آماده شدن براى بلا و گرفتارى

11 حدیث
رسول اللّه صلى الله عليه و آلهـ لَمّا شَكا إلَيهِ أبو سَعيدٍ الخُدرِيُّ حاجتَهُـ: اِصبِر أبا سَعيدٍ، فَإِنَّ الفَقرَ إلى مَن يُحِبُّني مِنكُم أسرَعُ مِنَ السَّيلِ عَلى أعلَى الوادي، ومِن أعلَى الجَبَلِ إلى أسفَلِهِ ۱.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آلهـ به ابو سعيد خدرى كه از تهيدستى خود به آن حضرت شكايت كردـ: شكيبا باش اى ابو سعيد؛ زيرا فقر به جانب كسانى از شما كه مرا دوست دارند شتابنده تر مى آيد از حركت سيل بر بالاى درّه و از بالاى كوه به پايين آن.
۱.مسند ابن حنبل: 4 / 85 / 11379، شُعب الإيمان: 7 / 318 / 10442، وذكره أيضًا في: 2 / 174 / 1473 نحوه، الفردوس: 3 / 155 / 4421.
عنه صلى الله عليه و آله ـ لاِ? بي ذَرٍّ لَمّا قالَ لَهُ:إنّي اُحِبُّكُم أهلَ البَيتِ ـ: اللّهَ اللّهَ! فَأَعِدَّ لِلفَقرِ تِجفافـًا ۱، فَإِنَّ الفَقرَ أسـرَعُ إلى مَن يُحِبُّنا مِنَ السَّيلِ مِن أعلَى الأَكَمَةِ إلى أسفَلِها ۲.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آلهـ در جواب ابوذر كه عرض كرد: من شما اهل بيت را دوست دارمـ: خدا را، خدا را، پس پوششى در برابر فقر آماده كن؛ زيرا فقر به سوى كسى كه ما را دوست دارد، شتابنده تر حركت مى كند تا شتاب سيل از بالاى تپه به پايين آن.
۱.تِجْفافًا ـ بكسر التاء وسكون الجيم ـ: شيء من سلاح يترك على الفرس يقيه الأذى. (النهاية: 1 / 279).
۲.المستدرك على الصحيحين: 4 / 367 / 7944، وراجع سنن الترمذيّ: 4 / 576 / 2350، شُعب الإيمان: 2 / 173 / 1471.
اِبنُ عَبّاسٍ:أصابَ نَبِيَّ اللّهِ صلى الله عليه و آله خَصاصَةٌ فَبَلَغَ ذلِكَ عَلِيًّا عليه السلام، فَخَرَجَ يَلتَمِس عَمَلاً لِيُصيبَ مِنهُ شَيئًا يَبعَثُ بِهِ إلى نَبِيِّ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَأَتى بُستانًا لِرَجُلٍ مِنَ اليَهودِ، فَاستَقى لَهُ سَبعَةَ عَشَرَ دَلوًا كُلَّ دَلوٍ بِتَمرَةٍ، فَخَيَّرَهُ اليَهودِيُّ مِن تَمرِهِ سَبعَ عَشرَةَ تَمرَةً عَجوَةً، فَجاءَ بِها إلى نَبِيِّ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَقالَ: مِن أينَ هذا يا أبَا الحَسَنِ؟ قالَ: بَلَغَني ما بِكَ مِنَ الخَصاصَةِ يا نَبِيَّ اللّهِ فَخَرَجتُ ألتَمِسُ عَمَلاً لاُِصيبَ لَكَ طَعامًا. قالَ: فَحَمَلَكَ عَلى هذا حُبُّ اللّهِ ورَسولِهِ؟ قالَ عَلِيٌّ: نَعَم يا نَبِيَّ اللّهِ، فَقالَ نَبِيُّ اللّهِ صلى الله عليه و آله:

