حدیث دربارهبهترين سوار

شرح الأخبار عن جعفر بن فروي بإسناده:إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله كانَ جالِسا مَعَ أصحابِهِ، إذ أقبَلَ إلَيهِ الحَسَنُ وَالحُسَينُ عليهماالسلام وهُما صَغيرانِ، فَجَعَلا يَنزُوانِ ۱ عَلَيهِ، فَمَرَّةً يَضَعُ لَهُما رَأسَهُ، ومَرَّةً يَأخُذُهُما إلَيهِ، فَقَبَّلَهُما، ورَجُلٌ مِن جُلَسائِهِ يَنظُرُ إلَيهِ كَالمُتَعَجِّبِ مِن ذلِكَ. ثُمَّ قالَ: يا رَسولَ اللّهِ! ما أعلَمُ أنّي قَبَّلتُ وَلَدا إلَيَّ قَطُّ. فَغَضِبَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله حَتَّى التُمِعَ لَونُهُ. فَقالَ لِلرَّجُلِ: إن كانَ اللّهُ عز و جل قَد نَزَعَ الرَّحمَةَ مِن قَلبِكَ، فَما أصنَعُ بِكَ؟ مَن لَم يَرحَم صَغيرَنا، ويُعَزِّز كَبيرَنا، فَلَيسَ مِنّا. ۲
شرح الاخبارـ به نقل از جعفر بن فروى، به سندش ـ: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با يارانش نشسته بود كه حسن و حسين عليهماالسلام ـ كه دو كودك بودند ـ به طرفش دويدند و بر روى او پريدند. پيامبر صلى الله عليه و آله هم گاه سرش را برايشان فرود مى آورد و گاه هر دو را مى گرفت و مى بوسيد. مردى از همنشينان ايشان، شگفت زده مى نگريست و سپس گفت: اى پيامبر خدا! فكر نمى كنم تا كنون هيچ يك از فرزندانم را بوسيده باشم. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چنان خشمناك شد كه رنگش برگشت. پس به آن مرد فرمود: «اگر خداى عز و جل رحمت را از دل تو بر كَنْده، من با تو چه كنم؟ هر كس بر كوچكمان رحم نكند و بزرگمان را احترام نكند، از ما (مسلمانان) نيست».
۱.نَزَا: وَثَبَ (القاموس المحيط: ج 4 ص 395 «نزا»).
۲.شرح الأخبار: ج 3 ص 115 ح 1060.

احادیث دیگر این موضوع

۸
المعجم الكبيرـ به نقل از سلمان ـ: ما گِرد پيامبر صلى الله عليه و آله بوديم كه اُمّ ايمن آمد و گفت: اى پيامبر خدا! حسن و حسين، گم شده اند. هنگام بالا آمدن خورشيد بود. پس پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «برخيزيد و دو پسرم را بجوييد». هر كس از سويى روان شد و من با پيامبر صلى الله عليه و آله رفتم و ايشان، پيوسته مى رفت تا به دامنه كوهى رسيد كه ناگهان، حسن و حسين عليهماالسلام را ديد كه به همديگر چسبيده بودند و نيز مارى را ديد كه بر روى دُمش ايستاده بود و از دهانش آتش مى باريد. پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى مار دويد. مار، رويش را به طرف پيامبر صلى الله عليه و آله كرد و سپس، تند خزيد و زير سنگى رفت. پيامبر صلى الله عليه و آله، نزد حسن و حسين عليهماالسلام آمد و آن دو را از هم جدا كرد و دستى به صورتشان كشيد و فرمود: «پدر و مادرم فدايتان! شما چه قدر نزد خدا گرامى هستيد!». سپس يكى را بر دوش راست و ديگرى را بر دوش چپ خود، سوار كرد. گفتم: خوشا به حالتان! چه مَركب خوبى است مَركب شما! پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «و چه خوبْ سوارانى هستند اين دو تا! و پدرشان، از اين دو هم بهتر است».
الأمالى، صدوقـ به نقل از ابن عبّاس ـ: ما نزد پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بوديم كه فاطمه عليهاالسلام، گريان آمد. پيامبر صلى الله عليه و آله به او گفت: «فاطمه! چرا مى گريى؟». گفت: اى پدر! حسن و حسين، بيرون رفته اند و نمى دانم كجا خوابيده اند؟ پيامبر صلى الله عليه و آله به فاطمه فرمود: «اى فاطمه! گريه نكن، كه خداى آفريدگار آن دو، از تو نسبت به آنها مهربان تر است». پيامبر صلى الله عليه و آله دستش را به سوى آسمان بالا برد و گفت: «خدايا! اگر به خشكى يا دريا رفته اند، آن دو را حفظ كن و سالم بدار». جبرئيل عليه السلام از آسمان فرود آمد و گفت: اى محمّد! خداوند، به تو سلام مى رساند و مى فرمايد: غم مخور و انديشناكِ آنان مباش كه آن دو، در دنيا و آخرت، فاضل اند و پدرشان از آن دو، فاضل تر است. آن دو در پرچين بنى نجّار خوابيده اند و خداوند، فرشته اى را به خدمت آنها گمارده است. پيامبر صلى الله عليه و آله شادمان برخاست و يارانش به پرچين بنى نجّار رفتند كه حسن و حسين عليهماالسلام را دست در گردن هم خوابيده ديدند و فرشته گمارده براى آنها، يكى از دو بال خود را زير آنها گسترده بود و بال ديگرش را بر روى آنها كشيده بود. پيامبر صلى الله عليه و آله درنگ كرد و آن دو را بوسيد تا بيدار شدند. هنگامى كه بيدار شدند، پيامبر صلى الله عليه و آله، حسن عليه السلام را و جبرئيل عليه السلام، حسين عليه السلام را [بر دوش خود] حمل كردند و از پرچين، بيرون آمدند و پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمود: «به خدا سوگند، شما را گرامى مى دارم، همان گونه كه خداى عز و جلشما را گرامى داشته است». ابو بكر به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: يكى از اين دو پسر را به من بده تا بارت سبُك شود. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اى ابو بكر! چه نيكو مَركب هايى و چه خوب سوارانى! و پدرشان از اين دو، برتر است».