فیلترها
نتایج جستجو برای «زنانی بهشتی»: ۹ حدیث
فیلترها
فیلترها
کتاب
موضوع
معصوم
طول حدیث
رسول اللّه صلى الله عليه و آله:أَفضَلُ نِساءِ أَهلِ الجَنَّةِ أَربَعٌ: خَدِيجَةٌ بِنتُ خُوَيلِدٍ، وَفاطِمَةُ بِنتُ مُحَمَّدٍ، وَمَريَمُ بِنتُ عِمرانَ، وَآسِيَةُ بِنتُ مُزاحِمٍ امرَأَةُ فِرعَونَ. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:برترين زنان اهل بهشت، چهار نفرند: خديجه دُخت خُوَيلِد و فاطمه دُخت محمّد و مريم دُخت عمران و آسيه دخت مُزاحم، همسر فرعون.
۱.الخصال: ص 206 ح 22 عن ابن عبّاس، بحار الأنوار: ج 8 ص 178 ح 133؛ مسند ابن حنبل: ج 1 ص 628 ح 2668، السنن الكبرى للنسائي: ج 5 ص 93 ح 8355، المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 650 ح 4160، صحيح ابن حبّان: ج 15 ص 470 ح 7010 كلّها عن ابن عبّاس، كنز العمّال: ج 12 ص 143 ح 34402.
صحيح مسلم ـ به نقل از ابو هريره ـ:جبرئيل، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: اى پيامبر خدا! خديجه دارد نزد تو مى آيد. او را به خانه اى در بهشت كه از مرواريد، ساخته شده و در آن، سر و صدا و رنجى نيست، بشارت ده.
۱.القصب في هذا الحديث: لؤلؤ مجوّف واسع كالقصر المنيف، والقصب من الجوهر: ما استطال منه في تجويف (النهاية: ج 4 ص 67 «قصب»).
۲.صحيح مسلم: ج 4 ص 1887 ح 71، صحيح البخاري: ج 2 ص 636 ح 1699 والثلاثة الأخيرة عن عبد اللّه بن أبي أوفي، مسند ابن حنبل: ج 7 ص 50 ح 19150 و ص 53 ح 19164 والثلاثة الأخيرة، سنن الترمذي: ج 5 ص 702 ح 3876 عن عائشة وكلّها نحوه، كنز العمّال: ج 13 ص 692 ح 37768؛ شرح الأخبار: ج 3 ص 17 ح 947، العمدة: ص 394 ح 790 عن عبد اللّه بن أبي أوفي نحوه، بحار الأنوار: ج 16 ص 7 ح 12.
الخصال عن أبي بصير عن الإمام الباقر عليه السلام:سَمِعتُهُ يَقُولُ: رَحِمَ اللّهُ الأَخَواتِ مِن أَهلِ الجَنَّةِ، فَسَمّاهُنَّ: أَسماءَ بِنتَ عُمَيسٍ الخَثعَمِيَّةَ وَكانَت تَحتَ جَعفَرِ بنِ أَبِي طالِبٍ عليه السلام، وَسَلمى بِنتَ عُمَيسٍ الخَثعَمِيَّةَ وَكانَت تَحتَ حَمزَةَ، وَخَمسٌ مِن بَنِي هِلالٍ: مَيمُونَةُ بِنتُ الحارِثِ كانَت تَحتَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، وَأُمُّ الفَضلِ عِندَ العَبّاسِ اسمُها هِندٌ، وَالغُمَيصاءُ أُمُّ خالِدِ بنِ الوَلِيدِ، وَعَزَّةُ كانَت فِي ثَقِيفٍ عِندَ الحَجّاجِ بنِ غلّاظٍ، وَحميدَةُ وَلَم يَكُن لَها عَقِبٌ. ۱
الخصال ـ به نقل از ابو بصير ـ:از امام باقر عليه السلام شنيدم كه مى فرمايد: «رحمت خدا بر خواهران بهشتى!» و آنان را چنين نام برد: اسماء خَثعَميّه دختر عُمَيس كه همسر جعفر بن ابى طالب بود؛ سلمى خَثعَميّه دختر عُمَيس كه همسر حمزه بود؛ و پنج زن از بنى هِلال: ميمونه دختر حارث كه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله بود، اُمّ فضل كه همسر عبّاس و نامش هند بود، غُمَيصاء مادر خالد بن وليد، عَزّه كه در ثقيف و همسر حَجّاج بن غلّاظ بود، و حَميده كه فرزندى نداشت.
۱.الخصال: ص 363 ح 55 عن أبي بصير، بحار الأنوار: ج 22 ص 291 ح 63.
