حدیث دربارهبهشتِ آخرت

عنه صلى الله عليه و آلهـ في قَولِهِ تَعالى: «وَ مِن دُونِهِمَا جَنَّتَانِ» ـ: جَنَّتانِ مِن فِضَّةٍ آنِيَتُها وما فيهِما، وجَنَّتانِ مِن ذَهَبٍ آنِيَتُهُما وما فيهِما، وما بَينَ القَومِ وبَينَ أن يَنظُروا إِلى رَبِّهِم إلّا رِداءُ الكِبرِ عَلى وَجهِهِ في جَنَّةِ عَدنٍ. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آلهـ در باره اين سخن خداى بلندمرتبه: «و پايين تر از آن دو [بهشت]، دو بهشت [ديگر] است» ـ: دو بهشت كه ظرف هايشان و هر آنچه در آنهاست، از نقره است، و دو بهشت ديگر، كه ظرف هايشان و آنچه در آنهاست، از طلاست، و تنها مانع ميان اين بهشتيان و ديدن پروردگارشان، رداى كبرياست كه بر چهره او در بهشتِ عَدْن (دست نخورده) افكنده شده است.
۱.صحيح البخاري: ج 4 ص 1848 ح 4597، صحيح مسلم: ج 1 ص 163 ح 296، سنن الترمذي: ج 4 ص 674 ح 2528، مسند ابن حنبل: ج 7 ص 162 ح 19702، صحيح ابن حبّان: ج 16 ص 394 ح 7386 كلّها عن عبد اللّه بن قيس، كنز العمّال: ج 14 ص 453 ح 39228.

احادیث دیگر این موضوع

۸
كتاب من لا يحضره الفقيهـ به نقل از عبد اللّه بن على ـ: از بصره به سوى مصر، كالا بردم. چون وارد شهر شدم، در يكى از گذرگاه ها به پيرمردى بلندقامت و سيه چهره كه موهاى سر و ريشش سفيد بود و دو جامه ژنده، يكى سياه و ديگرى سفيد، بر تن داشت، بر خوردم. پرسيدم: اين كيست؟ گفتند: بلال، غلامِ آزاد شده پيامبر خدا. الواحى چند برداشتم و نزد او رفتم و گفتم: سلام بر تو، اى پيرمرد! گفت: و عليك السلام! گفتم: رحمت خداى بلندمرتبه، بر تو باد! حديثى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله برايم بگو. گفت: بنويس: به نام خداوند بخشاينده مهربان. از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمايد: «ديوار بهشت، يك خشتش از طلاست و يك خشتش از نقره. و درهايى چند دارد: درِ رحمت، از ياقوت سرخ است.». گفتم: رحمت خدا بر تو باد! چون وارد بهشت شدند، چه مى كنند؟ گفت: بر كشتى هايى از ياقوت كه پاروهاى آنها از مرواريد است و فرشتگانى از نور در آنهايند بر دو رودخانه در آبى زلال حركت مى كنند در حالى كه جامه هايى با رنگ سبزِ تند، بر تن دارند. گفتم: رحمت خدا بر تو باد! آيا نور سبز هم وجود دارد؟ گفت: جامه ها سبزند؛ امّا در آن جامه ها، نورى از نور پروردگار جهانيان است تا در دو كرانه آن رودخانه، حركت كنند. گفتم: نام آن رودخانه چيست؟ گفت: بهشت مأوا. گفتم: آيا در وسط آن، بهشت ديگرى وجود دارد؟ گفت: آرى، بهشتِ عدن، كه در وسط بهشت هاست. ديوار بهشت عدن، از ياقوت سرخ است و ريگ هايش مرواريدند. گفتم: آيا بهشت ديگرى هم در آن، وجود دارد؟ گفت: آرى، بهشت فردوس. گفتم: ديوار آن، چگونه است؟ گفت: واى بر تو! بس كن كه دلم را ريش كردى. گفتم: نه! اين، تويى كه با من چنين كردى. گفتم: دست از تو بر نمى دارم تا وصفش را برايم كامل كنى و از ديوارش برايم بگويى. گفت: ديوارش، نور است. گفتم: اتاق هاى آن، چگونه است؟ گفت: آنها از نور پروردگار جهانيان اند.