حدیث دربارهياد مرگ

عنه صلى الله عليه و آله:أفضَلُ الزُّهدِ فِي الدُّنيا ذِكرُ المَوتِ. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:بهترين [عامل] زهدورزى در دنيا، ياد مرگ است.
۱.الفردوس: ج 1 ص 357 ح 1441 عن أنس، كنز العمّال: ج 15 ص 544 ح 42104؛ جامع الأخبار: ص 473 ح 1334، بحار الأنوار: ج 6 ص 137 ح 41.

احادیث دیگر این موضوع

۸
امام صادق عليه السلام ـ در حديثى كه در آن، قصّه داوود عليه السلام را فرمود ـ:او بيرون رفت و به خواندن زبور پرداخت، و هر گاه زبور مى خواند، همه كوه ها و سنگ ها و پرندگان، با او هم صدا مى شدند. به كوهى رسيد. بر آن كوه، پيامبرى عابد بود كه به او حِزقيل مى گفتند. او چون همهمه كوه ها و صداى درندگان و پرندگان را شنيد، دانست كه داوود عليه السلام است. داوود عليه السلام گفت: اى حِزقيل! اجازه مى دهى كه به نزد تو فراز آيم؟ حزقيل گفت: نه. داوود عليه السلام گريست. خداوند به حزقيل وحى فرمود كه: «اى حزقيل! داوود را سرزنش مكن، و از من، عافيت بخواه». پس، حزقيل، دست داوود را گرفت و به سوى خود، بالا كشيد. داوود عليه السلام گفت: اى حزقيل! آيا هرگز قصد گناهى كرده اى؟ گفت: نه. داوود گفت: آيا از اين كه عبادت خدا را در پيش گرفته اى هرگز دچار غرور شده اى؟ گفت: نه. داوود گفت: آيا هرگز ميل به دنيا كرده اى و دوست داشته اى كه از خواسته ها و خوشى هاى آن برگيرى؟ گفت: آرى، گاهى به دلم خطور كرده است. داوود گفت: در اين صورت، چه مى كنى؟ گفت: به اين درّه مى آيم و از آنچه در آن است، عبرت مى گيرم. داوود عليه السلام وارد درّه شد. تختى آهنين ديد كه بر آن، جمجمه اى فرسوده و استخوان هاى پوسيده است، و نيز لوحى از آهن كه در آن چيزى نوشته بود. داوود عليه السلام آن نوشته را خواند. چنين آمده بود: «من اَروى پسر سَلَمْ هستم. هزار سال پادشاهى كردم، و هزار شهر بساختم، و با هزار دختر، عروسى كردم؛ امّا سرانجام خاك، بسترم شد و سنگ، بالشم و كرم ها و مارها همسايگانم. پس، هر كه مرا مى بيند، نبايد فريب دنيا را بخورد».