رسول اللّه صلى الله عليه و آله:مَن سَرَّهُ أَن يَتَزَوَّجَ امرَأَةً مِن أَهلِ الجَنَّةِ فَليَتَزَوَّج أُمَّ أَيمَنَ. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:هر كه دوست دارد با زنى از اهل بهشت ازدواج كند، با اُمّ اَيمَن ازدواج نمايد.
۱.الطبقات الكبرى: ج 8 ص 224، سير أعلام النبلاء: ج 2 ص 224، تاريخ دمشق: ج 4 ص 303 ح 1072، الإصابة: ج 8 ص 359 الرقم 11902 كلّها عن سفيان بن عينية، كنز العمّال: ج 12 ص 146 ح 33416.
صحيح البخاري عن عطاء بن أبي رباح:قالَ لِي ابنُ عَبّاسٍ: أَلا أُرِيكَ امرَأَةً مِن أَهلِ الجَنَّةِ؟ قُلتُ: بَلى، قالَ: هذِهِ المَرأَةُ السَّوداءُ أَتَتِ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله فَقالَت: إِنِّي أُصرَعُ وَإِنِّي أَتَكَشَّفُ، فَادعُ اللّهَ لِي، قالَ: إِن شِئتِ صَبَرتِ وَلَكِ الجَنَّةُ، وَإِن شِئتِ دَعَوتُ اللّهَ أَن يُعافِيَكِ. فَقالَت: أَصبِرُ، فَقالَت: إِنِّي أَتَكَشَّفُ فادعُ اللّهَ أَن لا أَتَكَشَّفَ فَدَعا لَها. ۱
صحيح البخارى ـ به نقل از عطاء بن ابى رباح ـ:ابن عبّاس به من گفت: آيا زنى از اهل بهشت را به تو نشان ندهم؟
گفتم: چرا.
گفت: همين زن سياهى كه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد. او [به پيامبر صلى الله عليه و آله] گفت: من غش مى كنم و [در هنگام غش كردن و افتادن،]بدنم نمايان مى شود. برايم دعا كن.
فرمود: «كدام را مى خواهى؟ اين وضع را تحمّل كنى و در عوض، بهشت از آنِ تو باشد، يا برايت دعا كنم و خدا شفايت بخشد؟».
گفت: تحمّل مى كنم. سپس گفت: بدنم نمايان مى شود. پس دعا كن كه بدنم نمايان نشود.
پيامبر صلى الله عليه و آله برايش دعا كرد.
۱.صحيح البخاري: ج 5 ص 2140 ح 5328، صحيح مسلم: ج 4 ص 1994 ح 54، السنن الكبرى للنسائي: ج 4 ص 353 ح 7490، مسند ابن حنبل: ج 1 ص 742 ح 3240، الأدب المفرد: ص 154 ح 505، حلية الأولياء: ج 6 ص 180.
الإمام عليّ عليه السلام:كانَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله إِذا سُئِلَ شَيئا فَإِذا أَرادَ أَن يَفعَلَهُ قالَ: نَعَم، وَإِذا أَرادَ أَن لا يَفعَلَ سَكَتَ، وَكانَ لا يَقُولُ لِشَيءٍ لا، فَأَتاهُ أَعرابِيٌّ فَسَأَلَهُ فَسَكَتَ، ثُمَّ سَأَلَهُ فَسَكَتَ، ثُمَّ سَأَلَهُ فَسَكَتَ.
فَقالَ صلى الله عليه و آله كَهَيئَةِ المُستَرسِلِ: ما شِئتَ (يا أَعرابِيُّ).
فَغَبَطناهُ وَقُلنا: الآنَ يَسأَلُ الجَنَّةَ!
فَقالَ الأَعرابِيُّ: أَسأَلُكَ راحِلَةً (وَ) رَحلَها وَزادا. قالَ صلى الله عليه و آله: لَكَ ذلِكَ. ثُمَّ قالَ صلى الله عليه و آله: كَم بَينَ مَسأَلَةِ الأَعرابِيِّ وَعَجُوزِ بَنِي إِسرائِيلَ! ثُمَّ قالَ: إِنَّ مُوسى عليه السلام لَمّا أُمِرَ أَن يَقطَعَ البَحرَ فَانتَهى إِلَيهِ وَضُرِبَت
امام على عليه السلام:عادت پيامبر صلى الله عليه و آله اين بود كه هر گاه از او چيزى خواسته مى شد، چنانچه مى خواست آن را انجام دهد، مى فرمود: «باشد»، و چنانچه نمى خواست انجام دهد، سكوت مى كرد، و به هيچ خواهشى، «نه» نمى گفت.
