حدیث دربارهامام على عليه السلام و بيت المال
شرح نهج البلاغة عن الشّعبي:دَخَلتُ الرَّحبَةَ بالكوفَةِ ـ و أنا غُلامٌ ـ في غِلمانٍ، فإذا أنا بعَليٍّ عليه السلام قائما على صُبرَتَينِ ۱ مِن ذَهَبٍ و فِضَّةٍ، و مَعهُ مِخفَقَةٌ، و هُو يَطرُدُ النّاسَ بمِخفَقَتِهِ ثُمّ يَرجِعُ إلَى المالِ فيُقسِّمُهُ بينَ النّاسِ، حتّى لَم يَبقَ مِنهُ شيءٌ.
ثُمّ انصَرَفَ و لَم يَحمِلْ إلى بَيتِهِ قليلاً و لا كثيرا، فرَجَعتُ إلى أبي فقُلتُ لَهُ: لَقد رأيتُ اليَومَ خَيرَ النّاسِ أو أحمَقَ النّاسِ! قالَ: مَن هُو يا بُنيَّ؟ قلتُ: عليُّ بنُ أبي طالبٍ أميرُ المؤمنينَ، رأيتُهُ يَصنَعُ كذا، فقَصَصتُ علَيهِ، فبكى و قالَ: يا بُنيَّ، بَل رأيتَ خَيرَ النّاسِ. ۲
شرح نهج البلاغهـ به نقل از شعبى ـ: نوجوانى ميان نوجوانان بودم كه به رَحْبَه كوفه وارد شدم. ناگاه على عليه السلام را ديدم كه ميان دو كُپه زر و سيم ايستاده و تازيانه اى به دست داشت و با آن مردم را دور مى كرد و سپس به سمت آن مال ها بر مى گشت و بين مردم تقسيم مى كرد، تا جايى كه از آن چيزى باقى نماند و خود دست خالى به طرف خانه اش برگشت. من نزد پدرم رفتم و گفتم: نمى دانم امروز بهترين مردم را ديدم يا كم هوش ترين آنها را. پدرم گفت: پسرم، چه كسى را ديدى؟ گفتم: على بن ابى طالب، امير مؤمنان، را ديدم كه اين كار را مى كند. و داستان را براى پدرم شرح دادم. پدرم گريست و گفت: پسرم، تو بهترين مردم را ديده اى.