حدیث دربارهمناظره

الإمامُ عليٌّ عليه السلامـ في وَصيَّتِهِ لِكُمَيلٍ ـ: يا كُمَيلُ، في كُلِّ صِنفٍ قَومٌ أرفَعُ مِن قَومٍ، فإيّاكَ و مُناظَرَةَ الخَسيسِ مِنهُم، و إن أسمَعوكَ فاحتَمِلْ و كُن مِن الّذينَ وَصَفَهُمُ اللّهُ تعالى بقولِهِ: «و إذا خاطَبَهُمُ الجاهِلونَ قالوا سَلاما» ۱. ۲
امام على عليه السلامـ در سفارش به كميل ـفرمود: اى كميل! در ميان هر طبقه اى از مردم، گروهى هستند كه از ديگران برتر و ارجمندترند. پس، از بحث و مناظره كردن با گروه هاى پست و دون پايه آنها پرهيز كن و اگر سخن ناخوشايندى به تو گفتند، بردبارى كن و از كسانى باش كه خداوند متعال در وصف ايشان فرموده است: «و هرگاه نادانان ايشان را طرف خطاب قرار دهند، به ملايمت پاسخ مى دهند».
۱.الفرقان: 63.
۲.بشارة المصطفى: 26.
کلیدواژه‌ها دعاشرایط استجابت دعاشناختمناظره +7 مورد دیگر

احادیث دیگر این موضوع

۷
امام باقر عليه السلامـ در پاسخ به سؤال از آيه «و براى آنان مَثَل بزن داستان مردم آن شهرى را كه رسولان بدان جا آمدند. آنگاه كه دو تن سوى آنان فرستاديم ولى آن دو را دروغزن خواندند تا با فرستاده سوّمين آنان را تأييد كرديم. پس رسولان گفتند: ما به سوى شما به پيامبرى فرستاده شده ايم» ـفرمود: خداوند دو مرد به سوى مردم شهر انطاكيه فرستاد و آنان براى مردم چيزهايى (سخنانى) آوردند كه برايشان ناآشنا و بيگانه بود. لذا بر آن دو خشم گرفتند و آنها را دستگير و در بتكده زندانى كردند. خداوند رسول ديگرى فرستاد و او وارد شهر شد و گفت: مرا به كاخ پادشاه راهنمايى كنيد. وقتى بر درگاه پادشاه ايستاد، گفت: من مردى هستم كه روزگار خود را در بيابانى به عبادت مى گذراندم، اما علاقه مند شدم كه خداى پادشاه را بپرستم. سخن او را به گوش پادشاه رساندند. شاه گفت: او را به خانه خدايان (بتكده) ببريد. آن مرد را به آن جا بردند. او يك سال با دو يار خود در آن جا ماند و به آن دو گفت: با مهارت و هوشيارى است كه مى توان مردى را از دينى به دين ديگر درآورد. چرا از راه مدارا وارد نشديد! سپس به آنان گفت: چنان وانمود كنيد كه مرا نمى شناسيد. آنگاه او را به حضور پادشاه بردند. پادشاه به او گفت: شنيده ام كه تو خداى مرا مى پرستيدى. از اين پس تو برادر من هستى، حالا بگو چه مى خواهى؟ مرد گفت: پادشاها، من حاجتى ندارم، اما در معبد خدايان دو مرد ديدم. آنها چه كرده اند؟ پادشاه گفت: اين دو مرد نزد من آمده اند و مى گويند دين من باطل است و مرا به سوى خدايى آسمانى دعوت مى كنند. مرد گفت: پادشاها، مناظره اى نيكو (منطقى) ترتيب دهيد، تا اگر حق با آن دو بود ما پيرو آنان شويم و اگر حق با ما بود آنها به دين و آيين ما درآيند. پادشاه در پى آن دو نفر فرستاد. چون بر او وارد شدند. دوست آن دو به ايشان گفت: شما براى چه آمده ايد؟ گفتند: آمده ايم تا به عبادت و پرستش خداوندى دعوت كنيم كه آسمان ها و زمين را آفريده و آنچه بخواهد در زهدان ها مى آفريند و آن را به دلخواه خود شكل مى دهد و درختان و ميوه ها را مى روياند و از آسمان باران مى فرستد. او به آن دو گفت: آيا اين خداى شما كه به او و عبادتش دعوت مى كنيد، اگر نابينايى را بياوريم مى تواند بينايش گرداند؟ گفتند: اگر از او تقاضا كنيم اين كار را بكند و او بخواهد البته چنين مى كند. آن مرد گفت: پادشاها! شخص نابينايى را كه هيچگاه بينايى نداشته است، برايم بياوريد. چنين شخصى را آوردند. به آن دو گفت: از خدايتان بخواهيد بينايى اين مرد را به او برگرداند. آن دو برخاستند و دو ركعت نماز خواندند، ناگهان هر دو چشم آن نابينا باز شد و به آسمان مى نگريست. آن مرد گفت: پادشاها! نابيناى ديگرى بياوريد. ديگرى را آوردند. خود آن مرد سجده اى كرد و سپس سر از سجده برداشت. ناگهان آن نابينا، بينا شد. آن مرد گفت: پادشاها! اين هم حجتى از ما بود در برابر حجت آنان. اكنون تختى برايم بياوريد. برايش آوردند. و او از آن دو تقاضايى كرد. آن دو نماز خواندند و به درگاه خدا دعا كردند، ناگهان دو پايه تخت بلند شد و تخت شروع به راه رفتن كرد. مرد گفت: پادشاها! تختى ديگر برايم بياوريد. برايش آوردند. آن مرد مانند بار اول سجده اى كرد و تخت به راه افتاد. گفت: اى پادشاه! آنان، دو حجت آوردند و ما نيز به مانند حجت آنان ارائه داديم. اينك يك كار ديگر باقى مانده است، اگر اينها آن را انجام دادند من به دين آنها در مى آيم. سپس گفت: پادشاها، شنيده ام كه سلطان تنها يك پسر داشته كه مرده است. حالا اگر خداى اين دو مرد او را زنده گردانيد من به دين آنها گردن مى نهم. پادشاه گفت: من نيز با تو به دين آنها در مى آيم. آنگاه به آن دو گفت: همين يك كار باقى مانده است. پسر پادشاه مرده و شما از خدايتان بخواهيد تا او را زنده گرداند. آن دو در برابر خدا به خاك سجده افتادند و سجده اى طولانى به جاى آوردند و آنگاه سر برداشتند و به پادشاه گفتند: نزد قبر فرزندت بفرست، خواهى ديد كه به خواست خدا پسرت از گور خويش برخاسته است. مردم به گورستان رفتند و نگاه مى كردند. ديدند كه پسر پادشاه از قبرش بيرون آمده است و گرد و خاك سر خود را مى تكاند. او را نزد پادشاه آوردند، ديد كه فرزند خود اوست. پادشاه پرسيد: حالت چگونه است فرزندم؟ گفت: من مرده بودم و هم اكنون ديدم كه دو مرد در پيشگاه پروردگارم به سجده افتاده اند و از او مى خواهند مرا زنده گرداند و خدا هم مرا زنده كرد. پادشاه گفت: اگر آن دو نفر را ببينى مى شناسى؟ گفت: آرى. پادشاه دستور داد همه مردم به صحرا روند. مردها يكى يكى از برابر آن پسر عبور مى كردند و پدرش به او مى گفت: خوب نگاه كن. پسر پادشاه نگاه مى كرد و مى گفت: اين نيست، اين نيست. بعد از آنكه شمار زيادى از مقابل او گذشتند يكى از آن دو نفر را از برابرش عبور دادند. پسر پادشاه با دست خود به او اشاره كرد و گفت: اين يكى از آنهاست. بار ديگر عدّه زيادى را از مقابلش گذراندند تا آنكه آن ديگرى را ديد و گفت: اين، آن دوّمى است. در اين هنگام، آن پيامبر كه يار آن دو رسول بود گفت: اينك من به خداى شما دو تن ايمان آوردم و دانستم كه آنچه آورده ايد حقّ است. پادشاه نيز گفت: من هم به خداى شما دو نفر ايمان آوردم و مردم كشور او نيز همگى ايمان آوردند.
