حدیث دربارهسليمان عليه السلام

الإمامُ عليٌّ عليه السلام:لَو أنَّ أحَدا يَجِدُ إلَى البَقاءِ سُلَّما، أو لِدَفعِ المَوتِ سَبيلاً، لَكانَ ذلكَ سُلَيمانُ بنُ داوودَ عليه السلام، الّذي سُخِّرَ لَهُ مُلكُ الجِنِّ و الإنسِ، مَع النُّبُوّةِ و عَظيمِ الزُّلفَةِ، فلَمّا استَوفى طُعمَتَهُ، و استَكمَلَ مُدَّتَهُ، رَمَتهُ قِسِيُّ الفَناءِ بنِبالِ المَوتِ، و أصبَحَتِ الدِّيارُ مِنهُ خالِيَةً، و المَساكِنُ مُعَطَّلَةً، و وَرِثَها قَومٌ آخَرونَ. ۱
امام على عليه السلام:اگر بنا بود كسى براى بالا رفتن به سوى جاودانگى نردبانى بيابد يا براى دور كردن مرگ از خود راهى پيدا كند، بى گمان آن كس سليمان بن داوود عليه السلام بود كه افزون بر مقام نبوّت و منزلت والا، سلطنت بر جنّ و انس نيز در اختيار او نهاده شد. چون روزىِ خود را به طور كامل دريافت كرد و مدّت عمرش به سر آمد، كمان هاى نابودى او را آماج تيرهاى مرگ قرار دادند و خانه ها از او خالى گشت و مسكن ها بى صاحب ماند و گروهى ديگر وارث آنها شدند.
۱.نهج البلاغة: الخطبة 182.

احادیث دیگر این موضوع

۷
امام صادق عليه السلام:روزى سليمان بن داوود عليه السلام به اطرافيان خود گفت: خداوند تبارك و تعالى سلطنتى به من بخشيد كه پس از من شايسته هيچ كس نيست؛ باد و انس و جنّ و مرغان و ددان را به تسخير من درآورد و زبان پرندگان را به من آموخت و از هر چيزى به من عطا فرمود. امّا با همه سلطنتى كه به من داده شده يك روز نشد كه تا شب شاد و مسرور باشم. بنا بر اين، دوست دارم فردا به كاخ خود اندر شوم و بر بام آن روم و به قلمرو خود بنگرم. بنا بر اين، به احدى اجازه ندهيد نزد من آيد تا مبادا مطلبى برايم بياورد كه روزم را بر من تلخ و منغّص سازد. اطرافيان گفتند: اطاعت مى شود. روز بعد، سليمان عصايش را برداشت و به بلندترين نقطه بام قصر خود رفت و بر عصاى خويش تكيه داد و شادمان از آنچه به او داده شده بود شروع به نگريستن به قلمرو پادشاهى خود كرد. ناگاه چشمش به جوانى خوب روى و خوش پوش افتاد كه از يكى از گوشه هاى قصرش پيش او آمد. سليمان چون او را ديد گفت: چه كسى تو را به اين كاخ درآورد، در حالى كه من مى خواستم امروز را در آن تنها بگذرانم؟ با اجازه چه كسى وارد شدى؟ آن جوان گفت: خداوندِ اين كاخ مرا به آن درآورد و با اجازه او وارد شدم. سليمان گفت: البته خداوندِ اين كاخ به آن از من سزاوارتر است. تو كيستى؟ گفت: من ملك الموت هستم. سليمان گفت: براى چه آمده اى؟ گفت: آمده ام جانت را بگيرم. سليمان گفت: مأموريت خود را انجام بده كه امروز روز شادى من است و خداوند عزّ و جلّ نخواسته است كه مرا شادى و سرورى جز ديدار او باشد. پس، در حالى كه سليمان به عصاى خود تكيه داده بود ملك الموت جان او را گرفت و سليمان مدّت ها همچنان مرده بر عصايش تكيه داشت و مردم او را مى ديدند و خيال مى كردند زنده است. پس از مدتى درباره او دچار ترديد و اختلاف شدند. بعضى گفتند: روزهاى زيادى است كه سليمان همچنان بر عصاى خود تكيه داده است و نه خسته شده و نه خوابيده و نه چيزى آشاميده و نه چيزى خورده است. او همان خداوند ماست كه بايد عبادتش كنيم. عدّه اى گفتند: سليمان جادوگر است و با جادو كردن چشمان ما چنين وانمود مى كند كه به عصايش تكيه داده امّا چنين نيست. مؤمنان گفتند: سليمان بنده خدا و پيامبر اوست و خداوند كار او را به دلخواه خود تدبير و اداره مى كند. پس، چون اين اختلاف نظرها درباره سليمان پيدا شد، خداوند عزّ و جلّ موريانه اى فرستاد و او عصاى سليمان را از درون خورد و عصا شكست و سليمان عليه السلام از فراز كاخ خود به رو درافتاد.