ابن عباس:پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيازمند شد. اين خبر به گوش على عليه السلامرسيد و از خانه بيرون رفت تا بلكه كارى پيدا كند و از طريق آن چيزى به دست آورد و براى پيامبر صلى الله عليه و آله بفرستد. آن حضرت به باغ مردى يهودى رفت و در برابر دريافت هفده دانه خرما، هفده دلو آب برايش از چاه كشيد. مرد يهودى على عليه السلام را در گرفتن هفده خرماى انباشته [در ظرف خرما]مخير كرد و على آنها را براى پيامبرخدا صلى الله عليه و آله آورد. پيامبر فرمود: اينها از كجاست، اى ابو الحسن؟ عرض كرد: اى پيامبر خدا، مطّلع شدم كه شما نيازمند شده ايد و من در جستجوى كار بيرون رفتم تا برايتان غذايى فراهم آورم. رسول خدا فرمود: پس عشق و محبّت به خدا و رسول او تو را به اين كار وا داشت؟ على عرض كرد: آرى، اى پيامبر خدا.

۱.السنن الكبرى: 6 / 197 / 11649، تاريخ دمشق «ترجمة الإمام عليّ عليه السلام»: 2 / 449 / 966 نحوه.
عَنَمَةُ الجُهَنِيُّ:خَرَجَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله ذاتَ يَومٍ فَلَقِيَهُ رَجُلٌ مِنَ الأَنصارِ فَقالَ: يا رَسولَ اللّهِ بِأَبي واُمّي أنتَ، إنَّهُ لَيَسوؤُنِي الَّذي أرى بِوَجهِكَ وعَمّا هُوَ؟ قالَ: فَنَظَرَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله إلى وَجهِ الرَّجُلِ ساعَةً ثُمَّ قالَ: الجوعُ. فَخَرَجَ الرَّجُلُ يَعدو ـ أو شَبيهًا بِالعَدوِ ـ حَتّى أتى بَيتَهُ فَالتَمَسَ فيهِ الطَّعامَ فَلَم يَجِد شَيئًا، فَخَرَجَ إلى بَني قُرَيظَةَ فَأَجَّرَ نَفسَهُ بِكُلِّ دَلوٍ يَنزَعُها تَمرَةً حَتّى جَمَعَ حَفنَةً أو كَفًّا مِن تَمرٍ، ثُمَّ رَجَعَ بِالتَّمرِ حَتّى وَجَدَ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله في مَجلِسٍ لَم يَرِم ۱، فَوَضَعَهُ بَينَ يَدَيهِ وقالَ: كُل أي رَسولَ اللّهِ، فَقالَ النَّبِيُّ صلى

عنمة الجهنى:روزى پيامبر صلى الله عليه و آله بيرون آمد و در راه، مردى از انصار به آن حضرت برخورد و عرض كرد: پدر و مادرم فدايت اى رسول خدا، حالت ناراحت كننده اى در چهره شما مى بينم، علتش چيست؟ عنمه مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله لختى به صورت آن مرد نگاه كرد و سپس فرمود: گرسنگى. آن مرد دوان دوان يا با حالتى شبيه دويدن به منزل خود رفت و در جستجوى غذايى برآمد، اما چيزى نيافت. پس نزد بنى قريظه رفت و به كارگرى پرداخت و قرار گذاشت در قبال هر دلو آبى كه از چاه مى كشد يك دانه خرما بگيرد. او از اين طريق يك مشت يا يك كف دست خرما جمع كرد و آن گاه با خرماها برگشت و ديد پيامبر صلى الله عليه و آله از همان جايى كه نشسته بود، تكان نخورده است. خرماها را در برابر پيامبر گذاشت. رسول خدا صلى الله عليه و

