حدیث دربارهشجاعت و ادب در حُدَيبيّه

الإمام عليّ عليه السلام:إنّي كُنتُ كاتِبَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَومَ الحُدَيبِيَّةِ، فَكَتَبتُ: هذا ما صالَحَ عَلَيهِ مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ وسُهَيلُ بنُ عَمرٍو. فَقالَ سُهَيلٌ: لَو عَلِمنا أنَّهُ رَسولُ اللّهِ ما قاتَلناهُ! اُمحُها. قُلتُ: هُوَ وَاللّهِ رَسولُ اللّهِ وإن رَغِمَ أنفُكَ، لا وَاللّهِ لا أمحوها! فَقالَ لي رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: أرِنيهِ، فَأَرَيتُهُ، فَمحاها. ۱
امام على عليه السلام:من در ماجراى حديبيه، كاتب پيامبر خدا بودم و نوشتم: «اين چيزى است كه محمّد، پيامبر خدا و سهيل بن عمرو بر آن مصالحه كردند». سهيل گفت: اگر او را پيامبر خدا مى دانستيم كه با وى نمى جنگيديم. آن را محو كن! گفتم: به خدا سوگند، او پيامبر خداست، اگرچه تو را خوش نيايد! به خدا سوگند، آن را محو نمى كنم!». پس پيامبر خدا به من فرمود: «آن [كلمه] را به من نشان بده». نشانش دادم و او آن را محو كرد.
۱.خصائص أمير المؤمنين للنسائي: ص 333 ح 190 عن علقمة بن قيس.

احادیث دیگر این موضوع

۲
الإرشادـ به نقل از فايد، بنده آزاد شده عبد اللّه بن سالم ـ: چون پيامبرخدا براى عمره حديبيه حركت كرد، در جُحفه فرود آمد؛ ولى آبى در آن نيافت. لذا سعد بن مالك را با مشك هاى آب فرستاد؛ امّا او اندكى دور نشده بود كه با مشك هاى خالى بازگشت و گفت: اى پيامبر خدا، نمى توانم بروم! پاهايم از ترس مشركان، خشك شده است. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «بنشين!». سپس مرد ديگرى را فرستاد. او نيز با مشك ها حركت كرد و از همان جا كه شخص اوّل بازگشته بود، بازگشت. پس پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «تو چرا بازگشتى؟». گفت: سوگند به كسى كه تو را به حق برانگيخت، از ترس نمى توانم بروم! پيامبر خدا، امير مؤمنان على بن ابى طالب را ـ كه درودهاى خدا بر هر دو باد ـ، فرا خوانْد و سقّايان با او حركت كردند. آنها ترديد نداشتند كه او نيز مانند كسانى كه پيش از او رفته بودند، باز مى گردد؛ امّا على عليه السلام با مشك ها حركت كرد و وارد سنگلاخ شد و آب برداشت و شادمان و هلهله كنان به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله آمد. پيامبر صلى الله عليه و آله تكبير گفت و براى او دعاى خير كرد.