حدیث دربارهارزش زاهد

الإمام الصادق عليه السلام:قالَ رَجُلٌ لاِءَبي: مَن أعظَمُ النّاسِ فِي الدُّنيا قَدرا؟ فَقالَ: مَن لَم يَجعَلِ الدُّنيا لِنَفسِهِ في نَفسِهِ خَطَرا. ۱
امام صادق عليه السلام:مردى به پدرم گفت: پُر منزلت ترينِ مردم در دنيا، چه كسى است؟ فرمود: «كسى كه دنيا در دل و ديده اش بى قدر و منزلت باشد».
۱.مستطرفات السرائر: ص 165 ح 10، الحكايات للمفيد: ص 97 ح 10 عن يزيد بن خليفة وفيه «تجعل» بدل «يجعل»، كشف الغمّة: ج 2 ص 363 عن الإمام الباقر عليه السلام نحوه.

احادیث دیگر این موضوع

۸
نوادر الاصول:به نقل از اَنَس: نزد پيامبر خدا نشسته بوديم كه ناگاه فرمود: «هم اينك، مردى از اهل بهشت بر شما در مى آيد. در اين هنگام، مردى از انصار ـ كه آب وضو از ريشش مى چكيد و كفش خود را در دست چپش گرفته بود ـ وارد شد. فرداى آن روز، باز پيامبر خدا فرمود: «هم اينك، مردى از اهل بهشت بر شما در مى آيد» و باز، همان مرد با همان وضع، وارد شد. فرداى آن روز نيز پيامبر صلى الله عليه و آله همان سخن را فرمود و باز، همان مرد، وارد شد. چون برخاست و رفت، عبد اللّه بن عمرو بن عاص، در پىِ او روان شد و [به وى [گفت: من با پدرم مشاجره كرده ام و سوگند خورده ام كه تا سه روز، نزد او نروم. بنا بر اين، اگر صلاح مى دانى، مرا نزد خود، جاى ده تا به سوگندم عمل كنم. مرد گفت: باشد. با او رفتم. ديدم خيمه اى و نخلى و گوسفندى دارد. شب كه شد، از خيمه اش خارج شد و بز خود را دوشيد و خرمايى چيد و آنها را نزد من نهاد و من خوردم و او خودش بى شام خفت و من شب را به نماز و عبادت گذراندم. صبح كه شد، او صبحانه خورد و من، روزه داشتم. سه شب به همين منوال گذشت و هرگاه در رخت خوابش از اين پهلو به آن پهلو مى شد، ذكر خداى متعال مى گفت و تكبير مى گفت و صبح براى نماز، بيدار مى شد و وضوى كامل مى گرفت و من، جز سخن خير از او نمى شنيدم. چون چند شب گذشت و كار او در نظر من تقريباً ناچيز آمد، گفتم: اى بنده خدا! ميان من و پدرم، نه مشاجره اى بوده و نه قهرى؛ بلكه از پيامبر خدا، سه بار در سه مجلس شنيدم كه فرمود: «هم اينك، مردى از اهل بهشت بر شما در مى آيد» و هر سه بار، تو وارد شدى. از اين رو، خواستم [مرا به خانه ات ببرى] تا عمل تو را ببينم. پس، به من بگو كه تو چه عملى انجام مى دهى [كه اهل بهشت شده اى]؟ مرد گفت: به نزد همان كسى كه به تو خبر داده، برو تا از عمل من به تو خبر دهد. من نزد پيامبر خدا رفتم. ايشان فرمود: «نزد خود او برو و بگو بايد حقيقت را به تو بگويد». من نزد آن مرد رفتم و گفتم: پيامبر خدا به تو امر مى كند كه مرا خبر دهى. مرد گفت: حال كه چنين است، مى گويم. اگر دنيا از من باشد و از من گرفته شود، ناراحت نمى شوم و اگر دنيا به من داده شود، از آن شادمان نمى شوم. شب را در حالى مى خوابم كه از هيچ كس، كينه اى به دل ندارم، و بر نعمتى كه خداوند به او داده است، حسادت نمى كنم. عبد اللّه گفت: امّا من، به خدا سوگند كه شب ها را به عبادت مى گذرانم، و روزها را روزه مى گيرم؛ ليكن اگر گوسفندى به من ببخشند، خوش حال مى شوم و اگر از دستم برود، ناراحت مى شوم. به خدا سوگند كه خداوند، تو را بر ما برترى آشكارى داده است.