حدیث دربارهرَباب
الإصابة عن عوف بن خارجة:إنّي وَاللّهِ لَعِندَ عُمَرَ في خِلافَتِهِ، إذ أقبَلَ رَجُلٌ أمعَرُ ۱ يَتَخَطّى رِقابَ النّاسِ، حَتّى قامَ بَينَ يَدَي عُمَرَ فَحَيّاهُ بِتَحِيَّةِ الخِلافَةِ، فَقالَ: مَن أنتَ؟ قالَ: اِمرُؤٌ نَصرانِيٌّ، وأنَا امرُؤُ القَيسِ بنِ عَدِيٍّ الكَلبِيُّ، فَلَم يَعرِفهُ عُمَرُ.
فَقالَ لُهُ رَجُلٌ: هذا صاحِبُ بَكرِ بنِ وائِلٍ، الَّذي أغارَ عَلَيهِم فِي الجاهِلِيَّةِ. قالَ: فَما تُريدُ؟ قالَ: اُريدُ الإِسلامَ، فَعَرَضَهُ عَلَيهِ فَقَبِلَهُ، ثُمَّ دَعا لَهُ بِرُمحٍ فَعَقَدَ لَهُ عَلى مَن أسلَمَ مِن قُضاعَةَ، فَأَدبَرَ الشَّيخُ وَاللِّواءُ يَهتَزُّ عَلى رَأسِهِ. قالَ عَوفٌ: ما رَأَيتُ رَجُلاً لَم يُصَلِّ صَلاةً، اُمِّرَ عَلى جَماعَةٍ مِنَ المُسلِمينَ قَبلَهُ!
قالَ: ونَهَضَ عَلِيٌّ وَابناهُ حَتّى أدرَكَهُ، فَقالَ لَهُ: أنَا عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ ابنُ عَمِّ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، وهذانِ ابنايَ مِنِ ابنَتِهِ، وقَد رَغِبنا في صِهرِكَ فَأَنكِحنا.
قالَ: قَد أنكَحتُكَ يا عَلِيُّ المُحَيّاةَ ابنَةَ امرِئِ القَيسِ، وأنكَحتُكَ يا حَسَنُ سَلمى بِنتَ امرِئِ القَيسِ، وأنكَحتُكَ يا حُسَينُ الرَّبابَ بِنتَ امرِئِ القَيسِ.
قالَ: وهِيَ اُمُّ سُكَينَةَ، وفيها يَقولُ الحُسَينُ:
لَعَمرُكَ إنَّني لَاُحِبُّ داراتَحُلُّ بِها سُكَينَةُ وَالرَّبابُ
وهِيَ الَّتي أقامَت عَلى قَبرِ الحُسَينِ حَولاً، ثُمَّ أنشَدَت:
إلَى الحَولِ ثُمَّ اسمُ السَّلامِ عَلَيكماومَن يَبكِ حَولاً كامِلاً فَقَدِ اعتَذَر ۲
الإصابةـ به نقل از عوف بن خارجه ـ: به خدا سوگند، در روزگار خلافت عمر، نزد او بودم كه مردى بى مو از ميان مردم گذشت و آمد و جلوى عمر ايستاد و او را با عنوان خليفه، سلام داد. عمر پرسيد: تو كيستى؟
گفت: مردى مسيحى! من، امرؤ القيس، پسر عَدىّ كلبى ام.
عمر، او را نشناخت. مردى به او گفت: اين، از قبيله بكر بن وائل است كه در جاهليت، بر آنان، حمله آورده است.
عمر گفت: چه مى خواهى؟
گفت: مى خواهم مسلمان شوم.
عمر، اسلام را بر او عرضه كرد و او پذيرفت. سپس عمر، نيزه اى خواست و پرچم امارت بر مسلمانانِ قبيله قُضاعه را براى او بست و پيرمرد، باز گشت، در حالى كه پرچم بر بالاى سرش به اهتزار در آمده بود. تا آن هنگام، نديده بودم مردى كه يك نماز هم نخوانده، اميرِ گروهى از مسلمانان شود.
على و دو پسرش برخاستند و على عليه السلام خود را به او رساند و به او گفت: «من، على بن ابى طالب، پسرعموى پيامبر صلى الله عليه و آله هستم و اين دو، پسران من از دختر اويند و ما مى خواهيم داماد تو شويم. به ما همسر بده».
امرؤ القيس گفت: اى على! مُحَيّاه، دختر امرؤ القيس را به همسرى تو در آوردم، و اى حسن! سَلمى دختر امرؤ القيس را به همسرى تو در آوردم، و اى حسين! رَباب دختر امرؤ القيس را به همسرى تو در آوردم.
او (رَباب)، مادر سَكينه است و حسين عليه السلام، در باره او سروده است:
به جانت سوگند، من خانه اى را دوست دارمكه سَكينه و رَباب، در آن، جاى دارند
و او همان زنى است كه يك سال بر مزار حسين عليه السلام اقامت كرد و سپس سرود:
تا يك سال ماندم و سپس شما دو تن را بدرود مى گويمو هر كس يك سال كامل بگِريد، عذر مقبولى [براى رفتن] آورده است.