حدیث دربارههديه كردن به اماكن متبرّكه

الإمامُ عليٌّ عليه السلام:لَو كانَ لِي وادِيانِ يَسيلانِ ذَهَبا و فِضَّةً ما أهدَيتُ إلَى الكَعبَةِ شَيئا؛ لأنّهُ يَصيرُ إلَى الحَجَبَةِ دُونَ المَساكينِ. ۱
امام على عليه السلام:اگر حتّى دو رودخانه جارى از زر و سيم داشته باشم، كمترين چيزى به كعبه هديه نمى كنم؛ چون نصيب حاجبان (پرده داران و متوليان كعبه) مى شود نه مستمندان.
۱.علل الشرائع: 408/1.

احادیث دیگر این موضوع

۳
علل الشرائعـ به نقل از ياسين ـ: از امام باقر عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: گروهى از مصر آمدند و در اين بين يكى از آنها درگذشت؛ اما پيش از آنكه بميرد به مردى وصيت كرد از اموال او هزار درهم به كعبه تقديم كند. چون آن مرد وارد مكّه شد، در اين باره كه آن مبلغ را به چه كسى بايد بدهد پرس و جو كرد. بنى شيبه را به او معرفى كردند. آن مرد نزد بنى شيبه رفت و موضوع را به آنان گفت. بنى شيبه گفتند: تو وظيفه ات را انجام داده اى؛ درهم ها را به ما بده. امّا مرد برخاست و [دوباره]از مردم جويا شد. [اين بار، مردم]او را به ابو جعفر محمّد بن على عليهما السلام راهنمايى كردند. شنيدم حضرت باقر عليه السلام فرمود: آن مرد نزد من آمد و تكليف آن درهم ها را از من پرسيد. من به او گفتم: كعبه از اين چيزها بى نياز است. ببين چه كسى به زيارت اين خانه آمده و در راه مانده است، يا خرجى اش تمام شده، يا شترش را گم كرده، يا چيزى ندارد كه نزد خانواده اش برگردد، آن درهم ها را به اينهايى كه برايت اسم بردم بده. آن مرد نزد بنى شيبه برگشت و گفته ابو جعفر عليه السلام را به اطلاع ايشان رساند. بنى شيبه گفتند: او آدم گمراه و بدعتگذارى است و اطلاعى ندارد و نبايد به حرف هايش گوش داد، و تو را به حقّ اين خانه و به حقّ چه و چه سوگند مى دهيم كه اين حرف ما را به اطلاع او برسانى. آن مرد مى گويد: نزد ابو جعفر عليه السلام برگشتم و گفتم: من به ديدار بنى شيبه رفتم و گفته شما را به اطلاع ايشان رساندم، اما آنها گفتند كه شما چنين و چنان هستيد و چيزى بلد نيستيد و سپس مرا به خداى بزرگ سوگند دادند كه آنچه را گفتند به شما برسانم. حضرت باقر عليه السلام فرمود: من نيز تو را به همان چيزى كه آنان سوگند دادند سوگند مى دهم كه پيش آنها بروى و بگويى: من همين قدر مى دانم كه اگر زمام امرى از امور مسلمانان را به دست گيرم دست هاى آنان (بنى شيبه) را قطع خواهم كرد و به پرده هاى كعبه خواهم آويخت و آنگاه خودشان را روى سكّو مى ايستانم و سپس دستور مى دهم جارچى جار زند كه: هان! اينان دزدان [اموال]خدايند، آنها را بشناسيد.