يك روز، باديه نشينى نزد ايشان آمد و درخواستى كرد. ايشان سكوت كرد. دوباره خواست. ايشان باز سكوت كرد. سه باره خواست و پيامبر صلى الله عليه و آله باز هم سكوت كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله سپس با حالتى خودمانى فرمود: «هر چه تو بخواهى، اى باديه نشين!».
ما به حال او غبطه خورديم و گفتيم: الآن، بهشت را درخواست مى كند!
باديه نشين گفت: شترى با جهازش و مقدارى توشه مى خواهم.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «به تو دادم» و سپس فرمود: «چه قدر فاصله است ميان درخواست اين باديه
الإمام الباقر عليه السلام:إِنَّ رَسُولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله كانَ نَزَلَ عَلى رَجُلٍ بِالطائِفِ قَبلَ الإِسلامِ، فَأَكرَمَهُ، فَلَمّا أَن بَعَثَ اللّهُ مُحَمَّدا صلى الله عليه و آله إِلَى النّاسِ قِيلَ لِلرَّجُلِ: أَتَدرِي مَنِ الَّذِي أَرسَلَهُ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ إِلى النّاسِ؟ قالَ: لا، قالُوا لَهُ: هُوَ مُحَمَّدُ بنُ عَبدِ اللّهِ يَتِيمُ أَبِي طالِبٍ، وَهُوَ الَّذِي كانَ نَزَلَ بِكَ بِالطائِفِ يَومَ كَذا وَكَذا فَأَكرَمتَهُ، قالَ: فَقَدِمَ الرَّجُلُ عَلى رَسُولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَسَلَّمَ عَلَيهِ وَأَسلَمَ، ثُمَّ قالَ لَهُ: أَتَعرِفُنِي يا رَسُولَ اللّهِ؟ قالَ: وَمَن أَنتَ؟ قالَ: أَنا رَبُّ المَنزِلِ الَّذِي نَزَلتَ بِهِ بِالطائِفِ فِي الجاهِلِيَّةِ يَومَ كَذا وَكَذا
امام باقر عليه السلام:پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، پيش از اسلام، ميهمان مردى شد و او از ايشان با احترام، پذيرايى كرد. پس از آن كه خداوند، محمّد صلى الله عليه و آله را به سوى مردم فرستاد، به آن مرد گفته شد: آيا مى دانى آن كسى كه خداوند عز و جل به سوى مردم فرستاده است، كيست؟
گفت: نه.
گفتند: او محمّد بن عبد اللّه، يتيم ابو طالب و همان كسى است كه در فلان و بهمان روز، ميهمان تو شد و تو گرامى اش داشتى.
آن مرد، نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمد و سلام كرد و مسلمان شد و سپس گفت: مرا مى شناسى، اى پيامبر خدا؟ فرمود: «تو كيستى؟».
گفت: من صاحب همان منزلى هستم كه در جاهليت، در فلان و بهمان روز، وقتى به طائف آمدى، وارد آن شدى و من با احترام، از شما پذيرايى كردم.
پيامبر خدا صلى الله عليه
۱.الكافي: ج 8 ص 155 ح 144 عن يزيد الكناسي، قرب الإسناد: ص 58 ح 188 عن صفوان الجمّال عن الإمام الصادق عليه السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 22 ص 292 ح 1؛ المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 439 ح 3523 و ص 624 ح 4088 كلاهما عن أبي موسى الأشعري نحوه.
الإمام الصادق عليه السلام:إِنَّ اللّهَ تَبارَكَ وَتَعالى أَوحى إِلى مُوسَى بنِ عِمرانَ عليه السلام أَن أَخرِج عِظامَ يُوسُفَ عليه السلام مِن مِصرَ وَ وَعَدَهُ طُلُوعَ القَمَرِ، فَأَبطَأَ طُلُوعُ القَمَرِ عَلَيهِ، فَسَأَلَ عَمَّن يَعلَمُ مَوضِعَهُ، فَقِيلَ لَهُ: هاهُنا عَجُوزٌ تَعلَمُ عِلمَهُ، فَبَعَثَ إِلَيها فَأُتِي بِعَجُوزٍ مُقعِدَةٍ عَمياءَ.
فَقالَ: تَعرِفِينَ قَبرَ يُوسُفَ عليه السلام؟ قالَت نَعَم، قالَ: فَأَخبِرِينِي بِمَوضِعِهِ. قالَت: لا أَفعَلُ حَتّى تُعطِيَني خِصالاً: تُطلِقُ رِجلِي، وَتُعِيدُ إِلَيَّ بَصَرِي، وَتَرُدُّ إِلَيَّ شَبابِي،
وَتَجعَلُنِي مَعَكَ فِي الجَنَّةِ.
