حدیث دربارهبرخوردار از خويى والا

الغارات عن إبراهيم بن محمّدٍـ مِن وُلدِ عليٍّ عليه السلام ـ: كانَ عليٌّ عليه السلام إذا نَعَتَ النَّبيَّ صلى الله عليه و آله قالَ: هو خاتَمُ النَّبيّينَ، أجوَدُ النّاسِ كَفّا، و أجرَأُ النّاسِ صَدرا، و أصدَقُ النّاسِ لَهجَةً و أوفَى النّاسِ ذِمَّةً، و أليَنُهُم عَريكَةً، و أكرَمُهُم عِشرَةً. (مَن رَآهُ بَديهَةً هابَهُ، و مَن خالَطَهُ مَعرِفَةً أحَبَّهُ، يَقولُ ناعِتُهُ: لَم أرَ قَبلَهُ و لا بَعدَهُ مِثلَهُ). ۱
الغاراتـ به نقل از ابراهيم بن محمّد يكى از نوادگان على عليه السلام ـ: على عليه السلام هرگاه پيامبر صلى الله عليه و آله را وصف مى كرد، مى فرمود: او خاتم پيامبران است. بخشنده ترين مردم بود و دليرترين و راست گوترين و پايبندترين آنان به عهد و پيمان. از همه نرم خوتر بود و رفتارش بزرگوارانه تر. هر كس بدون سابقه قبلى او را مى ديد، هيبتش او را مى گرفت و هر كه با وى معاشرت مى كرد و او را مى شناخت دوستدارش مى شد. هر كه مى خواست آن حضرت را وصف كند، مى گفت: نظير او را در گذشته و حال نديده ام.
۱.الغارات: 1 / 167.

احادیث دیگر این موضوع

۸
امام صادق عليه السلام:مردى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد. ديد جامه آن حضرت كهنه و فرسوده است. پس دوازده درهم به ايشان تقديم كرد. حضرت فرمود: اى على! اين درهم ها را بگير و با آنها برايم لباسى بخر تا بپوشم. على عليه السلام مى فرمايد: من به بازار رفتم و پيراهنى به دوازده درهم خريدم و خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آوردم. حضرت به آن نگاهى كرد و فرمود: اى على! اگر پيراهن ديگرى باشد بيشتر دوست دارم. فكر مى كنى صاحبش آن را پس بگيرد؟ عرض كردم: نمى دانم. فرمود: برو ببين. من نزد فروشنده پيراهن رفتم و گفتم: رسول خدا صلى الله عليه و آله اين را نمى پسندد و پيراهن ديگرى مى خواهد. بنا بر اين، اين را از ما پس بگير. فروشنده درهم ها را به من برگرداند و من آنها را خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آوردم. حضرت همراه على عليه السلام به بازار آمد تا پيراهنى بخرد. در بين راه كنيزكى را ديد كه كنارى نشسته است و مى گريد. رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: چه شده است؟ دخترك گفت: اى رسول خدا! خانواده ام به من چهار درهم دادند تا برايشان چيزى بخرم اما اين درهم ها گم شده اند و من جرأت نمى كنم پيش آنها برگردم. رسول خدا صلى الله عليه و آله چهار درهم به او داد و فرمود: پيش خانواده ات برگرد. سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله به بازار رفت و پيراهنى به چهار درهم خريدارى كرد و آن را پوشيد و خداوند عزّ و جلّ را سپاس گفت و از بازار بيرون آمد. مردى را ديد كه برهنه است و مى گويد: هر كه مرا بپوشاند، خداوند از جامه هاى بهشت بر او بپوشاند. رسول خدا صلى الله عليه و آله پيراهنى را كه خريده بود در آورد و به آن سائل پوشاند. سپس به بازار برگشت و با چهار درهم باقيمانده پيراهن ديگرى خريد و آن را پوشيد و خدا را سپاس گفت و به سوى خانه اش برگشت. ناگاه ديد كه همان كنيزك سر راه نشسته است و مى گريد. رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: چرا پيش خانواده ات نمى روى؟ عرض كرد: اى رسول خدا صلى الله عليه و آله من دير كرده ام و مى ترسم مرا بزنند. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: جلو بيفت و راه خانه تان را به من نشان بده، رسول خدا صلى الله عليه و آله رفت تا به در خانه آنها رسيد و ايستاد و فرمود: سلام بر شما اى اهل خانه! اما جوابى نيامد، حضرت دوباره سلام داد باز هم جواب ندادند. پيامبر بار ديگر سلام داد؛ اين بار اهل خانه جواب دادند: سلام و رحمت و بركات خدا بر شما اى رسول خدا! حضرت به آنان فرمود: چرا بار اول و دوم جواب سلام مرا نداديد؟ عرض كردند: اى رسول خدا! سلام شما را شنيديم ولى دوست داشتيم آن را زياد بگوييد. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اين كنيزك در آمدن به خانه دير كرده است، او را اذيّت نكنيد. عرض كردند: اى رسول خدا! او را به ميمنت قدوم شما آزاد كرديم. رسول خدا صلى الله عليه و آله گفت: خدا را سپاس، با بركت تر از اين دوازده درهم نديده بودم. خداوند با آنها دو برهنه پوشانيد و يك انسان را آزاد كرد.