الكافىـ به نقل از اسيدى و محمّد بن مبشّر ـ: عبد اللّه بن نافع ازرق مى گفت: اگر از شرق تا غرب عالم كسى را مى يافتم تا با من بحث كند كه على نهروانيان را به حقّ كشت و در حقّ آنان ستم نكرد، بر مركب خويش مى نشستم و پيش او مى رفتم. به او گفتند: اگر فرزند على باشد چه؟ گفت: مگر در ميان فرزندان او عالِمى هست؟ گفتند: اين اولين نشانه نادانى توست، مگر مى شود در ميان آنان عالم وجود نداشته باشد؟! گفت: در حال حاضر، عالم آنها كيست؟ گفتند: محمّد بن على بن الحسين بن على عليهم السلام. عبد اللّه با بزرگان از ياران خود به قصد ديدار با امام باقر عليه السلام به راه افتاد و وارد مدينه شد و از حضرت باقر اجازه شرفيابى خواست. به حضرت عرض كردند: عبد اللّه بن نافع آمده و اجازه شرفيابى مى خواهد. حضرت فرمود: او كه شب و روز از من و پدرم بيزارى مى جويد، با من چه كار دارد؟ ابو بصير كوفى عرض كرد: فدايت شوم، اين مرد گفته است اگر از شرق تا غرب عالم كسى را بيابد كه با او بحث كند على نهروانيان را به حق كشت و در حق آنان ستم نكرده حاضر است براى بحث پيش او برود. امام باقر عليه السلام فرمود: فكر مى كنى براى مناظره پيش من آمده است؟ ابو بصير عرض كرد: آرى. حضرت فرمود: اى غلام! برو و بار و بُنه او را پايين بياور و به وى بگو: فردا كه شد نزد ما بيا. صبح روز بعد، عبد اللّه بن نافع با بزرگان اصحابش آمد و امام باقر عليه السلام در پى كلّيه فرزندان مهاجران و انصار فرستاد و همه را جمع كرد و آنگاه در حالى كه دو جامه گُلى رنگ پوشيده بود و چون ماه پاره اى مى درخشيد به ميان مردم آمد و رو به آنان كرد و فرمود: سپاس و ستايش خداوندى را كه مكان و كيفيت و زمان را آفريد. سپاس و ستايش خداوندى را كه «او را چُرت و خواب فرا نمى گيرد و آنچه در آسمان ها و زمين است از آنِ اوست.» و گواهى مى دهم كه هيچ خدايى جز اللّه نيست [يگانه است و بى انباز] و گواهى مى دهم كه محمّد بنده و فرستاده خداست و او را برگزيد و به راهى راست رهنمونش ساخت. سپاس و ستايش خداوندى را كه با نبوّت خويش ما را كرامت بخشيد و ولايتش را ويژه ما گردانيد. اى گروه فرزندان مهاجران و انصار! هر يك از شما منقبتى از على بن ابى طالب عليه السلام مى داند برخيزد و بگويد. مردم برخاستند و يكايك آن مناقب را بازگو كردند. عبد اللّه گفت: من خود اين مناقب را از قول اينان روايت مى كنم اما على بعد از وا گذاردن حكميت به دو حَكَم كافر شد. حضّار همچنان مناقب على عليه السلام را برشمردند تا به حديث خيبر رسيدند كه پيامبر فرمود: «فردا اين پرچم را به دست مردى مى سپارم كه خدا و رسولِ او را دوست مى دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند، مهاجمى نا گريزنده است و بر نمى گردد تا خداوند به دست او فتح را نصيب فرمايد». امام باقر عليه السلام به او فرمود: درباره اين حديث چه مى گويى؟ عبد اللّه گفت: حقيقت دارد و ترديدى در آن نيست اما على بعداً كافر شد. امام باقر عليه السلام به او فرمود: مادرت به عزايت بنشيند، به من بگو كه در آن روزى كه خداوند عزّ و جلّ على بن ابى طالب را دوست مى داشت مى دانست كه او نهروانيان را خواهد كشت يا نمى دانست؟ ابن نافع گفت: دوباره بپرس. امام باقر عليه السلام فرمود: به من بگو كه در آن روزى كه خداوند عزّ و جلّ على بن ابى طالب را دوست مى داشت، مى دانست كه او نهروانيان را خواهد كشت يا نمى دانست؟ ابن نافع گفت: اگر بگويم: نه. كافر شده ام. لذا گفت: مى دانست. حضرت فرمود: در اين صورت آيا خدا او را دوست داشت براى اينكه به طاعتش عمل كند يا براى اينكه به معصيت و نافرمانى او؟ گفت: براى اينكه به طاعت و فرمان او عمل كند. حضرت باقر فرمود: پس برخيز كه شكست خوردى. ابن نافع برخاست در حالى كه مى گفت: «تا رشته سپيد بامداد از رشته سياه [شب] بر شما نمودار شود». خدا بهتر مى داند كه رسالت خود را كجا قرار دهد.