حدیث دربارهمأموريت پرداخت خسارت هاى بنى جذيمه
الإمام الباقر عليه السلام:بَعَثَ رَسولُ اللّه صلى الله عليه و آله خالِدَ بنَ الوَليدِ ـ حينَ افتَتَحَ مَكَّةَ ـ داعِيا، ولَم يَبعَثهُ مُقاتِلاً، ومَعَهُ قَبائِلُ مِنَ العَرَبِ؛ سُلَيمُ بنُ حَصورٍ، ومُدلِجُ بنُ مُرَّةَ، فَوَطِئوا بَني جُذَيمَةَ بنَ عامِرِ بنِ عَبدِ مَناةَ بنِ كِنانَةَ. فَلَمّا رَآهُ القَومُ أخَذُوا السِّلاحَ، فَقالَ خالِدٌ: ضَعُوا السِّلاحَ، فَإِنَّ النّاسَ قَد أسلَموا. فَلَمّا وَضَعُوا السِّلاحَ أمَرَ بِهِم خالِدٌ عِندَ ذلِكَ، فَكُتِفوا، ثُمَّ عَرَضَهُم عَلَى السَّيفِ، فَقَتَلَ منَ قَتَلَ مِنهُم.
فَلَمَّا انتَهَى الخَبَرُ إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله رَفَعَ يَدَيهِ إلَى السَّماءِ، ثُمَّ قالَ: اللّهُمَّ إنّي أبرَأُ إلَيكَ مِمّا صَنَعَ خالِدُ بنُ الوَليدِ.
ثُمَّ دَعا رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَلِيَّ بنَ أبي طالِبٍ ـ رِضوانُ اللّهِ عَلَيهِ ـ فَقالَ: يا عَلِيُّ، اُخرُج إلى هؤُلاءِ القَومِ فَانظُر في أمرِهِم، وَاجعَلَ أمرَ الجاهِلِيَّةِ تَحتَ قَدَمَيكَ. فَخَرَجَ عَلِيٌّ حَتّى جاءَهُم ومَعَهُ مالٌ قَد بَعَثَ بِهِ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَوَدى ۱ لَهُم الدِّماءَ وما اُصيبَ لَهُم مِنَ الأَموالِ، حَتّى إنَّهُ لَيَدي لَهُم ميلَغَةَ ۲ الكَلبِ، حَتّى إذا لَم يَبقَ شَيءٌ مِن دَمٍ ولا مالٍ إلّا وَداهُ بَقِيَت مَعَهُ بَقِيَّةٌ مِنَ المالِ.
فَقالَ لَهُم عَلِيٌّ ـ رِضوانُ اللّهِ عَلَيهِ ـ حينَ فَرَغَ مِنهُم: هَل بَقِيَ لَكُم بَقِيَّةٌ مِن دَمٍ أو مالٍ لَم يُودَ لَكُم؟ قالوا: لا. قالَ: فَإِنّي اُعطيكُم هذِهِ البَقِيَّةَ مِن هذَا المالِ، احتِياطا لِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله مِمّا لا يُعلَمُ ولا تَعلَمونَ، فَفَعَلَ، ثُمَّ رَجَعَ إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَأَخبَرَهُ الخَبَرَ، فَقالَ: أصَبتَ وأحسَنتَ.
ثُمَّ قامَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَاستَقبَلَ القِبلَةَ قائِما شاهِرا يَدَيهِ حَتّى إنَّهُ لَيُرى ما تَحتَ مَنكِبَيهِ، يَقولُ: «اللّهُمَّ إنّي أبرَأُ إلَيكَ مِمّا صَنَعَ خالِدُ بنُ الوَليدِ» ثَلاثَ مَرّاتٍ. ۳
امام باقر عليه السلام:پيامبر خدا، چون مكّه را فتح كرد، خالد بن وليد را به همراه قبيله هايى از عرب، مانند سليم بن حصور و مدلج بن مرّه به قصد دعوت [به اسلام] (و نه براى جنگ) فرستاد.
آنان، درميان قبيله بنى جذيمة بن عامر بن عبد مناة بن كنانه قدم نهادند و چون آن قبيله، خالد را ديدند، سلاح برگرفتند؛ امّا خالد گفت: سلاح بگذاريد كه مردم [همراه من] مسلمان اند.
چون آنان سلاح بر زمين گذاشتند، خالد فرمان داد تا آنان را در بند كشند و سپس به تيغ شمشير سپرد و شمارى از آنها را كُشت. همين كه اين خبر به پيامبر خدا رسيد، دستانش را به آسمان بلند كرد و فرمود: «خدايا! من از آنچه خالد بن وليد كرد، در پيشگاه تو بيزارى مى جويم».
سپس پيامبر خدا، على بن ابى طالب را ـ رضوان خدا بر او باد ـ، فرا خواند و گفت: «اى على! به سوى اين قوم، حركت كن و در كارشان بنگر و رسوم و كارهاى جاهليت را زير پا بِنه».
پس على عليه السلام حركت كرد و با مالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله همراهش كرده بود، نزد آنان آمد و خون بها و خسارت هاى مالى آنان را پرداخت تا آن جا كه خسارت كاسه آبخورى سگان را نيز ادا كرد و هيچ خون و مالى نماند، جز آن كه جبران كرد و بخشى از مال هم باقى ماند.
على ـ رضوان خدا بر او باد ـ، پس از اتمام كار به آنان فرمود: «آيا خون بها يا خسارتى باقى مانده است كه به شما پرداخت نشده باشد؟».
گفتند: نه.
فرمود: «من اين مال باقى مانده را نيز از سرِ احتياط و از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله به شما مى دهم، براى چيزهايى كه نه او مى داند و نه شما».
پس كار را به انجام رساند و به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله بازگشت و به ايشان گزارش داد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «[كار را] درست و نيكو گزاردى».
سپس پيامبر خدا برخاست و رو به قبله ايستاد و دستانش را چنان بالا برد كه زير بغل هايش ديده مى شد و سه بار فرمود: «خدايا! من از آنچه خالد بن وليد كرده، در پيشگاه تو بيزارى مى جويم».
۱.وَدَيتُ القتيل: أعطيت ديته (لسان العرب: ج 15 ص 383 «ودي»).
۲.هي الإناء الذي يَلغ فيه الكلب، يعني أعطاهم قيمة كلّ ما ذهب لهم حتى قيمة المِيلغة (لسان العرب: ج 8 ص 460 «ولغ»).
۳.السيرة النبويّة لابن هشام: ج 4 ص 71، تاريخ الطبري: ج 3 ص 66، تاريخ الإسلام للذهبي: ج 2 ص 568 كلّها عن حكيم بن حكيم بن عباد بن حُنَيف، الكامل في التاريخ: ج 1 ص 620 كلاهما نحوه وراجع الطبقات الكبرى: ج 2 ص 147 والمغازي: ج 3 ص 875ـ882.