد است و فرشتگانى از نور در آنهايند بر دو رودخانه در آبى زلال حركت مى كنند در حالى كه جامه هايى با رنگ سبزِ تند، بر تن دارند. گفتم: رحمت خدا بر تو باد! آيا نور سبز هم وجود دارد؟ گفت: جامه ها سبزند؛ امّا در آن جامه ها، نورى از نور پروردگار جهانيان است تا در دو كرانه آن رودخانه، حركت كنند. گفتم: نام آن رودخانه چيست؟ گفت: بهشت مأوا. گفتم: آيا در وسط آن، بهشت ديگرى وجود دارد؟ گفت: آرى، بهشتِ عدن، كه در وسط بهشت هاست. ديوار بهشت عدن، از ياقوت سرخ است و ريگ هايش مرواريدند. گفتم: آيا بهشت ديگرى هم در آن، وجود دارد؟ گفت: آرى، بهشت فردوس. گفتم: ديوار آن، چگونه است؟ گفت: واى بر تو! بس كن كه دلم را ريش كردى. گفتم: نه! اين، تويى كه با من چنين كردى. گفتم: دست از تو بر نمى دارم تا وصفش را برايم كامل كنى و از ديوارش برايم بگويى. گفت: ديوارش، نور است. گفتم: اتاق هاى آن، چگونه است؟ گفت: آنها از نور پروردگار جهانيان اند.