۱.رام بالمكان: أقام وثبت، ولم يزل فيه. (المنجد: 290).
۲.المعجم الكبير: 18 / 84 / 155، الإصابة: 4 / 611 / 6097، اُسد الغابة: 4 / 294 / 4112.
الإمام عليّ عليه السلام:مَن أحَبَّنا فَليُعِدَّ لِلبَلاءِ جِلبابًا ۱.
امام على عليه السلام:هر كه ما را دوست دارد، پس بالاپوشى براى بلا آماده كند.
۱.غرر الحكم: 9037.
عنه عليه السلام:مَن تَوَلاّنا فَليَلبَس لِلمِحَنِ إهابًا ۱.
امام على عليه السلام:هر كه ولايت ما را پذيرفت، بايد كه براى رنج و گرفتاريها لباسى پوستى در پوشد.
۱.غرر الحكم: 9038.
عنه عليه السلام:مَن أحَبَّنا أهلَ البَيتِ فَليَستَعِدَّ عُدَّةً لِلبَلاءِ ۱.
امام على عليه السلام:هر كه ما اهل بيت را دوست دارد، پس ساز و برگى براى بلا فراهم آورد.
۱.الغارات: 2 / 588، تأويل الآيات الظاهرة: 775.
عنه عليه السلام:مَن أحَبَّنا أهلَ البَيتِ فَليَستَعِدَّ لِلفَقرِ جِلبابًا ۱.
امام على عليه السلام:هر كه ما اهل بيت را دوست دارد، بايد كه جامه اى براى فقر آماده سازد.
۱.نهج البلاغة: الحكمة 112.
الأَصبَغُ بنُ نُباتَةَ:كُنتُ عِندَ أميرِ المُؤمِنينَ عليه السلام قاعِدًا، فَجاءَ رَجُلٌ فَقالَ: يا أميرَ المُؤمِنينَ، وَاللّهِ إنّي لاَُحِبُّكَ (فِي اللّهِ)، فَقالَ: صَدَقتَ، إنَّ طينَتَنا مَخزونَةٌ، أخَذَ اللّهُ ميثاقَها مِن صُلبِ آدَمَ، فَاتَّخِذ لِلفَقرِ جِلبابًا، فَإِنّي سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقولُ: وَاللّهِ يا عَلِيُّ، إنَّ الفَقرَ لَأَسرَعُ إلى مُحِبّيكَ مِنَ السَّيلِ إلى بَطنِ الوادي ۱.
اصبغ بن نباته:در خدمت اميرالمؤمنين عليه السلام نشسته بودم كه مردى آمد و عرض كرد: اى اميرالمؤمنين! به خدا قسم كه من تو را [به خاطر خدا]دوست مى دارم. حضرت فرمود: راست گفتى، همانا طينت ما در خزانه الهى بود و خداوند از پشت آدم براى آن پيمان گرفت؛ پس تن پوشى براى فقر برگير؛ زيرا كه شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله مى فرمايد: اى على، به خدا سوگند كه فقر به سوى دوستداران تو، شتابنده تر مى آيد تا شتاب سيل به درون درّه.
۱.المؤمن: 16 / 5، أعلام الدين: 432.
الأَصبَغُ بنُ نُباتَةَ:كُنتُ جالِسًا عِندَ أميرِ المُؤمِنينَ عليه السلام فَأَتاهُ رَجُلٌ فَقالَ: يا أميرَ المُؤمِنينَ إنّي لاَُحِبُّكَ فِي السِّرِّ كَما اُحِبُّكَ فِي العَلانِيَةِ، قالَ: فَنَكَتَ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلامالأَرضَ بِعودٍ كانَ في يَدِهِ ساعَةً، ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ فَقالَ: كَذَبتَ وَاللّهِ، ما أعرِفُ وَجهَكَ فِي الوُجوهِ، ولاَ اسمَكَ فِي الأَسماءِ. فَعَجِبتُ مِن ذلِكَ عَجَبًا شَديدًا، فَلَم أبرَح حَتّى أتاهُ رَجُلٌ آخَرُ فَقالَ: وَاللّهِ يا أميرَ المُؤمِنينَ، إنّي لاَُحِبُّكَ فِي السِّرِّ كَما اُحِبُّكَ فِي العَلانِيَةِ، فَنَكَتَ بِعودِهِ ذلِكَ فِي الأَرضِ طَويلاً ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ فَقالَ: صَدَقتَ، إنّ طينَتَنا طينَةٌ مَرحومَةٌ، أخَذَ اللّهُ ميثاقَها يَومَ أخَذَ

