حدیث دربارهجنگ خيبر و فدك

كنز العمّال عن أبي طَلحَةَ:كنتُ رَديفَ النبيِّ صلى الله عليه و آله فلو قلتُ: إنَّ رُكبَتِي تَمَسُّ رُكبَتَهُ، فَسَكَتَ عنهُم حتّى إذا كانَ عِندَ السَّحَرِ أغارَ علَيهِم، و قالَ: إنّا إذا نَزَلنا بساحَةِ قَومٍ فَساءَ صَباحُ المُنذَرِينَ. ۱
كنز العمّالـ به نقل از ابو طلحه ـ: من پشت سر پيامبر صلى الله عليه و آله سوار بودم، به طورى كه زانويم با زانوى آن حضرت تماس داشت. پيامبر شب به خيبر حمله نكرد و چون سحرگاه شد، بر آنان يورش آورد. و فرمود: ما هرگاه در ميدان قومى فرود آييم، بيم داده شدگان صبح بدى خواهند داشت. ۲
۱.كنز العمّال: 30124.
۲.برگرفته از صافّات: 177.

احادیث دیگر این موضوع

۵
كنز العمّالـ به نقل از بريده ـ: چون پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در نزديك خيبر فرود آمد، اهل خيبر دچار ترس و هراس شدند و گفتند: محمّد با يثربيان آمد.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله عمر بن خطّاب را با مسلمانان فرستاد و او با اهل خيبر به نبرد پرداخت، اما آنان او و نيروهايش را عقب زدند. عمر در حالى كه يارانش را متهم به بزدلى مى كرد و آنان او را بُزدل مى شمردند، نزد پيامبر خدا برگشتند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: فردا پرچم را به مردى مى دهم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند. روز بعد، ابو بكر و عمر گردن مى كشيدند كه پرچم به يكى از آنها داده شود، اما پيامبر صلى الله عليه و آله على را صدا زد. در آن روز على مبتلا به چشم درد بود. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در چشم او اندكى آب دهان انداخت و پرچم را به وى سپرد. على با نيروهاى مسلمان حركت كرد و به مقابله با اهل خيبر شتافت و با مرحب خيبرى رو به رو شد كه اين رجز را مى خواند: خيبر مى داند كه من مرحب هستم. غرق سلاح و پهلوانى كار آزموده ام. آن گاه كه شيران ژيان رو آورند گاه نيزه مى زنم و گاه شمشير او و على رو يا روى هم قرار گرفتند و على با شمشير چنان ضربتى بر فرق او زد كه تا به دندانهايش رسيد و صداى ضربتش را همه اردوگاه شنيدند و هنوز آخرين افراد لشكر نيامده بودند كه خيبر به دست اوّليها فتح شد.
الطبقات الكبرىـ به نقل از اياس بن سلمه از پدرش ـ: در روز خيبر عمويم براى جنگ با مرحب يهودى به ميدان رفت. مرحب اين رجز را خواند: خيبر مى داند كه من مرحب هستم غرق در سلاحم و پهلوانى كار آزموده ام آن گاه كه آتش جنگها شعله ور شود عموى من عامر نيز چنين رجز خواند: خيبر مى داند كه من عامر هستم سرا پا مسلّحم و پهلوانى ماجرا جويم. آن دو سپس دو ضربه ردّ و بدل كردند. شمشير مرحب در سپر عامر گير كرد و عامر از قسمت پايين بدن مرحب ضربه اى زد و شمشير به ساق پاى خود او برگشت و شاهرگ پايش را قطع كرد و بر اثر آن مُرد. سلمة بن اكوع مى گويد: من به عدّه اى از ياران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله برخوردم و آنان گفتند: كار عامر تباه گشت، خودش را كشت. سلمه مى گويد: من با چشم گريان، نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمدم و عرض كردم: اى پيامبر خدا! آيا كار عامر تباه شد؟ پيامبر فرمود: چه كسى اين حرف را زده است؟ عرض كردم: گروهى از ياران شما. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: دروغ گفته هر كه اين حرف را زده است. بلكه عامر دو پاداش دارد. عامر در راه رفتن به خيبر براى ياران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه پيامبر نيز در ميانشان بود، رجز مى خواند و سواران را به حركت وا مى داشت.او اين اشعار را مى خواند: به خدا قسم، اگر خدا نبود ما هدايت نمى شديم و زكات نمى داديم و نماز نمى خوانديم كسانى كه ما را انكار كردند هرگاه بخواهند فتنه و آشوب به پا كنند ما زير بار نمى رويم ما از فضل و عنايت تو بى نياز نيستيم پس در هنگام رو يا رويى با دشمن گامهايمان را استوار بدار و بر ما ثبات و آرامش فرو فرست. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اين كيست؟ عرض كردند: عامر است اى پيامبر خدا. حضرت فرمود: پروردگارت تو را بيامرزاد. سلمه مى گويد: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هرگز براى كسى اختصاصاً طلب آمرزش نكرد مگر اين كه او به شهادت رسيد. عمر بن خطّاب چون اين سخن [پيامبر] را شنيد عرض كرد: اى پيامبر خدا! كاش [او را دعا نمى كردى و] ما را از وجود عامر بهره مند مى ساختى! عامر به ميدان جنگ رفت و شهيد شد. سلمه مى گويد: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سپس مرا دنبال على عليه السلام فرستاد و فرمود: امروز اين پرچم را به مردى مى دهم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست مى دارند. سلمه مى گويد: من نزد على رفتم و او را كه مبتلا به چشم درد بود، آوردم. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در چشمان على آب دهان گذاشت و آن گاه پرچم را به او سپرد.در اين هنگام مرحب بيرون آمد و در حالى كه شمشير خود را در هوا مى چرخاند گفت: خيبر مى داند كه من مرحب هستم غرق در سلاحم و پهلوانى كار آزموده ام آن گاه كه آتش جنگها شعله ور شود. على صلوات اللّه عليه و بركاته نيز فرمود: من آنم كه مادرم مرا حيدر ناميد. همچون شير بيشه ها وحشتناك و پر هيبتم آنان را با پيمانه بزرگ كيل مى كنم. پس، سر مرحب را با شمشير شكافت و فتح و پيروزى به دست او صورت گرفت. الطبقات الكبرى: 2 / 110. اين ابيات همچنين در صحيح مسلم، كتاب الجهاد، باب غزوه ذى قرد و جز آن، در حديثى مفصّل تحت شماره 1807 ذكر شده است.