حدیث دربارهبهشتِ آخرت

صحيح البخاري عن أنس:إنَّ أُمَّ الرُبَيِّعِ بِنتَ البراءِ ـ وهِيَ أُمُّ حارِثَةَ بنِ سُراقَةَ ـ أتَتِ النَّبِيَ صلى الله عليه و آله فَقالَت: يا نَبِيَ اللّهِ، ألا تُحَدِّثُنِي عَن حارِثَةَ ـ وكانَ قُتِلَ يَومَ بَدرٍ، أصابَهُ سَهمٌ غَربٌ ـ فَإن كانَ فِي الجَنَّةِ صَبَرتُ، وإن كانَ غَيرَ ذلِكَ اجتَهَدتُ عَلَيهِ فِي البُكاءِ؟! قالَ صلى الله عليه و آله: يا اُمَّ حارِثَةَ، إنَّها جِنانٌ فِي الجَنَّةِ، وإنَّ ابنَكِ أصابَ الفِردَوسَ الأَعلى. ۱
صحيح البخارىـ به نقل از اَنَس ـ: اُمّ رُبَيِّع دختر بَراء ـ كه همان مادر حارثة بن سُراقه است ـ نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: اى پيامبر خدا! آيا از حارثه ـ كه در روز بدر بر اثر اصابت تيرى ناشناخته، كشته شده بود ـ برايم نمى گويى، كه اگر در بهشت است، صبر پيش گيرم و در غير اين صورت، بر او زار زار بگريم؟! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اى اُمّ حارثه! در بهشت، باغ هاست و پسر تو، در فردوس برين است».
۱.صحيح البخاري: ج 3 ص 1034 ح 2654، مسند ابن حنبل: ج 4 ص 518 ح 13743، السنن الكبرى: ج 9 ص 281 ح 18540، سنن الترمذي: ج 5 ص 327 ح 3174، المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 230 ح 4930 كلاهما نحوه، كنز العمّال: ج 10 ص 424 ح 30024.

احادیث دیگر این موضوع

۸
كتاب من لا يحضره الفقيهـ به نقل از عبد اللّه بن على ـ: از بصره به سوى مصر، كالا بردم. چون وارد شهر شدم، در يكى از گذرگاه ها به پيرمردى بلندقامت و سيه چهره كه موهاى سر و ريشش سفيد بود و دو جامه ژنده، يكى سياه و ديگرى سفيد، بر تن داشت، بر خوردم. پرسيدم: اين كيست؟ گفتند: بلال، غلامِ آزاد شده پيامبر خدا. الواحى چند برداشتم و نزد او رفتم و گفتم: سلام بر تو، اى پيرمرد! گفت: و عليك السلام! گفتم: رحمت خداى بلندمرتبه، بر تو باد! حديثى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله برايم بگو. گفت: بنويس: به نام خداوند بخشاينده مهربان. از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمايد: «ديوار بهشت، يك خشتش از طلاست و يك خشتش از نقره. و درهايى چند دارد: درِ رحمت، از ياقوت سرخ است.». گفتم: رحمت خدا بر تو باد! چون وارد بهشت شدند، چه مى كنند؟ گفت: بر كشتى هايى از ياقوت كه پاروهاى آنها از مرواريد است و فرشتگانى از نور در آنهايند بر دو رودخانه در آبى زلال حركت مى كنند در حالى كه جامه هايى با رنگ سبزِ تند، بر تن دارند. گفتم: رحمت خدا بر تو باد! آيا نور سبز هم وجود دارد؟ گفت: جامه ها سبزند؛ امّا در آن جامه ها، نورى از نور پروردگار جهانيان است تا در دو كرانه آن رودخانه، حركت كنند. گفتم: نام آن رودخانه چيست؟ گفت: بهشت مأوا. گفتم: آيا در وسط آن، بهشت ديگرى وجود دارد؟ گفت: آرى، بهشتِ عدن، كه در وسط بهشت هاست. ديوار بهشت عدن، از ياقوت سرخ است و ريگ هايش مرواريدند. گفتم: آيا بهشت ديگرى هم در آن، وجود دارد؟ گفت: آرى، بهشت فردوس. گفتم: ديوار آن، چگونه است؟ گفت: واى بر تو! بس كن كه دلم را ريش كردى. گفتم: نه! اين، تويى كه با من چنين كردى. گفتم: دست از تو بر نمى دارم تا وصفش را برايم كامل كنى و از ديوارش برايم بگويى. گفت: ديوارش، نور است. گفتم: اتاق هاى آن، چگونه است؟ گفت: آنها از نور پروردگار جهانيان اند.