اصبغ بن نباته:در خدمت اميرالمؤمنين عليه السلام نشسته بودم كه مردى آمد و عرض كرد: اى اميرالمؤمنين! من تو را در باطن همان قدر دوست دارم كه در ظاهر دوستت مى دارم. اصبغ مى گويد: اميرالمؤمنين عليه السلام با نوك چوبى كه در دست داشت مدتى متفكرانه به زمين زد و آن گاه سر برداشت و فرمود: به خدا كه دروغ مى گويى، من نه چهره تو را در ميان چهره ها (ى دوستدارانم) مى بينم و نه نامت را در ميان نامها. من از اين سخن سخت تعجب كردم. چندى نگذشت كه مرد ديگرى آمد و عرض كرد: به خدا قسم اى اميرالمؤمنين من تو را در باطن همان گونه دوست دارم كه در ظاهر دوستت مى دارم. حضرت اين بار نيز با نوك همان چوبش مدت طولانى به زمين زد و سپس سرش را بلند كرد و فرمود: راست مى گويى، به راستى كه طينت ما طينتى رحمت شده است، خداوند در

۱.أمالي الطوسيّ: 409 / 921، وراجع بصائر الدرجات: 390 و391، الاختصاص: 311 و 312.
مُحَمَّدُ بنُ مُسلِمٍ:خَرَجتُ إلَى المَدينَةِ وأنَا وَجِعٌ ثَقيلٌ، فَقيلَ لَهُ [أي لِأَبي جَعفَرٍ عليه السلام]: مُحَمَّدُ بنُ مُسلِمٍ وَجِعٌ، فَأَرسَلَ إلَيَّ أبو جَعفَرٍ بِشَرابٍ مَعَ الغُلامِ مُغَطًّى بِمِنديلٍ، فَناوَلَنيهِ الغُلامُ وقالَ لي: اِشرَبهُ فَإِنَّهُ قَد أمَرَني أن لا أرجِعَ حَتّى تَشرَبَهُ، فَتَناوَلتُهُ فَإِذا رائِحَةُ المِسكِ مِنهُ، وإذا شَرابٌ طَيِّبُ الطَّعمِ بارِدٌ، فَلَمّا شَرِبتُهُ قالَ لِيَ الغُلامُ: يَقولُ لَكَ إذا شَرِبتَ فَتَعالَ. فَفَكَّرتُ فيما قالَ لي ولا أقدِرُ عَلَى النُّهوضِ قَبلَ ذلِكَ عَلى رِجلي، فَلَمَّا استَقَرَّ الشَّرابُ في جَوفي كَأَنَّما نَشَطتُ مِن عِقالٍ، فَأَتَيتُ بابَهُ فَاستَأذَنتُ عَلَيهِ، فَصَوَّتَ بي: صَحَّ الجِسمُ، ادخُل ادخُل. فَدَخَلتُ

محمّد بن مسلم:با جسمى دردمند و سنگين به مدينه رفتم. به ايشان (حضرت باقر عليه السلام) گفته شد: محمّد بن مسلم، دردمند و عليل است. حضرت به وسيله خدمتكار خود ظرف شربتى كه روى آن با دستمالى پوشيده شده بود برايم فرستاد. خدمتكار ظرف را به دست من داد و گفت: بنوش؛ زيرا حضرت به من دستور داده است كه تا آن را ننوشى برنگردم. من ظرف را گرفتم، ديدم بوى مشك از آن بلند است و شربت خوشمزه و خنكى است، چون آن را نوشيدم خدمتكار به من گفت: حضرت به تو مى فرمايد كه وقتى نوشيدى بيا. من درباره آن چه به من گفت انديشيدم حال آن كه پيش از آن قادر نبودم بر پاى خود بايستم. اما همين كه آن شربت در معده ام جا گرفت، گويى بند از پايم گشوده شد. به در خانه حضرت رفتم و اجازه ورود خواستم. حضرت با صداى بلند به من فرمود: تندرست

۱.رجال الكشّي: 1 / 391 / 281، كامل الزيارات: 275، الاختصاص: 52، المناقب لابن شهرآشوب: 4 / 181 نحوه، وفيهما «منكوس» بدل «المنكوس».