فَكَبُرَ ذلِكَ عَلى مُوسى، فَأَوحَى اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ إِلَيهِ: أَنَّما تُعطِي عَلَيَّ، فَأَعطِها ما
امام صادق عليه السلام:خداوندِ بزرگ و والا، به موسى بن عمران عليه السلام وحى فرمود كه: «استخوان هاى يوسف عليه السلام را از مصر با خود ببر» و موعد آن را طلوع ماه، تعيين نمود.
موسى طاقت نياورد كه تا طلوع ماه، صبر كند و در جستجوى كسى بر آمد كه محلّ قبر را بداند. به او گفته شد: پيرزنى هست كه جايش را مى داند.
موسى در پى او فرستاد و پيرزنى زمينگير و نابينا را آوردند. موسى گفت: قبر يوسف را بلدى؟ گفت: آرى. موسى گفت: پس، جاى آن را به من بگو.
پيرزن گفت: نمى گويم، تا اين كه چند چيز را به من بدهى: پايم را خوب كنى، بينايى ام را به من باز گردانى، جوانى ام را دوباره به من بدهى و مرا در بهشت، با خودت قرار دهى.
اينها بر موسى گران آمد. خداوند عز و جل بر او وحى فرمود كه: «آنچه مى دهى، بر عهده من. پس هر
۱.كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 1 ص 193 ح 594، الخصال: ص 205 ح 21، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 1 ص 259 ح 18، علل الشرائع: ص 296 ح 1 كلّها عن الحسن بن عليّ بن فضال عن أبي الحسن عليه السلام.
الإمام الصادق عليه السلام:أَوحَى اللّهُ تَعالى إِلى داوُودَ عليه السلام أَنَّ خلادَةَ بِنتَ أَوسٍ بَشِّرها بِالجَنَّةِ وَأَعلِمها أَنَّها قَرِينَتُكَ فِي الجَنَّةِ.
فَانطَلَقَ إِلَيها فَقَرَعَ البابَ عَلَيها، فَخَرَجَت وَقالَت: هَل نَزَلَ فِيَّ شَيءٌ؟ قالَ: نَعَم، قالَت: وَما هُوَ؟ قالَ: إِنَّ اللّهَ تَعالى أَوحى إِلَيَّ وَأَخبَرَنِي أَنَّكِ قَرِينَتِي فِي الجَنَّةِ، وَأَن أُبَشِّرَكِ بِالجَنَّةِ، قالَت: أَوَ يَكُونُ اسمٌ وافَقَ اسمِي؟ قالَ: إِنَّكِ لَأَنتِ هِيَ، قالَت: يا نَبِيَّ اللّهِ، ما أُكَذِّبُكَ وَلا وَاللّهِ ما أَعرِفُ مِن نَفسِي ما وَصَفتَنِي بِهِ!
قالَ داوُودُ: أَخبِرِينِي عَن ضَمِيرِكِ وَسَرِيرَتِكِ، هُوَ؟ قالَت: أَمّا هذا فَسَأُخبِرُكَ بِهِ؛ أُخبِرُكَ أَنَّهُ لَم يُصِبنِي
امام صادق عليه السلام:خداى متعال به داوود عليه السلام وحى فرمود كه: به خَلاده دختر اوس، مژده بهشت بده و به آگاهى اش برسان كه او در بهشت، همسر تو خواهد بود.
داوود به سوى او رفت و درِ خانه اش را كوبيد. خلاده بيرون آمد و گفت: آيا چيزى در باره ام نازل شده است؟
داوود گفت: «خداوند بلندمرتبه، به من وحى فرمود و به من خبر داد كه تو همنشين من در بهشت خواهى بود و فرمود كه تو را به بهشت، مژده دهم».
خلاده گفت: شايد تشابه اسمى ميان من و كسى ديگر، رخ داده است!
داوود گفت: «خودِ تو هستى».
خلاده گفت: اى پيامبر خدا! من تو را دروغگو نمى شمارم؛ امّا به خدا سوگند، در خود، چنين سزامندى اى نمى يابم!
داوود گفت: «مرا از باطن و درونت خبر ده كه در آن، چه مى گذرد».
خلاده گفت: اين را به تو خبر مى دهم. من
۱.قصص الأنبياء للراوندي: ص 206 ح 268، مشكاة الأنوار: ص 60 ح 75 نحوه وكلاهما عن الحلبي، بحار الأنوار: ج 71 ص 89 ح 42.